۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه

البته ، فقط گاهی .....


برگه ها را که از دست او گرفت ، با تحکّم پرسید : صبحانه خوردی ؟
دخترک، سرش را از شرم و خجالت انداخت پایین، درست مثل روزهایی که توی کلاس ضعف می کرد و سرش گیج می رفت ومی خزید گوشه ی نیمکت و تکیه می داد به کنج ِ دیوار و دست و پایش یخ می کرد و لب هایش می لرزید و رنگش می شد مثل گچ سفید و با داد و قال بچه ها، معلم می فرستادش دفتر ِمدرسه و خانم مدیر و ناظم می نشاندندش روی صندلی کنار بخاری و یکی یک لیوان آب قند می داد دستش و دیگری از ته کیفش ، آب نبات درمی آورد و می گذاشت در دهانش و می پرسید : صبحانه خورده ای؟ و او می گفت : نه و آن ها، تند و تند تشرش می زدند که تو که این قدر ضعیفی ، چرا بدون صبحانه می آیی مدرسه تا به این روز بیفتی  و در پچپچه های زیر لبی شان غر می زدند که چه پدرها و مادرهای بی مسئولیتی پیدا می شوند که فقط بلدند بچه پس بیندازند و به بقیه اش فکر هم نمی کنند و او، همانطور که نشسته بود و تازه داشت مغز استخوان هایش از گرمای بخاری و فشار خونش از شیرینی آب قند، جان می گرفت، چند بار تا نوک زبانش می آمد که بگوید ، نه بیچاره مادرش که در تاریک روشنای سپیده از خانه می زند بیرون تا برسد به سرویس کارخانه ای که اگر یک روز دیر بجنبد، معلوم نیست کِی و با چه هزینه ای ، آن همه راه را بتواند برود تا آن جا و در این وانفسای بیکاری ، بعد از چند بارتاخیر، عذرش را بخواهند و نان شان را آجر کنند، بی مسئولیت است و نه پدرش که در شهرستانی دور افتاده، فعله گی می کند برای یک لقمه نان و آن ها فقط هر چند ماه یک بار می بینندش، آن هم خسته و پژمرده و هیچ هم خبر ندارد از صبحانه و نهار و شام او، بی عارست . اما هیچ نمی گفت و فقط شرمنده می شد و سرش را می انداخت پایین تا دفتردار و معلم پرورشی و بقیه هم بگویند هر آن چه را دوست دارند و چند لحظه بعد هم یادشان برود او را و دلسوزی های شان را و او هم آرام سُر بخورد از لای درِ دفتر بیرون و برود توی کلاس.
یک لحظه تردید نشست در کلامش . اگر راستش را بگوید لابد باز ملامت خواهد شد و اگر دروغ بگوید، جانی ندارد برای پنهان کردن ضعف و بی حالی .
سر که چرخاند ، غریبه داشت برگه ها را بالا پایین می کرد و نامه های منطقه آموزش و پرورش و بهزیستی را پس و پیش می کشید.
آرام گفت : نه .
جا خورد وقتی غریبه در پاسخ به نه ی او گفت : خوبه .
خونش را که در شیشه کردند برای آزمایش های رنگ و وارنگ ، تازه فهمید همیشه هم صبحانه نخوردن بد نیست  و گاهی حتی آدم پولدارها هم بدون صبحانه می آیند از خانه های شان بیرون .
البته فقط گاهی ..... 
ارسال یک نظر