۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه

شاید شیطان .....

یکی بود و یکی دیگر هم بود.
یکی آدم بود و نه این که آن یکی آدم نباشد، اما اسمش حوا بود.
یک باغ بود ، هوایش پراز انار و سیب و شاید کمی هم گیلاس ، و زمینش پُرِ پُرِ پُر از برکتِ گندم.
آن سال ها نه مرد ، مرد بود و نه زن ، زن بود  و نه احساسی بود برای چیدن سیب و خوردن گیلاس.
و یکی بود که مثل هیچ کس نبود و نشسته بود آن بالا و داشت نقاشی می کشید ، عکس آدم و حوا.
تمنّای دست حوا را که کشید برای چیدن سیب ، حسی سرخ دوید روی گونه های آدم  و قهقهه ای هراس انگیز پیچید در دلِ باد و  در تن ِ دریا .
شاید از آن روز بود که آدم ، آدم شد و حوا ، حوا .
شاید تا آن روز، حتّی خودِ خدا هم ، فکر شیطان را نکرده بود در ذهن نقاشی هایش.
                                                                                            حتّی خودِ خودِ خدا هم .
                                                   


۱۳۹۱ تیر ۷, چهارشنبه

لطفا ، نفتی نشوید.


یک دست کت و شلوار قهوه ای می پوشید  با یک پیراهن شیری و یک کروات شکلاتی می بست با راه های کِرِم . کفش های  واکس خورده ی  تمیز و براقش بدجوری می زد توی چشمسوار اتوبوس می شد و دوره می چرخید لابلای مسافرها. نه گدایی می کرد و نه آزاری می رساند به دیگران . آن روزها ، هنوز کلمه ای به نام تفکیک جنسیتی وارد فرهنگ لغات فارسی نشده بود و سوا کن جدا کنی هم در کار نبود ، همه چیز درهم بود حتی نشستن خانم ها و آقایان در اتوبوس شرکت واحد
تا انتهای اتوبوس که می آمد و برمی گشت ، می ایستاد کنار راننده و شروع می کرد با صدای بلند به حرف زدن  و آواز خواندن . اغلب صدایش در آن شلوغی گم می شد و اگر هم چیزی می شنیدی معمولا نامفهوم بود
مسافران دائمی خط 14 ، می گفتند دیوانه است. یکی جنونش را ناشی از عشقی ناکام می دانست و یکی از دست دادن جوان برومندش. بعضی ها هم می گفتند خودش را زده به دیوانگی .
همیشه ایستگاه دوم سوار می شد و تا آخر خط هم می آمد ، اما آن روز خبری از او نبود . ایستگاه سوم و چهارم را رد کرده بودیم که صدای داد و بیدادی از پنجره های نیمه بار اتوبوس به گوش رسید و راننده محکم زد روی ترمز
مرد دوان دوان و عرق ریزان ، پله ها را دو تا یکی آمد بالا. کت و شلوارش خاکی بود و گوشه ی کراواتش از جیب بغل شلوارش آویزان . بوی تند نفت پیچید در فضای مملو از بوی عرق و پای جمعیت. از کنار هر که می گذشت صدای پیف پیفی به گوش می رسید و احتیاط نفتی نشدن به وضوح نمایان می شد در چهره ی خانم ها و آقایان مرتب و منزّه ِ حاضر
این بار برخلاف همیشه ، به آخر اتوبوس که رسید ، ایستاد و با صدای بلند گفت : آهای مردم ، بعد از این هر وقت در یکی از ادارات دولتی کار داشتید ، برای اینکه راه تان دهند و تحویل تان بگیرند و کارتان را راه بیندازند، اول باید کت و شلوارتان خاکی و کثیف و چروک باشد و دوم کراوات تان را بدهید دست باد و گم و گورش کنید در یک سوراخی . و برای محکم کاری هم که شده کمی نفت بپاشید روی خودتان  تا مبادا بوی عطر لباس های تان  بپیچد در دماغ آقایان
همه خندیدند و بعضی ها ، سری هم تکان دادند
یکی پرسید : دیوانه است ؟ 
یکی گفت : از ما هم عاقل تر است
دیوانه یا عاقل، هر کجا که هست خدا نگه دارش باشد. حرف راست را سی سال پیش او گفت و ما تازه فهمیدیم .

