۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه

خانوم هم خانم های قدیم ......


نگاهش روی صورتم می خشکد ، آب دهانش را قورت می دهد و با تعجب و چشمانی گرد، می پرسد : شما سوخت می دهید؟
می خندم  و می گویم : گالن آوردی ؟
گیج تر از آن است که متوجه شوخی ام شود . زیر لب ، طوری که انگار در خواب حرف می زند ، با تعجب می پرسد :  گالن !؟
دستم را که دراز می کنم برای گرفتن مدارک و تقاضانامه ، هنوز تردید دارد که درست آمده یا نه.
مراحل کار را توضیح می دهم و مدارکش را تحویل می گیرم تا معرفی نامه اش را برای شرکت پخش فرآورده های نفتی  آماده کنم. می گویم : دو روز بعد نامه تان آماده است .  
خداحافظی می کند و همچنان در بهت می رود.
سرم پایین است که می شنوم : ببخشید من دوباره مزاحم تان شدم . اصلا فکر نمی کردم مسئول تحویل سوخت یک خانوم باشد. و خانوم را طوری می گوید که یک لحظه با خود فکر می کنم نکند من امروز با موهای میزامپلی شده و ناخن های مانیکوری آمده ام سرکار و خودم خبر ندارم.
نگاهی به مانتوی گشاد و مقنعه ی یک وری ام می کنم ومی گویم : من که اینجا خانومی نمی بینم ، اما اگر مرا می گویید خیلی جدی نگیرید، این ها برای رد گم کردن است.
بی آن که چیزی بگوید ، دستپاچه می رود........ 

۱۳۹۰ دی ۸, پنجشنبه

گرامی باد روز جهانی ساندیس .....


همیشه وقتی در آن گذشته های دور که هنوز انجمن اسلامی دانشگاه ها توانی برای نفس کشیدن داشتند و ادوار تحکیمی بود که دو شاخه شود و دانشجویانی بودند که بوی قورمه سبزی کله شان بپیچید در فضای دانشگاه به جای غذای سلف، شانزده آذرهایی که مقارن می شد با جمعه ، لجم  می گرفت و با خودم زمزمه می کردم : بابا این ها دیگر چه شانسی دارند.
همیشه وقتی در آن گذشته های دور که هنوز صف نمازگزاران روز جمعه ی دانشگاه تهران خلاصه نشده بود به چند پیرمرد و پیرزن خداترس و دنبال توشه ی آخرت به گفته ی پیشنماز محل ، و ادامه ی جماعت کشیده می شد تا خیابان شانزده  آذر و قدس ، وقتی باران چند روزه به پایان هفته که می رسید آفتاب می شد و خیابان ها پاک و مطهر برای پهن کردن سجاده و جانماز ، لجم می گرفت و با خود زمزمه می کردم : : بابا این ها دیگر چه شانسی دارند.
همیشه وقتی در آن گذشته های دور که برف زمستان از اول دی ماه شروع می کرد به باریدن و هی می بارید و هی می بارید تا می رسید به نیمه های دهه فجر و صبح روز راهپیمایی 22 بهمن ، ابرها دست هم را می گرفتند و می رفتند تعطیلات و آسمان آبی را می سپردند دست خورشید تا بتابد بر مردمانی که در مجال غیبت چند روزه ی برف ، آقایان توانسته بودند سوار اتوبوس شان کنند از روستاهای دور و نزدیک و تکمیل کنند تکه های خالی پازل تصاویر هوایی میدان آزادی  سیمای میلی را ، لجم می گرفت و با خودم زمزمه می کردم : بابا این ها دیگر چه شانسی دارند.
امروز که تقویم ورق خورد و و نشان داد که 9 دی مصادف شده با جمعه ، اعتراف می کنم که یک جورهایی خستگی تمام آن لج درآمدن ها از تنم بیرون رفت و با خود زمزمه کردم : بالاخره رسید روزی که شانس هم پشت کند به این ها و خبری نباشد از آفتاب و ماه و ستاره در همراهی این عزیزان .
و تازه متوجه شدم 
چه فکر بکری کرده اند آقایان در برگزاری مراسم روضه خوانی و مداحی در بزرگداشت حماسه ی دهان پرکن 9 دی به جای راهپیمایی ، آن هم  درست در زمانی که دیگر نه دانشگاهی زنده مانده از تقلای خفقان نفس کشیدن و نه نمازگزاری باقی مانده در صف های پرشکوه نماز جمعه دانشگاه و نه روستایی دلخوشی مانده از جورهدفمندی یارانه ها، برای اتوبوس سواری به قصد تهران .
وچه خوب فهمیده اند آقایان ، که دیگر محال است بتوان مثل گذشته ها، دانش آموز و کارمند جماعت را روز تعطیل کشاند از خانه اش بیرون و گسیل دستوری کرد به خیابان ها حتی به نیت ساندیس خوری و شاید یک ساندویج کالباس اضافی به همراه.
بازهم ناشکری نکنند آقایان ، که لااقل بهانه ی ماه صفر را دارند و ایام عزاداری حضرت رقیه را.

۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

یادگار تا سعادت آباد !!!!

تا نشستم توی ماشین ، صدای ترانه بلند شد.
" یه غریبه ، یه مسافر ، یه شبم بی پنجره ......... "
شاهرخ خواند و مرا با خود برد تا گذشته های دور.
سفری در زمان که از یازده سالگی ها شروع  می شد و می رسید به سیزده سالگی ها.
که ازسریال غریبه ی تلویزیون شاب لورنس مبله ی سیاه سفید خانه مان شروع می شد و می رسید به سه شنبه شب های تلویزیون شاوب لورنس مبله ی سیاه و سفید یک مدل قدیمی تر خانه ی شما.
که از کودکی هایم شروع می شد و می رسید به بلوغ .
که از تو که همبازی بچگی ها بودی ، شروع می شد و می رسید به تو که حالا شده بودی عشق پاک نوجوانی.
که از نگاه نگران چشمان عسلی پدرم به دخترک خجالتی و معصومش شروع می شد و می رسید به نَقل احادیث هوای نفس و گناه های نابخشودنی مادرت به پسرک تازه بالغ اش.
که از نمناکی زیرپله های آن انباری شروع می شد و می رسید به آفتاب پاییزی رنگ پریده ی پشت بام کاهگلی خانه ی مادربزرگ.
که از دوستی دخترکان همبازی شروع می شد و می رسید به دشمنی بلوغ حسادت.
که ..........................

ترانه خیلی وقت بود تمام شده بود اما ، من هنوز گیر بودم پشت ترافیک بزرگراه نیایش ، حد فاصل پل یادگار تا سعادت آباد.

۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

دیدی گفتم تو تحملش را نداری آقای .....


