۱۳۹۰ آذر ۲۰, یکشنبه

امان از این گاز بی مقدار ....

سالهای اول دهه 60 بود و اوضاع بدجوری به هم ریخته بود . با هرکه امروز در راه بازگشت از مدرسه خداحافظی می کردی ، فردا یا خبر دستگیری اش را می شنیدی و یا خبر فرارش را و دیگر شاید خیلی های شان را هم اصلا نمی دیدی و ندیدیم تا اکنون. 
پدر شبیخون زده بود به کمد و کتابخانه ی ما و هر آنچه از ماهی سیاه کوچولو تا الفبای مبارزه بود جمع کرده بود در یک گونی و گذاشته بود پشت ماشین تا ببرد در بیراهه ای و گم و گور کند این مدارک جرم های سنگین را. 
هیچ یادم نمی رود که وقتی معصومانه گفتم : بابا ، این ها را چرا ؟ این ها که قصه است ، قصه های صمد بهرنگی . سری تکان داد و گفت : دخترم ، تمام زندگی قصه است .
تازه همه ی  آثار جرم  دور شده بود از خانه و ما هم شده بودیم  قدیس و پاک و مبرا از هر جرم سیاسی  که عصر یک روز پاییزی ، خبر شوم دستگیری عزیزی پیچید در خانه و عنقریب این که شاید کسانی بیایند برای کسب اطلاعات بیشتر.  یک باره یادم آمد به تتمه جرایمی که در سوراخ ها و سنبه هایی در امان مانده بودند از دست تطاول گر تقدیر و روزگار.
نقشه ای باید می کشیدم برای نابودی و هیچ راه نبود جز روانه کردن مادر و خواهر به خانه ی خاله جان، و در آخرین لحظه ماندن به قصد انجام کاری برای مدرسه. 
خانه که خلوت شد ، تمامی شب نامه ها و اعلامیه ها و بیانیه ها را ریختم  توی حیاط و یک شیشه نفت و یک کبریت . هنوز شعله ها در رقص باد ، پای می کوبیدند که صدای درِ خانه آمد و سایه ی پدر از دور نمایان شد. 
از هول و هراس ، دریچه ی چاهِ  کنار حوض را باز کردم و کاغذهای شعله ور را پرت کردم داخل چاه . چشم تان روز بد نبیند از تنوره ی آتشی که از دهان چاه شعله برکشید  و صدای هولناک انفجاری که رسید تا آخرِ آسمان . 
در یک لحظه ، ترس و شادی هم زمان موج زد در دلم . ترس از انفجار و ویران شدن خانه و کاشانه مان و شادی از چاه نفتی که لابد در حیاط خانه مان ناغافل کشف شده بود  و حالا ما می شدیم  یکی از متمولین شهر و یکی از همان شیوخی که با چاه های نفت شان ، آقای جهان شده اند. 
امروز که خبر کشف یک میدان عظیم گازی جدید را خواندم همان حس ترس و شادی دوباره پیچید در دلم. اما این بار ترسش ریشه دارتر بود که هر آن چه بلا در تمامی این سال ها نازل شده بر سرمان ، از همین نفت لاکردار بوده و گاز بی مقدار . که اگر نبود شاید ، هم وضع ما مردمان بهتر بود و هم وضع این کشور و خانه و کاشانه .

ارسال یک نظر