آقایان محترم کراوات های تان را که باد برد ، مواظب باشید نفتی نشوید

۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه

کاش...


شرکت با یک تیم پزشکی هماهنگ کرده برای چکاپ سالیانه ی پرسنل . سالن پایین را اختصاص داده اند به گروه های تست شنوایی و بینایی و نوار قلب ، و ناهارخوری هم آماده شده برای خون و خون گیری .

صف بسته ایم از این سر تا آن سر ناهارخوری و گپ می زنیم از زمین و زمان .

دخترک، منشی یکی از دفاتر است و حدود بیست و دو یا سه ساله ، و شش هفت ماهی هم می شود که ازدواج کرده. نوبتش که می رسد ، می نشیند روی صندلی و رو می کند به آقای دکتر که دارد با دقتی وصف ناشدنی خون ملت را توی شیشه می کند البته برای آزمایش ، و با صدای نسبتا بلندی می پرسد : دکتر، این آزمایش ها چه چیزی را نشان می دهد؟ 

دکتر اما خون ریزتر ازاین حرف هاست که وقتی تلف کند برای پاسخ. یکی ازبچه ها می گوید: خب، این تست ها برای این است که بدانی کلسترول خونت بالاست یا پایین، چربی داری یا نه، اوره ات در حد نُرمال است یا آ نُرمال، و نشان می دهد میزانِ قند خونت را .

دخترک همان طور که چشم های خسته اش ثابت مانده روی سوزنِ سرنگ فرو رفته در رگ آبی ورآمده ی بازویش ، آه بلندی می کشد و می گوید : کاش آزمایشی هم بود برای نشان دادن غمِ خونَم .

۱۳۹۱ تیر ۴, یکشنبه

هنرمند ِ روشنفکر


دو باور غلط سال هاست که درباره ی من بین مردم رواج دارد .
یکی اینکه من روشنفکرم ، فقط به این دلیل که عینکی هستم،
و بدتر از آن این که هنرمندم ، چون فیلم هایم نمی فروشد.
                                    "وودی آلن "

۱۳۹۱ تیر ۱, پنجشنبه

تنها صدا و شاید هم کمی شادی .....

Soldati Americani anno 1945 mentre suanano un pianoforte francese MACH DEL 1880
هرکه باشی وهرچه، موسیقی از لحظه ی تپیدن قلب با صدای ضربان می رود توی رگ های جنینی ات و می رقصاند دلت را و با طنین ناقوس و اذان و دعا خارج می شود از تن اَت و می لرزاند وجودت را
هرکه باشی وهرچه، تنها چیزی که برای تمامِ عمر مسحورت می کند، نوای عشق است وآوای مهربانی،حتی اگر سربازی باشی که تا ثانیه ای قبل دستت به خون دلاوری آغشته شده باشد. 
آدم ها می میرند ، لحظه ها می گذرند ، سربازها پیر می شوند ، جنگ ها پایان می یابند.
و  
 " تنها صداست که می ماند" ، همان طور که فروغ گفته .
و شاید هم کمی خاطره از لحظه ای شاد زیستن درعمق یک فاجعه ی بزرگ

۱۳۹۱ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

سی اُم خردادها...

پرسید : 30 خرداد تو را یاد چه چیزی می اندازد؟
عصبانی گفتم :خفه خون ، حُنّاق ، درد ِ بی درمان ، مصیبت ، مرگ.
معصومانه گفت : من که چیزی نگفتم ، چرا فحش می دهی ؟
                اما ..... ، من که فحش نداده بودم !!!

۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

دیروز یا فردا ؟؟؟

شما نمی دانید 
                چه کسی
                           کلید خوشبختی این شهر را
                                                           کجای تاریخ
                                                                             گم کرده است ؟