آهای همه ی  بی صلاحیت ها، بشتابید، وقت تنگ است، بشتابید، پیش به سوی ثبت نام، شاید که خدا بخواهد و رد صلاحیت شوید و بعد بگویید: دیدی گفتم تو تحملش را نداری آقای جنتی.
آهای زندانی ها، بشتابید، وقت تنگ است، بشتابید و وکلای تان را خبر کنید که اسم تان را ثبت کنند هر آن جا که لازم است و بعد که ملاقات هایتان قطع شد و از دیدن فرزندان تان محروم شدید و پدرتان را در انفرادی ها درآوردند، اعتصاب غذا کنید و به حال مرگ که افتادید و روانه ی بیمارستان که شدید، آرام در گوش پرستارها بگویید : دیدی گفتم تو تحملش را نداری آقای جنتی.
آهای همه کسانی که به فرموده قیام و به فرموده قعود نمی کنید ، بشتابید وقت تنگ است، بشتابید و ثبت نام کنید و بعد چنان به فرموده ، قیامتان را برای همه ی عمر قعود کنند که با ناله ی بلند فریاد زنید : دیدی گفتم تو تحملش را نداری آقای جنتی.
آهای شما که بره نیستند و مثل بز اخفش سر نمی جنبانید، بشتابید وقت تنگ است، بشتابید و ثبت نام کنید و بعد، یک دهان گشاد گردن کلفت بایستد پشت تریبون و شما را با بزغاله و گوساله یکی کند و شما نجیبانه  بنگرید و بگویید : دیدی گفتم تحملش را نداری آقای جنتی.
آهای ایهالناسی که بنده نیستید، بشتابید وقت تنگ است، بشتابید و ثبت نام کنید و پس از آن که به بندتان کشیدند، فریاد برآورید: دیدی گفتم تو  تحملش را نداری آقای جنتی.
آهای همه کسانی که حرفی برای گفتن دارید! که دستتان آلوده نیست! که نشیمنتان طاهر است! که عزت خود را به قدرت نفروخته اید! که جامه ذلت نپوشیده اید! که هنوز نشانی از مردانگی دارید (حتی اگر زن باشید)! که دغدغه ایران در سر دارید! بشتابید، وقت تنگ است ، بشتابید و ثبت نام کنید تا همان حرف های گفتنی تان که در مظلومیت نداها و سهراب ها سر داده بودید را، چوب کنند وبکوبند برفرق سرتان که اگر ما را قبول ندارید وبه ظلم مان اذعان دارید ، چرا وارد بازی مان می شوید و آن دست های پاک تان را به آلودگی بکشانند با خون نداها وسهراب های تازه و نشیمن طیب و طاهرتان را ، راه راه خط بیندازند با ضربات شلاق توهین به شخص شخیص اول و آخر ، و جامه ی عفت از تن تان بربایند و لخت وعور، کهریزکی تان کنند و دغدغه ی ایران تان را بچسبانند به ائتلاف با جریان انحرافی و رحیم مشایی و باقی آقایان شعبده باز و رمال و جادوگر، و آنوقت مستانه پوزخند بزنید و بگویید: دیدی گفتم تو تحملش را نداری آقای جنتی.
آری ، نگران نباشید، هر برگه "رد صلاحیت" سندی است بر حقانیت ما که می گذاریم در کوزه و آبش را می خوریم.
اشتباه نکنید، می خواهند آمار رد صلاحیت را پایین نشان دهند! و چون به عمرشان دروغ نگفته اند و آمار غلط هم بلد نیستند بدهند و تقلب و سندسازی هم که ابدااااا ، خاکم به دهان ، که در دم و دستگاه شان هم هیچ دغلی یافت می نشود ، پس ، صحنه را برای دد و دیو، اهریمن و شیطان، متملق و چاپلوس، نامردان و خواجگان، مزدوران و مزوران، ریاکاران و فریبکاران، نیرنگبازان و دغلبازان، و در یک کلام برای سپاه دونان، خالی نکنید، که بعد بتوانید بگویید : دیدی گفتم تو تحملش را نداری آقای جنتی.
مرحله نخست ثبت نام است، مرحله دوم " رد صلاحیت " و مرحله سوم " ... " ! برای هر گام فلسفه ای داریم و حجتی بر حقانیت خویش.......... در مرحله نخست ثابت می کنیم که شما اهل تحریمید نه ما ! و این شمایید که انتخابات را با انتصابات اشتباه گرفته اید! در مرحله دوم فریاد می زنیم که شما ما را حذف کردید و انتخابات با حذف رقیب بی معناست ! مرحله سوم، مرحله وفا و ادای احترام به دوستان رد صلاحیت شده است و" ... " و حجتی تمام ( نه که تا حالا حجت تمام نشده است با این همه ظلم و جور!!!)!
قبل از اینکه به مرحله ی چهارم برسیم ، یادم باشد بگویم :
آهای مردم کوچه و بازار، بشتابید به سوی صندوق ها، تعجیل کنید در رای دادن ، تردید به دل راه ندهید در شرکت در انتخابات، عجله کنید ، عجله کنید تا مبادا اراذل و اوباش و فاحشه و بدکاره را جای شما قالب کنند و رای آن ها را به نام شما بخوانند. بروید رای دهید تا آن ها که تنور انتخابات شان خوب گرم شده و خرشان هم یک وری از روی پل مشرف فرموده به آن سو، رای تان را بدزدند و قدعلم کنند و خس و خاشاک را بپاشند برسرتنهایی هاتان ، و شما بهانه ای داشته باشید تا دست های تان را مشت کنید و با فریاد اعتراض بگویید: دیدی تو تحملش را نداری آقای جنتی. 
آهای دخترک ها و پسرک های جوان، فردای رای دزدی تان بریزید توی خیابان ها تا دوباره تعدادی را بکشند و گروهی را کهریزکی کنند و عده ای را بفرستند پشت میله ها با حکم های ده ساله و پانزده ساله و بعد بگویید: دیدی تو تحملش را نداری آقای جنتی.
آهای بزرگان قوم، بایستید و پشت مردم دربیایید تا زندانی و حصر شوید و معصومیت تان بر جهانیان ثابت گردد و بعد بگویید: دیدی تو تحملش را نداری آقای جنتی.
آهای دادسراهای شعب مختلف، مرا ببرید و چهار روز بعد رهایم کنید و بعد دوباره احضارم کنید و بعد دوباره رهایم کنید و بعد ممنوع الخروجم کنید و بعد برای ماموریت کاری اجازه ی خروج از کشور دهید و بعد شل کنید و بعد سفت کنید و ...تا بگویم: دیدی تو تحملش را نداری آقای جنتی.
آهای مردم آواره ی بیچاره ی سرگردان که حافظه ی تاریخی تان را موش خورده و بصیرت تان را چشم جادو کور کرده، دور خود بچرخید واین روزها را هزار باره تکرار کنید تا وقتی که موهاتان هم بشود رنگ دندان هاتان، سپیدِ سپید، تا شاید برسید به روزی که آخرِعمر جنتی باشد و نگاه در چشمان محتضرش کنید و بگویید: دیدی تو تحملش را نداشتی آقای جنتی.(البته اگر دندانی مانده باشد تا آن روز)
فرض محال که محال نیست .که اگر باشد هم "فرض مرحله چهارم محال است، اما برای آن هم برنامه ای داریم!"(+)

پ ن : جملات رنگی برگرفته از منبع اصلی (وب سایت دکترخزعلی) می باشد.

۱۳۹۰ دی ۳, شنبه

پازل های بی چشم و رو......


عکسِ کودکی هایم را اسکن کرده و با نرم افزاری  مخصوص ، قطعه قطعه اش کرده مانند تکه های یک پازل . همه ی تکه ها را به هم ریخته و با وسواس شروع کرده به دوباره چیدن. یکی از قطعات را جابه جا گذاشته، حالا من مانده ام و دماغی که نوک ندارد.
می خندد و می گوید : مامان ، فکرش را بکن خدا می خواست این جوری بنده هایش را بیافریند . کلی گوش و چشم و زبان جا می ماند و کلی تکه های بی ربط اضافی می ماند روی دستش . چه خوب که این طور نبوده .
فکری می کنم و می گویم : البته این روزها با دیدن  بعضی ها که تکه های روی شان پُر فراوان است و دماغ شان بس دراز، و البته همان ها ، قطعات وجدان شان هم بدجوری گم شده است ، شاید هم بوده  و ما نمی دانستیم . ولی یک چیز را خوب می شود فهمید و آن این که ، اگر هم بوده ، تازگی ها نرم افزار خدا را بد ویروسی کرده اند این مستکبرین صهیونیست بی دین و ایمان جهانخوار!!!

۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه

یلدای تنها.....


انگشت های پایت را که یواشکی زیر کرسی دواندی روی پایم وخیره نگاهم کردی و لام تا کام هیچ نگفتی ، مادر، رو چرخاند سمت سرخی صورتم که رنگ دانه های انار قاچ شده ی توی سینی گِرد مسی روی کرسی شده بود و با تشر گفت : وقتی گرمته ، چرا تا خرخره رفتی زیر لحاف! و شاید هرگز نفهمید که آن سرخی از گرما نیست ، که گلگونی شرم است که دویده زیر گونه هایم و تنم را چون کوره گداخته در آن چهارده سالگی بلوغ.
بادام های هندی آجیل را که سوا کردی و آرام گذاشتی روی شیب لحاف روی پاهایم ، تا سُر بخورد و بریزد روی دامنم ، نهایت ابراز عشق بود .چرا که خوب می دانستم اگر بیشتر از من نباشد ، کمتر هم دوست نداری آن بادام های هندی بی اصل و نسب را.
اولین قاچ هندوانه را که گرفتی از دست های پیر پدربزرگ و به بهانه ی وسواس خانوم جان در لکه دار شدن دامن ملافه ی سفید لحافِ کرسی ، آرام سرت را خم کردی سمت بشقاب ِنشسته در مقابل سینه ی من ، خوب فهمیدم دنبال شریک می گردی نه برای پی گرفتن رد دندانهایت که لابد دلت خواسته بود شیرینی لب هامان به واسطه ی آن سرخی سرد بنشیند در کام هردومان.
عدس های بوداده را که دانه دانه سوا کردی با آن سر انگشتان مهربان از گندم هایی که دوستشان نداشتم و ریختی لای انگشت های نازک من، بوی عشق بود که می آمد از لابلای سوز بادهای یلدایی درزهای باز پنجره ی چوبی آن خانه ی قدیمی.
دست هایت که حلقه زدند دور دست های نوجوانی ام که می لرزیدند از آوای بغض شکسته ی سازِ عموجان و اشکی که  نشانده بود آن نوای عشق بر گونه های پدر به یاد عزیزی سفرکرده در یلدایی دور، حس گرم اعتماد و پناه ، پیچید در دالان پر پیچ و خم ِدلتنگی هایم.
عمه جان که نیت کرد به قصد فال حافظ ، بالا و پایین پریدن های قلب عاشق من زیر آن پُلیور کاموایی دستبافت مادرجان را، تنها خدا شاهد بود و بس.
حافظ که بشارت داد از برآمدن کام ، صدای قلب تو را حتی خودِ خدا هم تاب نیاورد.   
چه یلدایی بود آن یلدا.
امان از روزی که ، حافظ دروغ گفت و دست های عمه جان لرزید و موهای یلدایی پدر، در قمار زندگی رنگ باخت. 
امان از روزی که  پدربزرگ رفت و خانوم جان پیر شد و پشت کرسی شکست و تو رفتی و من جا ماندم از تمامی یلداها.
امان از یلدایی که بی تو دیگر هیچ رنگی ندارد ، نه سرخ و نه سیاه

سهم او از یلدا......

آهای میوه فروش هایی که از ساعت نه و ده شب به بعد ، هندوانه های یلدایی گران قیمت تان باد می کند روی دست های مبارکتان ، تو را به جان هرکه دوستش دارید همه را بارکنید ببرید سر چهارراه ها و بدهید به دختربچه ها و پسرک های گلفروش و اسپند دودکن. 
به ابوالفضل ، ثوابش پیشِ خدا از قیمه ی نذری امام حسین هم بیشتر است. باور کنید.... 
آهای آدم هایی که میوه فروش های سرکوچه تان بی معرفتند و دندان گِرد ، شما که نیستید.
یادتان باشد خیلی از آن بچه ها هنوز نمی دانند که امشب برای همه ، شب یلداست و هندوانه و انار و آجیل دارد. و فرق می کند با هر شبِ آنها ، که حکایت یلداست . یادمان باشد.....

۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

سلامی گرم به پایان دیکتاتورها............


