۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه

خانوم هم خانم های قدیم ......


نگاهش روی صورتم می خشکد ، آب دهانش را قورت می دهد و با تعجب و چشمانی گرد، می پرسد : شما سوخت می دهید؟
می خندم  و می گویم : گالن آوردی ؟
گیج تر از آن است که متوجه شوخی ام شود . زیر لب ، طوری که انگار در خواب حرف می زند ، با تعجب می پرسد :  گالن !؟
دستم را که دراز می کنم برای گرفتن مدارک و تقاضانامه ، هنوز تردید دارد که درست آمده یا نه.
مراحل کار را توضیح می دهم و مدارکش را تحویل می گیرم تا معرفی نامه اش را برای شرکت پخش فرآورده های نفتی  آماده کنم. می گویم : دو روز بعد نامه تان آماده است .  
خداحافظی می کند و همچنان در بهت می رود.
سرم پایین است که می شنوم : ببخشید من دوباره مزاحم تان شدم . اصلا فکر نمی کردم مسئول تحویل سوخت یک خانوم باشد. و خانوم را طوری می گوید که یک لحظه با خود فکر می کنم نکند من امروز با موهای میزامپلی شده و ناخن های مانیکوری آمده ام سرکار و خودم خبر ندارم.
نگاهی به مانتوی گشاد و مقنعه ی یک وری ام می کنم ومی گویم : من که اینجا خانومی نمی بینم ، اما اگر مرا می گویید خیلی جدی نگیرید، این ها برای رد گم کردن است.
بی آن که چیزی بگوید ، دستپاچه می رود........ 
ارسال یک نظر