۱۳۹۱ خرداد ۲۸, یکشنبه

چرا بچه ها آلزایمر نمی گیرند؟


دو سه ماه پیش ، برای لحظه ای عکس مانکنی را دیده روی صفحه ی لب تاپ پدرش ، که سریع کادرش بسته شده و لب تاب خاموش .
پرسیده : پدر ، می شود آن عکس را دوباره بیاورید من هم ببینم.
پدر ناصحانه گفته : دخترم ، تماشای بعضی چیزها برای بچه ها مناسب نیست.
هیچ نگفته و موضوع تقریبا از طرف خانواده به بوته ی فراموشی سپرده شده بوده که دیروز پدرش توبیخش کرده بخاطر شیطنت هایش ، رو به پدر گفته : می خواهید من هم از شیطنت های شما به همه بگویم  و آبروی تان را ببرم؟
پدرش طلبکارانه پرسیده : کدام شیطنت؟
سر تکان داده و گفته : همان عکس های بد که توی لب تاپ تان دارید.
خنده ای عصبی می کند و از دوستم می پرسد : خانم دکتر، چرا بچه ها آلزایمر نمی گیرند؟

۱۳۹۱ خرداد ۲۶, جمعه

همیشه پیش از آن که فکر کنی، اتفاق می افتد...*

صفحه ترحیم روزنامه خراسان، روز 25 خرداد سال 1391
همیشه فکرمی کردم خدایا، چند سال دیگر طول خواهد کشید تا برای شهدای سبزِ سال 88 بنای یادبود بسازیم وچند سال دیگر باید صبر کنیم تا نام کوچه ها وخیابان هامان ، یادشان را هر روز به رخِ خاطره هامان بکشند و در کدامین سال ----13، روز22 خرداد را به نام سالروز تولد جنبش همیشه سبزمان جشن خواهیم گرفت و چند سال طول خواهد کشید تا در صفحه ی 25 خرداد تقویم هامان ثبت کنند "سالگرد راهپیمایی سکوت" و چقدر طول خواهد کشید که تصویر زمینه ی تیتر گرامیداشت روز 30 خرداد در روی جلد مجله هامان ، عکس ندا باشد
همیشه فکر می کردم آیا می رسد آن روز؟ وعمر من ، کفاف دیدن این روزها و لحظه ها را خواهد داد؟ 
حالا می فهمم دور نیست آن روز، شاید حتی به چند سال هم نکشد با این اوضاع ......

شهید مصطفی غنیان (+)
*ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ( فروغ فرخزاد) (+)

۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه

22 خرداد

بعضی روزها توصیف ندارند. تعریف در دل شان است . تاریخ نیست که به این روزها معنی می دهد ، روز است که به تاریخ معنا می بخشد. حس آغاز دارند و حس طلوع ، مثل تولد کودک می مانند. حس مادرانه به آدم می دهند . روز زادن هستند و زاده شدن. 
شروعی هستند که گویی هیچگاه پایانی ندارند و هیچوقت تمام نمی شوند و نخواهند شد. 
این روزها نام شان معنی است و ذات شان معانی .
22 خرداد چنین روزی است . یادش همواره جاویدان و نامش همواره سبز.

۱۳۹۱ خرداد ۲۱, یکشنبه

احوال این روزای ما ....


می گویم : این روزها ، بلاتکلیفی مثل خوره افتاده به جان همه مان. گویی حافظه ی تاریخی مان با فشار یک دگمه ی اشتباهی به طور کلی پاک شده است. آشفته و سرگردان دور خود می چرخیم  و خودمان هم نمی فهمیم که بالاخره قرار است چه اتفاقی بیفتد و چه کاری انجام دهیم ، راه را از بیراهه گم کرده ایم و تنها تصویری از یک آرزوی شیرین اما محال در ذهن هامان جا مانده ، بی آن که هیچ تصوری از راه رسیدن به آن داشته باشیم و هیچ تخیلی از نقطه ی آغاز. 
دستش را دراز می کند و از قفسه ی چوبی پشت سرش ، یک کتاب برمی دارد و نشانه ی کاغذی را از لای صفحه ای برمی دارد و شروع می کند به خواندن :  
" دری را که از دنیای خارج جدایش می کند باز می کنیم ،
بار دیگر به او می گوییم  آزادی ،
 برو ،
و او نمی رود ، 
همان جا وسط جاده با سایر همراهانش ایستاده ، 
می ترسد ، 
نمی داند کجا برود ، 
واقعیت اینست که زندگی در یک هزار توی منطقی ، که توصیف تیمارستان است ، قابل قیاس نیست با قدم بیرون گذاشتن از آن بدون مدد یک دست راهنما با قلاده ی یک سگ راهنما.
برای ورود به هزار توی شهری آشوب زده ، حافظه نیز به هیچ دردی نمی خورد ، چرا که حافظه یاد آور تصاویر محله هاست، نه راه های رسیدن به آنها ."
کتابِ " کوری اثر ژوزه سارماگو " را می گذارد روی میز  و می گوید درست مثل این.



