۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

طفلی به نام شادی ، دیریست گمشده ست...*



زنگ زده به دخترعمویش در آمریکا و پشت تلفن اشک ریخته و با سوزِ دل ناله کرده و کلمه کلمه ذکر مصیبتی را که معلم پرورشی مدرسه شان در باب شهادت علی اصغر برای این بچه های هفت ساله گفته بوده ، تعریف کرده . آخرش هم سوالی را که در این چند روزه ذهنش را سخت به خود مشغول کرده بوده، پرسیده : آخه ، من می گم اگه اونا با باباش  قهر بودن ، چرا بچه ش را کشتند؟ به بچه ش چه مربوطه ؟ اون چه گناهی داره ؟ کمی مکث کرده ، پاسخی که نشنیده ، با بغض وهق هق پرسیده ، توچی فکرمی کنی؟ دخترعمو با بی حوصلگی گفته : الان وقت ندارم به این موضوع فکر کنم ، امشب در مدرسه برای کریسمس جشن گرفته ایم و اجرای کنسرت داریم و من قرار است ویلون بزنم. هر وقت فکر کردم، جوابش را به تومی گویم  وبی اعتنا به اشک های او، خندیده و سرخوشانه رفته.
گوشی را که گذاشته ، گفته : مامان ، من با ملینا قهرم ، حضرت علی اصغر مرده ، آنوقت آن ها شادی می کنند و جشن می گیرند. خجالت هم نمی کشند.

*  نام شعری از محمدرضا شفیعی کدکنی ، شاعر آزاده ی سبز
ارسال یک نظر