۱۳۹۰ شهریور ۳۱, پنجشنبه

آیا نمی شد ؟؟؟( روز آخر)

امروز از سفر برگشته ام و اصلا هم دلم نمی خواهد به این زودی ها از حال و هوای مهربانی ها وعشق و آزادی و شعر و ترانه بیرون بیایم . و خیلی هم دلم می خواهد حتی اگر بشود تا ابد در همین حال و هوا بمانم که می دانم نمی شود و خیلی هم دوست دارم  که تا روزها به هیچ چیز جز خوبی فکر نکنم که اطمینان دارم نمی گذارند و خیلی امیدوارم که آرامش بازیافته را تا سال ها به دوش بکشم و از خود دورش نکنم که ایمان دارم درهمین لحظه های ورود از دست خواهم داد ، و خیلی دوست داشتن ها و دلم خواستن ها و آرزو کردن ها و امیدواربودن های دیگر را هم می خواهم که می دانم  نمی شود و نخواهد شد. 
و نشد ، ضربه سهمگین بود ، با خواندن اولین خبرهر چه آرامش و مهربانی و عشق و عاطفه و آرزو و امید نشسته بود در دلم ، پر کشید و رفت به آن دوردست های دست نایافتنی .15000 نفر رفته اند به تماشای مرگ یک انسان، هرچند قاتل، هرچند زیر سن قانونی، هرچند فرزند یک مادر، هرچند معلول ناهنجاری های جامعه، هر چند قربانی مدیریت اشتباه حکومت، هر چند .........، 50 ضربه شلاق خورده است کف پاهای یک زن، هر چند نمادین ، هر چند وبلاگ نویس، هر چند روشنفکر،هر چند متدین ، هرچند میانه رو و اصلاح طلب و نه برانداز و تندرو، هر چند فهیم و موقعیت شناس و هر چند ...... ، چندین نفر به جرم های مختلف رفته اند بالای دار، هر چند مجرم، هر چند قاچاقچی، هر چند دزد اما نه دانه درشت و نه گردن کلفت پارتی دار. اختلاس سه هزارمیلیاردی شده است پنج هزار میلیارد. و مستند سازان رفته اند کنار دست هنرمندان که قبل ترها رفته بودند پیش نویسندگانی که هم سلول شده بوده اند با روشنفکرانی که هم خانه بوده اند با سیاسیون دربند و .......
خدایا ، آیا نمی شد یک روز بیشتر مهلت داشت تا باقیمانده ی طعم خوش آزادی زیرِ زبان را ، با تن و جان مزه کرد تا به جایی که شیرینی اش آرام آرام به تلخی کام بیانجامد ؟ آیا نمی شد ؟؟؟؟؟
ارسال یک نظر