۱۳۹۱ خرداد ۱۹, جمعه

19 خرداد ، 19 بار بعله .........

می پرسد : وکیلم .
در دل می گویم : وکیل ؟ حقوق هم خوب رشته ای است ها ! البته اگر کارش به جاهای باریک نکشد.
فکر می کنند گفته ام : نیستم رفته ام گل بچینم و می گویند : عروس رفته گل بچینه.
می پرسد : برای بار دوم می پرسم ، وکیلم ؟ 
با خود می اندیشم : وکیل ؟ برای وکیل شدن چند سال درس باید خواند؟
فکر می کنند گفته ام : نیستم ، رفته ام گلاب بیاورم و می گویند : عروس رفته گلاب بیاره.
می پرسد : وکیلم ؟ 
و من باخود فکرمی کنم : چهارسال پیش که ماعشق مان را جاری کردیم در اقیانوس دل هامان وعزم مان را جزم کردیم در شکستن سد مخالفت ها و ایستادن در مقابل دیوارهای کوتاه و بلند اعتراض ، کجا بودی؟ شاید داشتی انتخاب رشته می کردی برای وکالت.
روزهایی که ما برای حقوق حقه مان می جنگیدیم وعشق حقیقی مان را فریاد می زدیم ، کجا بودی ؟ شاید داشتی حقوق حقه می خواندی برای دفاع از موکلانت.
وقت هایی که ما بی خواندن هیچ درس حقوقی وکیل خودمان شده بودیم درمحکمه ی خانواده هامان و دفاع می کردیم از حقِ عاشقانه زیستن هامان، کجا بودی؟ شاید تازه داشتی وکالت را مزه مزه می کردی.
فکرم را اما کسی نمی خواند و هیچ کس، هیچ نمی گوید. 
مگر نباید بعد از این همه جنگیدن و پیروز از میدان به در آمدن ، چیزی گفت ، و می گویم : بعله.
...........................................
چه زود نوزده سال گذشت وکیل جوان ، آیا پیر شدیم ، آیا ؟؟؟؟
و بازهیچ کس هیچ نمی گوید.
چرا همیشه سوال های سخت بی پاسخ می مانند؟

۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه

تقویم بی تو بودن ها.....

بیست و چهار سال است که هر روز صبح زود وقتی از خواب برمی خیزد ساعت سیکو پنج صفحه آبی تو را کوک می کند و دوباره می گذارد سر طاقچه و زیر لب می گوید : این ساعت هرگز نباید خواب برود، باید دقیق و منظم کار کند، وقت او ارزش دارد. 
بیست و چهار سال است که هرروزصبح به عشق این که تو نان لواش تازه و پنیر لیقوان دوست داشته ای به نانوایی سر گذر می رود و پنج دانه نان داغ تازه می گیرد و بساط صبحانه را می چیند و به جای خالی تو زل می زند و زیر لب می گوید : باشد حتی اگر خودش نیست که با هم صبحانه بخوریم یادش که هست ، عطر نان  را  حتی در عرش خدا  خواهد شنید و لذت خواهد برد از این برکت.
بیست و چهار سال است که صبح ها سجاده ی تو را جلوتر از جانمازِ خودش  پهن می کند و به  نماز می ایستد و در دلش اقتدا می کند به تو که می داند دلت اندازه ی خدا پاک بود.
بیست و چهار سال است که برگ های تازه و جوان درخت موِ باغچه را می چیند و به نیت تو که دلمه ی برگ دوست داشتی ، خیرات می کند به در و همسایه و آه می کشد از ناتوانی دستی که دیگر نمی رود به پیچیدن دلمه و نازکی دلی که نمی آید به چشیدن آن بعد از تو. 
بیست و چهار سال است که هر شب چهارشنبه سوری از بغض پنجره ی آشپزخانه کوچه را می پاید و از همان جا، جای خالی تو را کنار شعله های آتش، اشک می ریزد. 
بیست وچهار سال است که آخرین پنج شنبه هر سال بر مزارت می نشیند ویک دل سیر از دست بی رحم روزگار برایت گله می کند. 
بیست و چهار سال است که پای سفره هفت سین حلقه های اشک دوره می کند چشم های انتظارش را و آه را درحنجره پنهان می کند برای مبارکی عید و دلخوشی دیگران. 
بیست وچهار سال است که صفحه ی 18 خرداد تقویم رومیزی اتاقش را همان اول سال می کَند و تا می کند و می گذارد لای کتاب دعایش. 
چه می شود کرد مادر است دیگر، حتی اگر هرگز صفحه ای به تاریخ ِ تولدِ تو در تقویمش جایی نداشته باشد هم ، حقیقت را که نمی شد کتمان کرد، واقعیتی که می گوید : امروز پنجاه و یک ساله می شدی اگر بودی.
تولد نبودن هایت هم مبارک باد. 

