۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

یادگار تا سعادت آباد !!!!

تا نشستم توی ماشین ، صدای ترانه بلند شد.
" یه غریبه ، یه مسافر ، یه شبم بی پنجره ......... "
شاهرخ خواند و مرا با خود برد تا گذشته های دور.
سفری در زمان که از یازده سالگی ها شروع  می شد و می رسید به سیزده سالگی ها.
که ازسریال غریبه ی تلویزیون شاب لورنس مبله ی سیاه سفید خانه مان شروع می شد و می رسید به سه شنبه شب های تلویزیون شاوب لورنس مبله ی سیاه و سفید یک مدل قدیمی تر خانه ی شما.
که از کودکی هایم شروع می شد و می رسید به بلوغ .
که از تو که همبازی بچگی ها بودی ، شروع می شد و می رسید به تو که حالا شده بودی عشق پاک نوجوانی.
که از نگاه نگران چشمان عسلی پدرم به دخترک خجالتی و معصومش شروع می شد و می رسید به نَقل احادیث هوای نفس و گناه های نابخشودنی مادرت به پسرک تازه بالغ اش.
که از نمناکی زیرپله های آن انباری شروع می شد و می رسید به آفتاب پاییزی رنگ پریده ی پشت بام کاهگلی خانه ی مادربزرگ.
که از دوستی دخترکان همبازی شروع می شد و می رسید به دشمنی بلوغ حسادت.
که ..........................

ترانه خیلی وقت بود تمام شده بود اما ، من هنوز گیر بودم پشت ترافیک بزرگراه نیایش ، حد فاصل پل یادگار تا سعادت آباد.
ارسال یک نظر