می گوید : یادت هست تا همین چند وقت پیش ، بچه ها ی ِ سبز بالای پل های هوایی  بنرهایی  نصب می کردند که رویش نوشته بود : دیکتاتور به پایان سلام کن.
می پرسم : فکر می کنی در آن لحظه ی رفتن ، دیکتاتور یادش می ماند به پایانش سلام کند؟
می گوید: نمی دانم . باید از کسی که قذافی را کشت یا توی قطار کنار دست کیم ایل سونگ نشسته بود بپرسیم.
می گویم : من که فکر نمی کنم . کسی وقت رفتن سلام یادش می ماند که باور داشته باشد اگر بی همگان به سر شود بی او هم به سر خواهد شد و شاید خیلی هم بهتر به سر شود و آنوقت نفسی به راحتی بکشد و با لبخند سلام کند به پایان ، در کمال آرامش. دیکتاتورهایی که چارچنگولی چسبیده اند به ماندن و می پندارند بی آنها حتی خورشید دیگر نخواهد تابید و ماه در عزای شان سیاه خواهد پوشید و تیرگی تمام جهان را تسخیر خواهد کرد، بی آنکه فکر کنند سیاهی جز خود آن ها نبوده است و تیره تر از آن ها ، عزایی نیست ، را ،  چه باور به نبودن و اندیشیدن به رفتن و سلام به پایان.
می پرسد : پس چرا خواسته بودند از آنها که به پایان شان سلام کنند؟
می گویم : عزیزِمن ، آن قدیم ها درها و دیوارها گوش داشتند و شاید چشم هم . به در می گفتند تا دیوار بشنود. ولی گویا این روزها  درها و دیوارها را گِل گرفته اند و گوش شنوا که هیچ ، چشم بینایی هم نمانده برای عبرت آموزی.
با تو هستم دیکتاتور ، حواست هست ؟ با تو هستم ....
....................
پ ن : با شجاعت اعتراف می کنم  که من نمی فهمم . من به راستی تصاویری را که بی بی سی فارسی از اشک و آه و ناله ی مردم کره ی شمالی در فقدان رهبرعزیزشان نشان می دهد را نمی فهمم . واقعا نمی فهمم. یکی بیاید من را روشن کند.
خوب می فهمم که آن ها مثل ما دروغ و تظاهر و ریا را نمی دانند و اشکی که می ریزند واقعیِ واقعی است ، اما نمی فهمم تا چه حد انسان ها می توانند در بی خبری و ناآگاهی از حقوق حقه ی خود و آن چه شایسته آنند به سر برند که چنین اشک می ریزند و پیراهن می درند . تا چه حد آیا ؟؟؟..... !!!

۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه

عابد و زاهد و مسلمانا !!!

دخترک ِ  شیرین زبان و خوشمزه ای است و با وجود آن که تنها هفت سال دارد و تازه امسال رفته است کلاس اول ، اما سریال های فارسی 1 را از سیر تا پیاز می بیند و مثل بلبل برای همه تعریف می کند.
مدیرِمدرسه ، یکی از والدینش را خواسته وبه پدرش که رفته بوده، حسابی تذکر داده ، اول اینکه آقا ، اصلا داشتن ماهواره قباحت دارد و از خانواده ی محترمی مانند شما بعید است که چنین نمادی از تهاجم فرهنگی را به خانه تان راه داده اید و دوم اینکه ، حداقل نگذارید بچه های تان پای آن بنشینند که چنین است و چنان و در مضرات آن ساعتی داد ِ سخن داده.
می گوید : شوهرم خودش را زده به کوچه ی علی چپ و گفته خانوم من که صبح تا شب سر کارم و از بچه ها خبر ندارم ، اما چند بار دیده ام که  فقط عروسک پارچه ای می دیده اند.
خانم مدیر پریده وسط حرفش و بی هوا گفته : آقا ، اون که خیلی وقته تموم شده.
شوهرش می گفته : ماندم چکار کنم ، بخندم ، ابراز تعجب کنم ، اعتراض کنم ، مچش را بگیرم ، سر به سرش بگذارم ، داد سخن از بی ملاحظه گی بعضی ها دهم و یا ......
آرام سرش را انداخته پایین و به روی خانوم مدیر مبادی اخلاق و آداب هم نیاورده که ، او از کجا خبر دارد؟؟؟؟

۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه

آدم ِ خودش...

سر تکان می دهد و می گوید : انسان شریفی بود. روحش شاد. آدم ِخودش بود نه هیچ کس دیگر.
و من خیره به کلاغ های سیاه ِ نشسته بر چنارهای بلند آن خیابان دراز قطعات یک رقمی بهشت زهرا می نگرم و در این غروب غمین پاییزی با خود فکر می کنم ، این روزها ، آدم ِخودش بودن ، چقدر می تواند خوب باشد . 

