۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه

یلدای تنها.....


انگشت های پایت را که یواشکی زیر کرسی دواندی روی پایم وخیره نگاهم کردی و لام تا کام هیچ نگفتی ، مادر، رو چرخاند سمت سرخی صورتم که رنگ دانه های انار قاچ شده ی توی سینی گِرد مسی روی کرسی شده بود و با تشر گفت : وقتی گرمته ، چرا تا خرخره رفتی زیر لحاف! و شاید هرگز نفهمید که آن سرخی از گرما نیست ، که گلگونی شرم است که دویده زیر گونه هایم و تنم را چون کوره گداخته در آن چهارده سالگی بلوغ.
بادام های هندی آجیل را که سوا کردی و آرام گذاشتی روی شیب لحاف روی پاهایم ، تا سُر بخورد و بریزد روی دامنم ، نهایت ابراز عشق بود .چرا که خوب می دانستم اگر بیشتر از من نباشد ، کمتر هم دوست نداری آن بادام های هندی بی اصل و نسب را.
اولین قاچ هندوانه را که گرفتی از دست های پیر پدربزرگ و به بهانه ی وسواس خانوم جان در لکه دار شدن دامن ملافه ی سفید لحافِ کرسی ، آرام سرت را خم کردی سمت بشقاب ِنشسته در مقابل سینه ی من ، خوب فهمیدم دنبال شریک می گردی نه برای پی گرفتن رد دندانهایت که لابد دلت خواسته بود شیرینی لب هامان به واسطه ی آن سرخی سرد بنشیند در کام هردومان.
عدس های بوداده را که دانه دانه سوا کردی با آن سر انگشتان مهربان از گندم هایی که دوستشان نداشتم و ریختی لای انگشت های نازک من، بوی عشق بود که می آمد از لابلای سوز بادهای یلدایی درزهای باز پنجره ی چوبی آن خانه ی قدیمی.
دست هایت که حلقه زدند دور دست های نوجوانی ام که می لرزیدند از آوای بغض شکسته ی سازِ عموجان و اشکی که  نشانده بود آن نوای عشق بر گونه های پدر به یاد عزیزی سفرکرده در یلدایی دور، حس گرم اعتماد و پناه ، پیچید در دالان پر پیچ و خم ِدلتنگی هایم.
عمه جان که نیت کرد به قصد فال حافظ ، بالا و پایین پریدن های قلب عاشق من زیر آن پُلیور کاموایی دستبافت مادرجان را، تنها خدا شاهد بود و بس.
حافظ که بشارت داد از برآمدن کام ، صدای قلب تو را حتی خودِ خدا هم تاب نیاورد.   
چه یلدایی بود آن یلدا.
امان از روزی که ، حافظ دروغ گفت و دست های عمه جان لرزید و موهای یلدایی پدر، در قمار زندگی رنگ باخت. 
امان از روزی که  پدربزرگ رفت و خانوم جان پیر شد و پشت کرسی شکست و تو رفتی و من جا ماندم از تمامی یلداها.
امان از یلدایی که بی تو دیگر هیچ رنگی ندارد ، نه سرخ و نه سیاه

ارسال یک نظر