۱۳۹۱ خرداد ۱۶, سه‌شنبه

آدم ....

کلوچه ها را می دهد دستم و با خنده می گوید: چه راهپیمایی شد راهپیمایی امسال . مسیرش خیلی طولانی بود. از ظهر چهارشنبه راه رفتیم تا شب دوشنبه. جای تان خالی، خیلی خوش گذشت.
تعارف می کنم بیایند داخل برای صرف چای و کلوچه که سوغاتی خودشان است.
نگاه های مرددشان حکایت از این دارد که خیلی هم بدشان نمی آید بیانیه ی پایانی راهپیمایی را درخانه ی ما قرائت کنند.
با آب و تاب ، یکسره از شلوغی شمال می گویند و مراکز خرید و رستوران و تله کابین و خانم های رنگ و وارنگ و ماشین های لوکس آنچنانی و رقص ها و آوازها و چه و چه .
چای دوم را که برمی دارد با لحنی بی تفاوت و مغرور می گوید : ما که این چند روزه پاک از دنیا عقب ماندیم ، اون بی بی سی را بزن ببینیم چند نفر دیگه این ور و اون ور دنیا مردن.
طوری از مردن می گوید تو گویی دارد از ریختن شکوفه های بهارنارنج حرف می زند.
زل می زنم توی چشمهایش و خیره نگاهش می کنم.
زل می زند توی صورتم و معترض و با طعنه می پرسد : چیه ؟ آدم ندیدی ؟؟؟

۱۳۹۱ خرداد ۱۳, شنبه

تقسیم عادلانه ، آیا ؟!

دانه های ریز و درخشان عرق را با آستین پیراهنش از پیشانی پاک کرد و داد زد : هوی پسر ، به هر کس 5 تا نون بده ، بزار به همه برسه . 
نی نی چشمان پسر بدجوری در نگاه  معصوم  دخترک نوجوانِ همسایه گره خورده بود ، زیر لب و کمی با ترس گفت : اما اوستا ، این ها مهمان دارند. 
دخترک لبخندش را دزدید . سرش را پایین انداخت و گلگونی گونه هایش را لابلای چین و واچین ِ شال صورتی اش پنهان کرد. 
اوستا هیچ نگفت، سری تکان داد و شاید در دل، تقسیم نان را با طعمی ازعشق به عدالت پسرک سپرد.

۱۳۹۱ خرداد ۱۲, جمعه

چه سال های سیاهی ....

روزهای بعد از انتخابات 88 که دستگیری بچه ها به اوج خود رسید ، در دل خندیدم و گفتم : این ها چی فکر می کنند؟ عمر این حبس ها مگر جند روز می تواند باشد؟
حکم بچه ها که صادر شد و دوسال و سه سال و پنج سال و ده سال قرائت شد ، پوزخند زدم و گفتم : اووووووه ، این همه سال ؟ چه خیال باطلی ؟ این ها واقعا با خود چه فکری کرده اند؟
حالا که بعد از این همه روز اتلاف عمر جوانی بچه ها پشت میله ها ، دوران حبس شان یکی یکی به سر می آید  و هر روز یکی شان تحت عنوان پایان دوره ی حبس دو ساله و سه ساله و ... آزاد می شوند، این بار اما بی هیچ خنده و پوزخند و تمسخری ، برای لحظه های از دست رفته ی آزادانه زیستن هاشان افسوس می خورم و با خود فکر می کنم : خدایا چرا باید عمر استبداد این چنین دراز باشد ؟ چرا ؟؟؟


* عاطفه نبوی هم آزاد شد .