۱۳۹۰ آذر ۲۲, سه‌شنبه

آیا دربرهوت بیکاری و گرسنگی ، دیگر یک لنگه کفش ،غنیمت نیست؟

یادتان هست وقتی به طرف آقای جورج بوش ، رئیس جمهور وقت آمریکا ، لنگه کفشی پرتاب شد آن هم از طرف یک خارجی ، همین صدا و سیمای خودمان، درچند بخش خبری و درهرکدام چند بار این صحنه را نمایش داد ؟ 
هیچ می دانید رسم پرتاب کفش به نشانه ی اعتراض، در فرهنگ اعراب رایج است  و ما ایرانی ها در هیچ زمان و دوره ای به نشانه ی اعتراض ، کفش سمت کسی پرتاب نمی کرده ایم ؟ 
آیا می توان نتیجه گرفت که این صدا و سیما ، چقدر می تواند در ترویج فرهنگ بیگانگان موثر باشد ؟
آیا می توان نتیجه گرفت که این صدا و سیما، فقط پرتاب کفش توسط خارجی ها به خارجی های دیگر را مهم می داند و پوشش خبری می دهد، وگرنه پرتاب کفش از طرف یک هموطن به یک رئیس ، نه تنها ارزش خبری ندارد که اصلا قابل عرض هم نیست ؟ 
آیا می توان نتیجه گرفت که استعداد ما ایرانی ها در یادگیری آداب خارجیان ، چقدر زیاد است ؟
آیا آن مرد ، وقتی این کار را می کرد ، هیچ  یاد عملکرد آن روزهای آقای بوش بود یا  فقط  وعده های توخالی همه روزه ی آقای احمدی نژاد ، صبرش را به سر و جانش را به لب ، رسانده بوده ؟
کدامیک ؟؟؟؟

۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه

البته ، فقط گاهی .....


برگه ها را که از دست او گرفت ، با تحکّم پرسید : صبحانه خوردی ؟
دخترک، سرش را از شرم و خجالت انداخت پایین، درست مثل روزهایی که توی کلاس ضعف می کرد و سرش گیج می رفت ومی خزید گوشه ی نیمکت و تکیه می داد به کنج ِ دیوار و دست و پایش یخ می کرد و لب هایش می لرزید و رنگش می شد مثل گچ سفید و با داد و قال بچه ها، معلم می فرستادش دفتر ِمدرسه و خانم مدیر و ناظم می نشاندندش روی صندلی کنار بخاری و یکی یک لیوان آب قند می داد دستش و دیگری از ته کیفش ، آب نبات درمی آورد و می گذاشت در دهانش و می پرسید : صبحانه خورده ای؟ و او می گفت : نه و آن ها، تند و تند تشرش می زدند که تو که این قدر ضعیفی ، چرا بدون صبحانه می آیی مدرسه تا به این روز بیفتی  و در پچپچه های زیر لبی شان غر می زدند که چه پدرها و مادرهای بی مسئولیتی پیدا می شوند که فقط بلدند بچه پس بیندازند و به بقیه اش فکر هم نمی کنند و او، همانطور که نشسته بود و تازه داشت مغز استخوان هایش از گرمای بخاری و فشار خونش از شیرینی آب قند، جان می گرفت، چند بار تا نوک زبانش می آمد که بگوید ، نه بیچاره مادرش که در تاریک روشنای سپیده از خانه می زند بیرون تا برسد به سرویس کارخانه ای که اگر یک روز دیر بجنبد، معلوم نیست کِی و با چه هزینه ای ، آن همه راه را بتواند برود تا آن جا و در این وانفسای بیکاری ، بعد از چند بارتاخیر، عذرش را بخواهند و نان شان را آجر کنند، بی مسئولیت است و نه پدرش که در شهرستانی دور افتاده، فعله گی می کند برای یک لقمه نان و آن ها فقط هر چند ماه یک بار می بینندش، آن هم خسته و پژمرده و هیچ هم خبر ندارد از صبحانه و نهار و شام او، بی عارست . اما هیچ نمی گفت و فقط شرمنده می شد و سرش را می انداخت پایین تا دفتردار و معلم پرورشی و بقیه هم بگویند هر آن چه را دوست دارند و چند لحظه بعد هم یادشان برود او را و دلسوزی های شان را و او هم آرام سُر بخورد از لای درِ دفتر بیرون و برود توی کلاس.
یک لحظه تردید نشست در کلامش . اگر راستش را بگوید لابد باز ملامت خواهد شد و اگر دروغ بگوید، جانی ندارد برای پنهان کردن ضعف و بی حالی .
سر که چرخاند ، غریبه داشت برگه ها را بالا پایین می کرد و نامه های منطقه آموزش و پرورش و بهزیستی را پس و پیش می کشید.
آرام گفت : نه .
جا خورد وقتی غریبه در پاسخ به نه ی او گفت : خوبه .
خونش را که در شیشه کردند برای آزمایش های رنگ و وارنگ ، تازه فهمید همیشه هم صبحانه نخوردن بد نیست  و گاهی حتی آدم پولدارها هم بدون صبحانه می آیند از خانه های شان بیرون .
البته فقط گاهی ..... 

۱۳۹۰ آذر ۲۰, یکشنبه

امان از این گاز بی مقدار ....

