۱۳۹۰ مهر ۸, جمعه

گناهکار اصلی

رفته ام میدان میوه وتره بار برای خرید کلی پایان هفته . آقای میان سالی که در صف صندوق ، جلوتراز من ایستاده یک چک پول پنجاه هزارتومانی می دهد دست صندوق دار.
پسرک چک پول را زیر و رو می کند و بالا وپایین، که مبادا تقلبی باشد. مرد می گوید: از بانک گرفته ام . تقلبی نیست. کاش برای  بالا کشیدن سه هزار میلیارد تومان هم این قدر وسواس به خرج می دادند.
می گویم : آخه، آقا، این پول صاحب دارد. آن پول که صاحب نداشت مواظب کم و زیاد و درست و تقلبی اش باشد. صاحبش ما بوده ایم که ظاهرا خیلی دل مان به حال خودمان نسوخته است وهیچوقت هم نگران یک قِران و دوزارش نبوده ایم و الحمدالله آنقدر ثروت ملی برباد رفته داشته ایم که این رقم ها به چشم مان هم نیاید.
انگارعمیق ترین حرف دل مرد را گفته ام، طوری آه می کشد و واقعا واقعا می گوید که تمام مردم ایستاده به انتظار نوبت، همراهش می شوند در شکایت و ناله از شرایط موجود.
خانوم مُسنّی که پشت سرِ من است، سر تکان می دهد و می گوید: آقا، از قدیم گفته اند گناه ِ دست های آلوده کمتر از دست هایی است که از همه چیز شسته شده باشد.
راست می گوید ، ما گناهکارتریم . ما که دست از همه چیزمان شسته ایم . خیلی هم گناهکارتر. 

۱۳۹۰ مهر ۴, دوشنبه

هویت دینی ، ملی ، انسانی و هزار چیز دیگر

تازه عروس و داماد بودند و به قصد ماه عسل آمده بودند به سفر. پسرک سورپرایزش کرده بود و فردای عروسی گفته بود : عزیزم ، چمدانت را ببند ،عازم سفریم . و دخترک در عین حال که خوشحال بود اما هنوز خستگی مراسم عروسی و اضطراب زندگی مستقل در چشمهایش موج می زد و شاید بیشتر دوست داشت کسی موقعیت و نگرنی اش را بفهمد تا اینکه سرگرم انواع تفریحات شود و چند روزی را به خوشی و بیخبری بگذراند .
روز آخر ، چمدان شان را که قفل زدند و سلفون کشی کردند ، دخترک وحشت زده به همسرش گفت : ای وای ، در چمدان را باز کن. زود . یک چیز مهم را جا گذاشته ام .
گفتیم : پاسپورت ؟ نه
شناسنامه ؟ نه
بلیط پرواز؟ نه
برگه های تسویه حساب هتل ؟ نه
کیف پول ؟ نه
چی ؟؟؟؟؟؟
مانتو و روسری ام را .
راست می گفت . خیلی مهم تر از چیزهای دیگر بود. پاسپورت ورود به وطن ، هویت دینی و اسلامی در وطن ، اجازه ورود به خاک وطن و حق حیات در وطن .
چیز مهمی در چمدانش جا مانده بود و حتما می بایست تمام قفل ها را حتی شده شکست تا آن چیز مهم را با خود به وطن آورد. یک چیز خیلی مهم را .

۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

پاییز و زاد روز مهربانی ها ....

