۱۳۹۱ خرداد ۲۱, یکشنبه

احوال این روزای ما ....


می گویم : این روزها ، بلاتکلیفی مثل خوره افتاده به جان همه مان. گویی حافظه ی تاریخی مان با فشار یک دگمه ی اشتباهی به طور کلی پاک شده است. آشفته و سرگردان دور خود می چرخیم  و خودمان هم نمی فهمیم که بالاخره قرار است چه اتفاقی بیفتد و چه کاری انجام دهیم ، راه را از بیراهه گم کرده ایم و تنها تصویری از یک آرزوی شیرین اما محال در ذهن هامان جا مانده ، بی آن که هیچ تصوری از راه رسیدن به آن داشته باشیم و هیچ تخیلی از نقطه ی آغاز. 
دستش را دراز می کند و از قفسه ی چوبی پشت سرش ، یک کتاب برمی دارد و نشانه ی کاغذی را از لای صفحه ای برمی دارد و شروع می کند به خواندن :  
" دری را که از دنیای خارج جدایش می کند باز می کنیم ،
بار دیگر به او می گوییم  آزادی ،
 برو ،
و او نمی رود ، 
همان جا وسط جاده با سایر همراهانش ایستاده ، 
می ترسد ، 
نمی داند کجا برود ، 
واقعیت اینست که زندگی در یک هزار توی منطقی ، که توصیف تیمارستان است ، قابل قیاس نیست با قدم بیرون گذاشتن از آن بدون مدد یک دست راهنما با قلاده ی یک سگ راهنما.
برای ورود به هزار توی شهری آشوب زده ، حافظه نیز به هیچ دردی نمی خورد ، چرا که حافظه یاد آور تصاویر محله هاست، نه راه های رسیدن به آنها ."
کتابِ " کوری اثر ژوزه سارماگو " را می گذارد روی میز  و می گوید درست مثل این.



ارسال یک نظر