سالهای اول دهه 60 بود و اوضاع بدجوری به هم ریخته بود . با هرکه امروز در راه بازگشت از مدرسه خداحافظی می کردی ، فردا یا خبر دستگیری اش را می شنیدی و یا خبر فرارش را و دیگر شاید خیلی های شان را هم اصلا نمی دیدی و ندیدیم تا اکنون. 
پدر شبیخون زده بود به کمد و کتابخانه ی ما و هر آنچه از ماهی سیاه کوچولو تا الفبای مبارزه بود جمع کرده بود در یک گونی و گذاشته بود پشت ماشین تا ببرد در بیراهه ای و گم و گور کند این مدارک جرم های سنگین را. 
هیچ یادم نمی رود که وقتی معصومانه گفتم : بابا ، این ها را چرا ؟ این ها که قصه است ، قصه های صمد بهرنگی . سری تکان داد و گفت : دخترم ، تمام زندگی قصه است .
تازه همه ی  آثار جرم  دور شده بود از خانه و ما هم شده بودیم  قدیس و پاک و مبرا از هر جرم سیاسی  که عصر یک روز پاییزی ، خبر شوم دستگیری عزیزی پیچید در خانه و عنقریب این که شاید کسانی بیایند برای کسب اطلاعات بیشتر.  یک باره یادم آمد به تتمه جرایمی که در سوراخ ها و سنبه هایی در امان مانده بودند از دست تطاول گر تقدیر و روزگار.
نقشه ای باید می کشیدم برای نابودی و هیچ راه نبود جز روانه کردن مادر و خواهر به خانه ی خاله جان، و در آخرین لحظه ماندن به قصد انجام کاری برای مدرسه. 
خانه که خلوت شد ، تمامی شب نامه ها و اعلامیه ها و بیانیه ها را ریختم  توی حیاط و یک شیشه نفت و یک کبریت . هنوز شعله ها در رقص باد ، پای می کوبیدند که صدای درِ خانه آمد و سایه ی پدر از دور نمایان شد. 
از هول و هراس ، دریچه ی چاهِ  کنار حوض را باز کردم و کاغذهای شعله ور را پرت کردم داخل چاه . چشم تان روز بد نبیند از تنوره ی آتشی که از دهان چاه شعله برکشید  و صدای هولناک انفجاری که رسید تا آخرِ آسمان . 
در یک لحظه ، ترس و شادی هم زمان موج زد در دلم . ترس از انفجار و ویران شدن خانه و کاشانه مان و شادی از چاه نفتی که لابد در حیاط خانه مان ناغافل کشف شده بود  و حالا ما می شدیم  یکی از متمولین شهر و یکی از همان شیوخی که با چاه های نفت شان ، آقای جهان شده اند. 
امروز که خبر کشف یک میدان عظیم گازی جدید را خواندم همان حس ترس و شادی دوباره پیچید در دلم. اما این بار ترسش ریشه دارتر بود که هر آن چه بلا در تمامی این سال ها نازل شده بر سرمان ، از همین نفت لاکردار بوده و گاز بی مقدار . که اگر نبود شاید ، هم وضع ما مردمان بهتر بود و هم وضع این کشور و خانه و کاشانه .

۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

طفلی به نام شادی ، دیریست گمشده ست...*



زنگ زده به دخترعمویش در آمریکا و پشت تلفن اشک ریخته و با سوزِ دل ناله کرده و کلمه کلمه ذکر مصیبتی را که معلم پرورشی مدرسه شان در باب شهادت علی اصغر برای این بچه های هفت ساله گفته بوده ، تعریف کرده . آخرش هم سوالی را که در این چند روزه ذهنش را سخت به خود مشغول کرده بوده، پرسیده : آخه ، من می گم اگه اونا با باباش  قهر بودن ، چرا بچه ش را کشتند؟ به بچه ش چه مربوطه ؟ اون چه گناهی داره ؟ کمی مکث کرده ، پاسخی که نشنیده ، با بغض وهق هق پرسیده ، توچی فکرمی کنی؟ دخترعمو با بی حوصلگی گفته : الان وقت ندارم به این موضوع فکر کنم ، امشب در مدرسه برای کریسمس جشن گرفته ایم و اجرای کنسرت داریم و من قرار است ویلون بزنم. هر وقت فکر کردم، جوابش را به تومی گویم  وبی اعتنا به اشک های او، خندیده و سرخوشانه رفته.
گوشی را که گذاشته ، گفته : مامان ، من با ملینا قهرم ، حضرت علی اصغر مرده ، آنوقت آن ها شادی می کنند و جشن می گیرند. خجالت هم نمی کشند.

*  نام شعری از محمدرضا شفیعی کدکنی ، شاعر آزاده ی سبز

۱۳۹۰ آذر ۱۶, چهارشنبه

پرچم دانشجو، دست چه کسی است این روزها ؟؟؟

سوال
اسم دیگر بغض بود
که قورتش دادیم
که مرد گریه نمی کند پسر !
انگشت اجازه ی مان را جمع کردیم
و با یک مشت سوال
به خانه برگشتیم
با دهانی که به سکوت بستگی دارد...

صدای مان
کم/کم
سقوط کرد میان دو کوه
گلوی مان افتاد
گوشه ی سمساری
و جای سیب
اناری بر لبهای مان رسید
که با هر لبخند
ترکی تازه بر می داشت...

هیس!
درس اول ما بود:
هیس!
فاتحه ی پرواز
هیس!
انگشت اجازه­
بر سنگ قبر آسمان

هیس
از سینه هایمان
کلاه عمیقی ساخت
.
.
.
کاش کسی
دست در حلقمان می کرد
و بیرون می کشید
پرنده های غیب شده را...

************
                                   به احترام 16 آذر
                                     علی اسدالهی

۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه

آیا ، اگر کربلا بودیم ...........