بسیار اتفاق زیبایی ست که روز تولد سه عزیزی که بسیار دوستشان داری مصادف هم باشد .
امروز ، اول مهر 1390 ،
مادر نازنین و معلم اول و آخر زندگی ام ،  71 ساله می شود .
 و استاد آواز ارجمند و گرامی مام وطن ، محمدرضا شجریان عزیز هم ، که بیش از درس آواز، درس آزادگی آموخته است ما را ، 71 ساله می شود. یعنی وقتی مادربزرگ من به زمین و زمان چنگ می زده تا مادرِمن در غرب میهن چشم به جهان بگشاید ، شیرزنی دیگر در آن سوی کشور، فریاد درد می کشیده تا بزرگواری در شرق میهن دیده به جهان بگشاید. و چقدر روز و ماه و سال تولد می تواند موثر باشد در خلق و خوی انسان ها که این زن و مرد زاده ی اول مهر 1319 ، هر دو همواره ، آرام و صبور و بی ریا و آزاده و ایستاده اند.
و امروز همچنین ، اگر می بود، اسطوره ی  شعر وادب زادگاه ادیب پرورمن ، زنده یاد حسین منزوی نازنین که غزل هم از او مغازله می آموخت 65 سا له می شد که افسوس که دیگر نیست .
اگرچه هيچ گل مرده، دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوری، مدام گرم دميدن بود
چه خوب که دو گرامی هستند و سومی هم که نیست یادش همواره زنده است و پاینده. چه خوب .

تولد هر سه شان مبارک باد .

جای پیرزن خالی ....

نقل است که پیرزنی گوژپشت هر سال ظهر عاشورا ، پای منبر مداحی می رفت که با آب و تاب فراوان و اشک و آه و عجز و ناله بسیار، داستان جنگ امام حسین وهفتاد ودوتن یارانش را با هزاران تن لشکر یزید نقل می کرد و آخر سرهم بر سر می کوفت و فریاد می زد و پیرهن پاره می کرد و گِل به سر می مالید که ، دیدید چه شد ؟ حسین تشنه لب شهید شد و رقیه بی بابا ماند . 
بعد چند سالی که بدین منوال گذشت ، یک بار پیرزن طاقتش طاق شد و آخرِمجلس بر سر کوبان و اشک ریزان ، فریاد برآورد که ای امام حسین، قربان مظلومیتت بشوم ، تو که پارسال دیدی یاران اندک تو توان مقابله با هزاران تن لشکر نامرد و بی چشم روی یزید را ندارند و همه شهید می شوند ، امسال چرا دوباره عزم جنگ کردی . 
حالاحکایت ماست با این سخنرانی مشعشعانه برای صندلی های خالی و دیوارهای همچنان تمام قد ایستاده و میکروفن های خمیده و گوش هایی که شاید سال اول ِ سخنرانی به پشیزی می ارزید ، اما حالا دیگر به مفت هم نمی ارزد. 
فقط من نمی دانم چرا پیرزن بیچاره را با خود به سازمان ملل نمی برند که حداقل قربان صدقه ی آقای رئیس برود با صدها تن خدم و حشم اش که پول بیت المال را به توبره کشیده اند و راهی دیار فرنگ شده اند محض خنده و لابد تفریح . و تازه ادعای ساده زیستی هم دارند بی انصاف ها با اختلاس های هزاران میلیاردی شان.

۱۳۹۰ شهریور ۳۱, پنجشنبه

آیا نمی شد ؟؟؟( روز آخر)

