۱۳۹۰ مهر ۴, دوشنبه

هویت دینی ، ملی ، انسانی و هزار چیز دیگر

تازه عروس و داماد بودند و به قصد ماه عسل آمده بودند به سفر. پسرک سورپرایزش کرده بود و فردای عروسی گفته بود : عزیزم ، چمدانت را ببند ،عازم سفریم . و دخترک در عین حال که خوشحال بود اما هنوز خستگی مراسم عروسی و اضطراب زندگی مستقل در چشمهایش موج می زد و شاید بیشتر دوست داشت کسی موقعیت و نگرنی اش را بفهمد تا اینکه سرگرم انواع تفریحات شود و چند روزی را به خوشی و بیخبری بگذراند .
روز آخر ، چمدان شان را که قفل زدند و سلفون کشی کردند ، دخترک وحشت زده به همسرش گفت : ای وای ، در چمدان را باز کن. زود . یک چیز مهم را جا گذاشته ام .
گفتیم : پاسپورت ؟ نه
شناسنامه ؟ نه
بلیط پرواز؟ نه
برگه های تسویه حساب هتل ؟ نه
کیف پول ؟ نه
چی ؟؟؟؟؟؟
مانتو و روسری ام را .
راست می گفت . خیلی مهم تر از چیزهای دیگر بود. پاسپورت ورود به وطن ، هویت دینی و اسلامی در وطن ، اجازه ورود به خاک وطن و حق حیات در وطن .
چیز مهمی در چمدانش جا مانده بود و حتما می بایست تمام قفل ها را حتی شده شکست تا آن چیز مهم را با خود به وطن آورد. یک چیز خیلی مهم را .
ارسال یک نظر