می خواستم به خیابان بروم . می خواستم از حق دزدیده شده ام دفاع بکنم . می خواستم امیدم را که ناامید کرده بودند فریاد بزنم . می خواستم رای پایمال شده ام را از چنگشان در بیاورم . می خواستم ظلمی را که آجین شده بود با دروغ و دغل و تقلب ، براندازم . می خواستم جُوری را که دامنگیر شده بود با چشم ندا و خون سهراب و زخم کیانوش ، برنتابم . می خواستم به " هل من ناصر ینصرنی "  که شنیده بودم ، گوش بسپارم  و پاسخ گویم . می خواستم پشت میری باشم که به پشتیبانی من به میدان آمده بود و حالا داشت ضربه ها می خورد از مردانگی و ایستادگی هایش برای حق مردم ، که این روزها یافت نمی شدند چنین آدم هایی و این روزها رسم زمانه این نبود. وهر که امروز آمده بود ، دیگر روز پشت کرده بود به مردم و رفته بود به رودررویی با مردم ، که حُبّ ذات و برق ثروت و حرص قدرت ، کم چیزی نبود که بتوان در یک معامله ، چشم بست بر شکوه و جبروتش .
می خواستم این بار اگر دین ندارم ، لااقل آزاده باشم .
می خواستم این بار ، نه با عقل که با احساس به میدان بیایم .
می خواستم این بار، نه با بغض و اشک ، که با فریاد ، هل من مبارز بطلبم .
می خواستم ......................

اینجا کربلا بود ، کربلای تهران .
زمان عاشورا بود ، عاشورای 88 .
آیا ، اگر ما ، آن روزها ، کربلا بودیم ، حسینی می شدیم یا کوفی ......؟؟؟ کدامیک آیا ..... ؟؟؟

۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

نذری....

سرما بدجوری آزارش می داد. چند شب گذشته هم خودش را به زور به یکی از گرمخانه ها رسانده بود و با التماس دل نگهبان را که می گفت جا نداریم بدست آورده بود تا بتواند گوشه ای پایین تخت ها ، شب را به صبح برساند. صدای طبل و نوحه را که شنید چشمانش درخشید ، لابد همان اطراف تکیه ای برپا بود . راهش را کج کرد سمت صدا.
انبوه سیاهی پیش رو را که دید و بوی قیمه ی نذری که خورد به مشامش ، گویی دوباره جان گرفت. آرام گوشه ای ایستاد به تماشای دیگ ها و ظرف های یک بار مصرف. یکی هُلش داد و بلند گفت : اوهوی ، بروکنار . مگه نمی بینی سینی چای داغ را، و رفت سمت ماشین ها.
چقدر چای داغ می چسبید در آن زمهریر سرما. دست های چرک و سیاهش  را که برد سمت قندان قند ، یکی تشرش زد ، این دست های کثیف را نمال به قندها.
تمام فکر و ذکرش پیش غذاهایی بود که چند تا چند تا کیسه می شدند و می رفتند در صندوق عقب ماشین های مدل بالا.
نه از صدای نوحه چیزی می فهمید و نه حتی از ضعف و گرسنگی ، سیاه پوشان سینه و  زنجیرزن را از هم تشخیص می داد. سرش گیج رفت و نشست گوشه ی پیاده رو و تکیه داد به درخت پیر بزرگ و چشم دوخت به دیگ ها. آشپز که در دیگ دوم را برداشت، بوی پلو دیوانه اش کرد. بی اراده رفت سمت غذاها ، یکی فریاد زد : مردک ، کجا ؟ هیچ نگفت . گویا در آن هیاهو ، یک نفر اشک گوشه ی چشمش را دیده بود . دست جوانی ظرف غذا را گرفت سمتش و گفت : پدرجان اینجا نایست ، زیر دست و پا می مانی . نگاهش که چرخید سمت مهربانی صدا ، جوانک لبخند زد. موهایش را دُم اسبی بسته بود و روی دماغ عمل کرده اش یک چسب سفید بود.
غذایش را که با ولع تمام کرد و یک چای داغ  را هورت کشید پشت بندش، خزید گوشه ی تکیه و سرش را خواباند روی شانه اش. خواب و بیدار بود که اهل هیئت بساط شان را جمع کردند . وقتی کسی با نوک پا زد به پهلویش که اوهوی مرد حسابی ، مگر اینجا جای خواب است ، پاشو برو خانه ات . دلش می خواست از درد استخوان های سرمازده اش ، فریاد بزند و بگوید : کدام خانه؟
در آن تاریکی اما نه صدایی از او بلند شد و نه هیچ کس متوجه کفش های او شد که وقتی از زیر بغل درآورد و کرد پاهایش،  هر دو شستش زد بیرون از سوراخ های آن.
دم دمه های صبح ، ماموران شهرداری ، پیرمرد بی حال خمیده ای را پیدا کردند کنار داربست های تکیه . پرچم یا حسین را محکم چسبانده بود روی صورتش، که از سرما کبود ِکبود بود.
کسی این روزها جای ِخواب نذری نمی دهد ؟؟؟؟ یا حسین ؟؟؟؟