امروز از سفر برگشته ام و اصلا هم دلم نمی خواهد به این زودی ها از حال و هوای مهربانی ها وعشق و آزادی و شعر و ترانه بیرون بیایم . و خیلی هم دلم می خواهد حتی اگر بشود تا ابد در همین حال و هوا بمانم که می دانم نمی شود و خیلی هم دوست دارم  که تا روزها به هیچ چیز جز خوبی فکر نکنم که اطمینان دارم نمی گذارند و خیلی امیدوارم که آرامش بازیافته را تا سال ها به دوش بکشم و از خود دورش نکنم که ایمان دارم درهمین لحظه های ورود از دست خواهم داد ، و خیلی دوست داشتن ها و دلم خواستن ها و آرزو کردن ها و امیدواربودن های دیگر را هم می خواهم که می دانم  نمی شود و نخواهد شد. 
و نشد ، ضربه سهمگین بود ، با خواندن اولین خبرهر چه آرامش و مهربانی و عشق و عاطفه و آرزو و امید نشسته بود در دلم ، پر کشید و رفت به آن دوردست های دست نایافتنی .15000 نفر رفته اند به تماشای مرگ یک انسان، هرچند قاتل، هرچند زیر سن قانونی، هرچند فرزند یک مادر، هرچند معلول ناهنجاری های جامعه، هر چند قربانی مدیریت اشتباه حکومت، هر چند .........، 50 ضربه شلاق خورده است کف پاهای یک زن، هر چند نمادین ، هر چند وبلاگ نویس، هر چند روشنفکر،هر چند متدین ، هرچند میانه رو و اصلاح طلب و نه برانداز و تندرو، هر چند فهیم و موقعیت شناس و هر چند ...... ، چندین نفر به جرم های مختلف رفته اند بالای دار، هر چند مجرم، هر چند قاچاقچی، هر چند دزد اما نه دانه درشت و نه گردن کلفت پارتی دار. اختلاس سه هزارمیلیاردی شده است پنج هزار میلیارد. و مستند سازان رفته اند کنار دست هنرمندان که قبل ترها رفته بودند پیش نویسندگانی که هم سلول شده بوده اند با روشنفکرانی که هم خانه بوده اند با سیاسیون دربند و .......
خدایا ، آیا نمی شد یک روز بیشتر مهلت داشت تا باقیمانده ی طعم خوش آزادی زیرِ زبان را ، با تن و جان مزه کرد تا به جایی که شیرینی اش آرام آرام به تلخی کام بیانجامد ؟ آیا نمی شد ؟؟؟؟؟

۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

عشق های کمی ممنوع ....(روزدوم)

 چقدر چیزهایی که نیاز به دانستن زبان ندارند و به زبان مشترکی میان تمام ملت ها ، اقوام ، ادیان و کل انسان های کره ی خاکی بیان می شوند ، زیبایند.
تمامی عاشق ها ، نگاه شان به یک زبان اشاره می کند و تمامی معشوق ها دست هایشان به یک زبان مهربانی می کند.
تمامی مادرها ، به یک زبان دل شان برای کودکان نازنین شان می لرزد و تمامی کودکان به یک زبان دست های عاطفه ی مادر را می گیرند و پابه پا رفتن می آموزند.
تمامی مادربزرگ ها و پدربزرگ ها به یک زبان نوه های خوب دوست داشتنی شان را می نوازند و تمامی نوه ها به یک زبان دست بابابزرگ ها و مادربزرگ ها را می بوسند.
این جا ، مهربانی ، عاطفه ، نوازش ، دوست داشتن ، بوسه و عشق ، همه به یک زبان مشترک بیان می شوند و همه با یک زبان مشترک می فهمند. ترک و فارس و روس وعرب و غربی و شرقی هم نمی شناسد. این زبان مشترک آن قدر زیباست که گاهی متاسف می شوی از اینکه چرا بعضی هاشان تا این حد مفهومش را میان ما ایرانی ها از دست داده است و یواش یواش فراموشش کرده ایم .
عاشقانه های نگاه پدربزرگ ها به مادربزرگ های مان را بر نمی تابیم و نوازش های دست پدرها بر سر مادرهای مان را به گوشه ی چشم  مذمت می نگریم . از هیجان عروس ها در بوسیدن دامادها  لب می گزیم و بر شیطنت جوانک های تازه بالغ خشم می گیریم. 
و آن قدر زشتی این چیزها را برای مان پررنگ کرده اند که یادمان رفته ، باباجان ، عشق دولتی و غیر دولتی ندارد. همین و بس .

۱۳۹۰ شهریور ۲۴, پنجشنبه

روز اول ....

