۱۳۹۰ شهریور ۱۷, پنجشنبه

مادربزرگ ِ کوچولو ......

رقیب درسی ام بود. از اول تا پنجم ابتدائی .همیشه یا او شاگرد اول کلاس بود یا من و یا هردومان با هم.
دوست بودیم ، دلم مان می خواست با هم به مدرسه راهنمایی سرخیابان برویم و روپوش آبی بپوشیم با یقه ی سفید آهارخورده و جوراب شلواری سفید ضخیم . نهایت آرزوی مان بستن روبان سفید با خال های آبی و قرمزبود به انتهای گیس های بافته مان. همیشه آرزو داشتیم برحسب اتفاق هم که شده، کفش های مان یک رنگ باشد و کیف های مان مثل هم، درست مثل دوخواهر دوقلو با این تفاوت که ، یکی بورِ بور بود و دیگری سبزه ی سبزه .
روزِگرفتن کارنامه ی امتحانات پایان سال ، با مادرش آمده بود و مردی با کت و شلوار سیاه و سبیل های کلفت، که نمی توانست پدرش باشد و برادرش هم نبود.
دستم را دراز کردم سمت دست های یازده سالگی اش برای بازی و شیطنت. زیرچشمی و با ترس، نگاهی کرد به مرد و آرام گفت : شوهرم دادند، واز شرم سرخ شد.
بوی مشمئزکننده ی کرم پودر ارزان و پنکیک و تافت می آمد .
.....................
با دست های سی سالگی ، پسرک را گرفته بودم در آغوش و دنبال آب جوش می گشتم برای درست کردن شیرخشک. کسی از پشت سر به اسم کوچک صدایم کرد. برگشتم . خیره نگاهش کردم .
خندید و پرسید : نشناختی؟  نشناخته بودم . گفتم : متاسفم ، پیری است دیگر.
تلخ خندید و گفت: هنوز هم مثل آن روزها شیطنت از چشم هایت می بارد. و نامش را گفت.
آن که روبرویم بود ، به پیرزنی بیشتر می مانست .
بچه را نشاندم روی صندلی و گفتم : پسرم است . تازه یک سالش شده .
اشاره به کودک خوابیده در آغوش دخترک جوانی کرد و گفت : نَوَهَ مه ، اونم تازه یک سالش تمام شده.
بوی مشمئزکننده ی کرم پودر ارزان و پنکیک و تافت ، مشامم را آزرد.
او، یک نسل از من پیش افتاده بود. آن هم با چه شتابی ! یک نسل............ !!!
ارسال یک نظر