می گوید : مامان ، وقتی این جا مثل بهشت می ماند و همه چیز عالی است ، این مردم دیگر تلاش می کنند تا به چه چیزی برسند. مگر رستگاری جز این است که این ها دارند.
خودتان می بینید که چقدر، همه چیز آرام است . همه در عین خوشبختی ، روزگار می گذرانند. شادی در خیابان ها و کوچه ها موج می خورد و از پنجره های  نیمه باز به خانه ها می رود و با طنین خنده ی کودکان ، هزار پاره می شود و هر پاره دیگربار چون موج تازه ای هزار هزار بار تکثیر می شود و دوباره می ریزد در دل مردمان این دیار. می بینید که  همه ی لب ها به لبخند گشوده و هیچ گره ای بر ابروی هیچ کسی ننشسته ، همه مهربانانه عاشق می شوند و عاشقانه مهر می ورزند و هیچ چیز قدغن نیست ، نه نفس کشیدن و نه خندیدن و نه عاشق شدن و نه آواز خواندن و نه دست در دست هم رقصیدن و نه خوردن و نه نوشیدن و نه نغمه ی آزادی  سردادن و نه از آزادی شنیدن و گفتن و نوشتن .  و هیچ کس معنای فیلترینگ را نمی داند و هیچ کس هرگز نمی فهمد وی پی ان چه صیغه ای است ، مبالغه یا مجادله . مامان ، اینجا که خود بهشت است . 
می خندم و می گویم : تمام این ها که دیدنش این قدر برای من و تو عجیب است ، حق مسلمی است که خداوند به عنوان یک انسان به ما عطا کرده و هیچ چیز عجیبی نیست . فقط آن که ما را از این حقوق اولیه زندگی محروم کرده ، موجود خبیث و عجیبی  است . 
امروز صبح عازم این سفر شده ایم و هنوز تا آخر هفته دیدنی ها و شنیدنی ها خواهیم داشت که حتما بارها و بارها به یادمان خواهند آورد که ما هم چون اینان ، انسانیم .
...........................
آخر شب ، خسته ی خواب ، فقط محض تفنن ، سر به اینترنت می زنم تا به تجربه دریابم آنچه را که با آب و تاب از اینترنت پرسرعت این جا می گویند ، که خبر شلاق نمادین (+) را می خوانم و تمام آن چه را که امروز به نام انسان بودن حس کرده ام چون پتکی بر سرم آوار می بینم و تا الان که پاسی از نیمه شب گذشته بی خواب می شوم . 
پسرکم چه خوب فهمیده ، به راستی ، این ها دیگر از دنیا و خدا چه می خواهند؟ مگر رستگاری چیزی غیر آن است که ما نداریم و این ها دارند ؟؟؟؟؟َ

۱۳۹۰ شهریور ۲۳, چهارشنبه

ما چقدر خوشحالیم ......

من تازه فهمیدم چرا از پریروز تا حالا ، همین طور این همسایه های ما کوچه را چراغانی کرده اند و صدای پخش صوت ها یشان را تا آخر دنیا بلند کرده اند و ترانه های مبتذل در آسمان غبارآلود کوچه ، بر اندام رهگذران که نه ، حتی برگ های درختان را هم به لرزه واداشته و دائم از پله های طبقات می دوند تا پشت بام و برمی گردند پایین و روی هم را ماچ می کنند و به هم تبریک می گویند و می رقصند و شاباش می دهند و هلهله می کنند و کِر می کشند وپایکوبی می کنند و ..... 
خلاصه از ساعت 3 پریروز به وقت کوچه ی ما، که خوشبختی بد جوری رو کرده به اهالی کوچه و نازنین ماموران نگران حال و احوال سلامتی ما و فرزندان مان ، دزدگونه  از دیوار یک خانه رفته اند بالا و بعد  پشت بام به پشت بام خانه ها را شخم زده اند و هر آن چه ال ام بی بی ناموسی بوده ، جمع کرده اند و برده اند ، کلی خوش به حالمان شده است و همین طور داریم می زنیم و می رقصیم، ببخشید حرکات موزون از خودمان در می کنیم . دستشان درد نکند که این قدر به فکر شادی و خوشحالی مردم هستند. دستشان خیلی درد نکند. 
البته بیشتر از آنها آقای ماهواره ای مان خوشحال است که دوباره فروش ال ام بی هایش رونق یافته و می تواند ماشینش را یک مدل ببرد بالاتر. از عوض ایشان هم ، دستشان درد نکند.
..............................
پ ن : رئیس سازمان عقیدتی سیاسی نیروی انتظامی با اشاره به نظرسنجی صورت گرفته گفت: اکثر مردم از جمع‌آوری آنتن‌های ماهواره راضی هستند و اظهار خوشحالی می‌کنند.(+)

۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

فردای پیروزی ؟؟؟؟


نمی شد از لحن گوینده رادیو جوان تشخیص داد که حالا که قذافی را به هیچ کشوری راه نمی دهند و آواره شده است و سرگردان، او خوشحال است یا ناراحت.
لحنش طنین پیروزی نمی داد مثل گویندگان خبر 20:30 که وقتی حتی مردم ژاپن گرفتار زلزله و سونامی می شوند پیروزمندانه از ویرانی ها می گویند و لابد در دل به امام زمانی فکر می کنند که ما را از خطر زلزله حفظ می کند و آن ها را که کافرند پرت می کند وسط سونامی .
لحنش آهنگ تاسف و افسوس هم نداشت ، که لابد لایق دلسوزی فقط برادر بشار اسد است و لاغیر .
لحنش نوای شکست هم نمی داد ، که شاید در آن گوشه گوشه های دل هنوز روزنه ی امیدی گشوده بود به بازگشت سرهنگ بر سر خانه و کاشانه اش .
لحنش بیشتر ارتعاش ترس بود و دلهره .لابد فکر می کرد  آوارگی بد دردی است که گریبان دیکتاتورها را می گیرد و لابد فکر می کرد که شاید سرهنگ قذافی ها چون اسلاف ناخلف شان، جزیره ی موریسی، پانامایی، شرم الشیخی ، مصری ، ... گیرشان بیاید و روزهای پایانی عمرشان را چون مبارک به نامبارکی بگذرانند . و شاید بشار نازنین ، اقامتگاهش پیشاپیش آماده شده باشد گوشه ای از پاستور ، اما ما که دیگر سوریه را هم نداریم چه خواهیم کرد جز فرستادن پیام تبریک به پادشاه سوازیلند.
تازه اگر همان سوازیلند هم ویزا بدهد به از ما بهتران شان خواهد داد. تکلیف او و کامران نجف زاده ها چه خواهد شد فردای پیروزی ؟؟؟؟

۱۳۹۰ شهریور ۲۱, دوشنبه

تصویر خوشبختی


ترمز که کردم پشت چراغ قرمز، سمت راستم ، یک وانت پیکان قراضه ایستاده بود با راننده ای میان سال با چهره ای سوخته که در کنارش یک خانوم سی و چند ساله با بچه ای تقریبا هفت هشت ماهه در بغل ، نشسته بود ومی خندید و در اتاقک پشت وانت هم ، سه چهار بچه ی قد و نیم قد با لباس هایی رنگ و رورفته اما چهره هایی شاد و خندان مشغول شیطنت بودند . و درطرف دیگرم ، یک ب ام دبلیو 2011 سفید رنگ زیبا بود با یک آقای راننده ی شیک.
پسرک گلفروش از لای ماشین ها تاب خورد و با عجله خودش را رساند به پنجره ی نیمه باز ماشین شیک و پرسید : آقا ، گل نمی خری ؟
پاسخ آن قدر تلخ بود که اگر بوق ماشین های پشت سرم نبود ، حالاحالاها همان جا ایستاده بودم .
برای کی گل بخرم ؟ من که کسی را ندارم .

۱۳۹۰ شهریور ۱۹, شنبه

حکمت یا رحمت ، کدامیک ؟؟؟؟

 خدایا ، من که خیلی وقت ها از کارهایت سردرنیاوردم وحکمت خیلی از کارهایت را درنیافتم وخیلی مواقع فقط خودم را متقاعد کردم که به راحتی از کنار آن چه درک نکردم بگذرم و شاید بعد از روزها و ماه ها وسال ها، حتی فراموششان کنم ،چرا، هیچوقت نتوانستم دلیل دو اتفاق بزرگ را بفهمم و حکمتش را دریابم و به راحتی از کنارشان بگذرم و یا فراموششان کنم؟
دو اتفاقی که هنوزهم یکی بعد از 31 سال و دیگری بعد از 2 سال ،چون یک علامت سوال بزرگ در ذهنم نقش بسته است وچون معمایی ناگشودنی ، اندیشه ام را به بازی گرفته است .
دو حادثه ای که یک جورهایی بسیار هم به هم شباهت دارند ، با آدم های مشابه و رفتار مشابه و زمان وقوع مشابه. 
خدایا ، خودت بگو : یک، حکمت درگذشت آیت الله طالقانی آن سید عمامه سیاه، درست در اوج روزهای اختلافات اولیه انقلاب ، که اگر می ماند شاید خیلی چیزها عوض می شد و خیلی از مسائل پیش نمی آمد و خیلی ازجنایات حادث نمی شد و خیلی ها که حالا دیگر جز یادی از آن ها نمانده ، می ماندند و خیلی خیلی چیز دیگر، چه بود. و دو ،حکمت درگذشت آیت الله منتظری  آن شیخ سپید جامه ، درست در روزهای اوج جنبش سبز ودرگیری ها، که اگر می ماند شاید باز هم خیلی چیزها عوض می شد و خیلی از مسائل پیش نمی آمد و خیلی از جنایات حادث نمی شد و خیلی ها که حالا دیگر جز یادی از آن ها نمانده ، می ماندند و خیلی خیلی چیز دیگر، چه بود .
زبانم لال ، اما، آیا اصلا حکمتی در کار بود ؟؟؟؟؟
...........................
پ ن : امروز سالروز درگذشت پیر نستوه و مبارز خستگی ناپذیر وسربلند ، طالقانی بزرگوار بود . یاد و خاطره اش گرامی باد.
پ ن : پدر همیشه می گوید:حکمت درگذشت پدربزرگم درست درروزهای اولیه ی پیروزی انقلاب (تابستان 58) این بوده که خدا نخواسته بماند تا آن چه برسراعتقادات و اسلام مردم می آورند را ببیند، که تاب و تحملش را نداشته و بسیار عذاب می کشیده است و این رحمت بوده است نه حکمت. و من امیدوارم که حکمت رفتن این دو بزرگوارهم رحمت بوده باشد. امیدوارم.

۱۳۹۰ شهریور ۱۷, پنجشنبه

مادربزرگ ِ کوچولو ......

رقیب درسی ام بود. از اول تا پنجم ابتدائی .همیشه یا او شاگرد اول کلاس بود یا من و یا هردومان با هم.
دوست بودیم ، دلم مان می خواست با هم به مدرسه راهنمایی سرخیابان برویم و روپوش آبی بپوشیم با یقه ی سفید آهارخورده و جوراب شلواری سفید ضخیم . نهایت آرزوی مان بستن روبان سفید با خال های آبی و قرمزبود به انتهای گیس های بافته مان. همیشه آرزو داشتیم برحسب اتفاق هم که شده، کفش های مان یک رنگ باشد و کیف های مان مثل هم، درست مثل دوخواهر دوقلو با این تفاوت که ، یکی بورِ بور بود و دیگری سبزه ی سبزه .
روزِگرفتن کارنامه ی امتحانات پایان سال ، با مادرش آمده بود و مردی با کت و شلوار سیاه و سبیل های کلفت، که نمی توانست پدرش باشد و برادرش هم نبود.
دستم را دراز کردم سمت دست های یازده سالگی اش برای بازی و شیطنت. زیرچشمی و با ترس، نگاهی کرد به مرد و آرام گفت : شوهرم دادند، واز شرم سرخ شد.
بوی مشمئزکننده ی کرم پودر ارزان و پنکیک و تافت می آمد .
.....................
با دست های سی سالگی ، پسرک را گرفته بودم در آغوش و دنبال آب جوش می گشتم برای درست کردن شیرخشک. کسی از پشت سر به اسم کوچک صدایم کرد. برگشتم . خیره نگاهش کردم .
خندید و پرسید : نشناختی؟  نشناخته بودم . گفتم : متاسفم ، پیری است دیگر.
تلخ خندید و گفت: هنوز هم مثل آن روزها شیطنت از چشم هایت می بارد. و نامش را گفت.
آن که روبرویم بود ، به پیرزنی بیشتر می مانست .
بچه را نشاندم روی صندلی و گفتم : پسرم است . تازه یک سالش شده .
اشاره به کودک خوابیده در آغوش دخترک جوانی کرد و گفت : نَوَهَ مه ، اونم تازه یک سالش تمام شده.
بوی مشمئزکننده ی کرم پودر ارزان و پنکیک و تافت ، مشامم را آزرد.
او، یک نسل از من پیش افتاده بود. آن هم با چه شتابی ! یک نسل............ !!!

۱۳۹۰ شهریور ۱۵, سه‌شنبه

آقای .......، پول کشتن ِ روزگار را چه کسی می دهد ؟؟؟؟؟؟؟؟ پول نابودی حق مردم را ؟؟؟؟؟

 سلام اَت را نخواستند پاسخ گویند و دهانت را بستند.
فضای جامعه برای شان خوش آیند نبود، هوای نفسش را بریدند .
روزی که بهار چون خاری نشست در چشم زمستانی شان ، خزانش کردند.
زادگاه نام آورترین پارسی این زاد و بوم ، طوس، را تاب نیاوردند که خوش نداشتند از پارسیان چیزی به یادگار بماند در این ملک و بوم .
صبح که آمد ، روشنای صبح امروز را برنتافتند که "دانستن را حق مردم می دانست " و صبحش را شام کردند شب پرستان دشمنِ چراغ .
و این داستان همچنان ادامه داشت و ادامه یافت
تا  
به روزی برسند که خاطره ی روزگار را به روزها بسپارند
و
لابد تا چند وقت دیگر، شرق را با غرب درهم می آمیزند واعتماد رفته برباد را به دست طوفان می سپارند و تهران امروز را به دیروز حواله می دهند و آن چه باقی می ماند از برگریزان شوم ومرگ چراغ های بینایی ، شاید ، کیهانی باشد که خود طناب دار نادانی است بر گردن دانایان.
چه روزهای سیاهی که اگر تا چند وقت پیش دانستن حق مردم نبود، حالا پرسیدن و فهمیدن و گفتن و شنیدن و حتی نفس کشیدن هم  حق مردم نیست در نظر آقایان ِ مسئول ِآزاد ترین کشور جهان .
چه روزهای سیاهی.

۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه

مسافر ِ مهربانی ها ......

دست هیچ یک از آن ها که برای بدرقه آمده بودند، خالی نبود . بسته های زرشک و زعفران بود که روی هم تلنبار می شد و گلیم و قالیچه ی ابریشمی وآیینه وگلاب پاش صنایع دستی ، هدیه های ویژه ای بود که دائی جان و عمو جان و دیگران به چشم و هم چشمی هم ، آورده بودند برای سرِراهی .
مسئول بار فرودگاه امام که گفت : خانوم ، اضافه بار دارید. زیب ساک را باز کرد و هرچه پسته و زعفران و زرشک و صنایع دستی بود، جا گذاشت. 
جانماز ترمه ی مادربزرگ را که هنوز بعدِ سال ها بوی یاس رازقی گلدان سر طاقچه را می داد، گذاشت توی کیف دستی اش و یک دانه بِه را ، که خودش کنده بود از درخت خانه ی خاله جان به یاد عطرِ روزهای کودکی و پیچیده بود توی پنبه که مبادا زخمی شود و عطرش بپرد تا آخر سفر، آرام گذاشت کنارِ جانماز. کتاب حافظ جلد چرمی پدر را گرفت در دستش و سینه ریز نقره ای مادر را که سر عقد هدیه گرفته بود از مادرخدابیامرزش ، زد به سینه ی کتش . تسبیح شاه مقصود پدربزرگ را که انداخت دور گردنش، به آقای متصدی بار گفت : من آماده ام .
دور که می شد ، بوی عشق وعاطفه و مهربانی را می دیدی که موج می خورد و با عطرِخوش بِه می رود به آن سوی آب ها تا به وقت دلتنگی ، بشود خاطرات زیبایی از این سوی آب.

۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه

سینما با چشمان بسته !!!!

آن قدیم ها می گفتند : رانندگی در ایران فن نیست،هنر است. اگر کسی بتواند در ایران رانندگی کند با خیال راحت می توانند گواهینامه ی بین المللی به او بدهند، چون توانایی رانندگی در هرجهنم درّه ای را خواهد داشت. اما این روزها فیلمسازی در ایران هنر است. نه این که فکر کنید سینما هنرهفتم است و این چیزها، نه ، در واقع در ایران سینما هنر هفتادم هم نیست بس که این آقایان هنرمندند در کوتاه و بلند کردن فیلم های خوب دیگران و فیلم های مزخرف خودشان.
سینما درایران هنر است از آن رو که برخلاف رسالتش که در تمام دنیا، گفتن ِناگفته هاست برای شنیدن خلق و نمایاندن نادیده هاست برای آگاهی مسئولان، اینجا سینما، نگفتن گفته هایی است که عیان است در چشم خلق و پرده پوشی از شنیده هایی است که مبادا خدای ناکرده مسئولی بشنود و به تریش قبایش بربخورد و خدای ناکرده خوابش آشفته شود از این همه درد و رنج و مشکل و بدبختی مردمان جامعه اش. 
فیلم زندگی با چشمان بسته را واقعا باید با چشمان بسته دید ، که اگر هم صدر عاملی خواسته باشد روایت کند رنج ترانه های پانزده ساله ای را که حالا دیگر بیست و هفت ساله شده اند و همچنان مشکل شان پابرجاست ، دیگر نمی تواند، وآن قدر باید بالا و پایین شود تا شاید فیلم بتواند بعد از دو سال مجوز اکران بگیرد و تماشاگر بینوا هم سرگیجه بگیرد از اینکه کجای فیلم خوابش برده که این طور سررشته ی داستان از دستش در رفته و چطور باید خیالبافی کند و حدس و گمان بزند که بالاخره اول فیلم از کجاها می گذرد که به آن آخر بی سرانجام ختم می شود. 
اگر ساخت آنونس این فیلم را به عهده ی من می گذاشتند ، به عنوان بهترین عبارت تعریفی از فیلم زندگی با چشمان بسته این جمله را می شد انتخاب کرد : تماشاگران عزیز، این فیلم برای تقویت قوه ی تخیل شما موثرترین است و داستانش رازی است غبارآلود که هرهوشمندی را توان گشایش معماهایش نیست.
الهی ، تیغه های تیز قیچی دست برادران سانسورچی و دست توانمند پرتلاش شان ، شکسته باد.
بگو آمین.

۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

عیدتان مبارک....


با احتیاط ایستاد کنار آبسردکنِ شرکت و زیرچشمی چپ و راست را پایید.
لیوان به دست از اتاق روبرویی آمدم بیرون و صاف رفتم سراغ آبسردکن .
هاج و واج ایستاد به تماشای پرشدن لیوان .
دستم را که آوردم بالا برای نوشیدن اولین جرعه ، تصویر چشمان متعجب اش از پشت شیشه دیدنی بود.
خندیدم و گفتم : عیدتان مبارک . نماز و روزه تان قبول .
دست پاچه گفت : عیدمان ، ببخشید ، عیدتان مبارک .
و با خیال راحت ، لیوان پرآبش را لاجرعه سر کشید.