۱۳۹۰ بهمن ۱۱, سه‌شنبه

آش های شور ....

برگه را که از دستم گرفت ، سر تا پایم را پایید و گفت : حجاب تان مشکلی ندارد ، اما ناخن های تان لاک دارد ، نمی توانید بروید داخل.
انگشتانم را گرفتم سمتش و گفتم : راست می گویید لاک زده ام ، اما آن قدر صورتی اش ملایم است که فکر نمی کنم اشکالی پیش بیاید.
اخمو گفت : درسته ، اما به طور کلی ورود با لاک به ساختمان جام جم ممنوع است. 
و همان طور که سرش را انداخته بود پایین، ادامه داد اما چون راستش را گفتی ، این دفعه را برو داخل ، فقط  یادت باشد از دفعه ی بعد بدون لاک بیایی.
به دوستم گفتم : ببین آش آن قدر شور شده که آشپز هم صدایش درآمده، حالا کار به جایی رسیده که این حراستی ها هم که خود مسبب  اصلی دورویی و دروغ پروری افراد بوده اند، در پی صداقتند و از دروغ بدشان می آید و به استقبال راست گویان می روند .
باید خوشحال بود آن هم خیلی خوشحال.

۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

انفجار فجر یا فقر؟!؟!؟

سی و سه سال از پیروزی آرمان ها می گذرد و همچنان زر و زور و تزویر واقعیت های زندگی ست .
گرانی بیداد می کند و لحظه ی موعود نزدیک تر می شود . 
دهه ی فجر امسال بیشتر به  انفجار فقر می ماند تا شکوفایی نور. 
عقربه های مرگ آبستن لحظه های بی بازگشتند. 
مولود تازه کی از راه خواهد رسید ؟ 
زمان به نفع چه کسی به پیش می تازد ؟ 
بی پاسخی جواب کدامین سوال می تواند باشد؟ 

۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه

ده سال گذشت ......

خواب دیده بودم . یک کابوس خیلی بد. خواب یک درخت بزرگ و تنومند که نیمی از ریشه هایش از دل خاک زده بود بیرون و پخش شده بود روی زمین.
درخت برگ و باری نداشت اما خشک هم نبود. سر که بلند کرده بودم لابلای شاخه های خالی، مارهای کوچک و بزرگی دیده بودم که بعضی هاشان گره خورده بودند و بعضی آویزان .
خرافاتی نبودم، اما همیشه تعبیر خواب مادربزرگ وقتی از مارهای چنبره زده و لغزان و نیشدار می گفت رعشه می انداخت در تن و جانم . 
بیدار که شدم هنوز حالم بد بود و حالم هیچ خوب نشد حتی تا عصر.
از در که آمد تو ، صورتش آویزان بود. دست هایش مستاصل . نگاهش نگران و دلش پر از آشوب. 
زیر لب زمزمه کرد : تمام شد. و نشست.
تمام شده بود.
مجله ی ما ده سال پیش در چنین روزی  توقیف شد . روزی که من شب قبلش خواب مار دیده بودم و تنم سخت لرزیده بود. 
در این ده سال آن قدر خواب های بد دیده ام که نگران تعبیرشان نباشم . اما این شب ها، مدام خواب های بد می بینم، خواب هایی که تعبیرشان پیشاپیش آتش زده بر بیداری هامان. خواب هایی که جزئی از زندگی روزمره شده اند و دیگر نه می شود نام شان را کابوس گذاشت و نه تعبیرشان را بدبختی. 
بعد از این همه سال و این همه کابوس ، تنها چیزی که هنوز مرا امیدوار به فردای بهتر می کند ، وقتی هر صبح خسته تر و هراسان تر از دیروز بیدار می شوم، هیچ نیست جز اطمینان ازهراس ماری که دیگر هرگز جرات نکرد دوباره بیاید به خوابم و مرا بترساند از تعبیر شوم بدفرجامش.
این روزها مارها بدجوری ترسیده اند . بدجوری ..... 

۱۳۹۰ بهمن ۸, شنبه

انسانم آرزوست .....

بخشنامه استخدام نیروهای شرکتی و قراردادی را گرفته دستش * و آمده توی اتاق معاون ، که ببینید دستور رئیس جمهور هم آمد، حالا کِی ما را استخدام میکنید؟ 
آقای معاون منابع انسانی با پوزخند می گوید : بگذار جوهرش خشک شود ، بعد. 
معترض ، می گوید : تا حالا بهانه ی دستور العمل می گرفتید ، این هم دستور العمل . دیگر مشکل کجاست؟
آقای معاون می خندد و می گوید : مشکلی نیست ، فقط یکی دو ماهی طول می کشد. 
عصبانی در را می کوبد و سرفه کنان می رود. 
می پرسم : چرا یکی دو ماه باید طول بکشد. این  بندگان خدا که تمام شرایط را دارند. 
با کنایه می پرسد : تو دیگه چرا ؟ اگر امروز کارشان درست شود که فردا رای نمی دهند ، باید تا بعد از انتخابات سر بدوانیم شان تا به امید استخدام هم شده به طرفداران این آقا رای دهند یا نه؟
خیره ، نگاهش می کنم .
چشمهایش را می دزدد و با طعنه حرف را عوض می کند : خب ، دلار مُلار چی داری ؟ چقدر کاسب شدی در این آشفته بازار؟ 
رد سرفه های خشک جوانک پرده ی گوش هایم را خط می اندازد......
دلم را می خراشد. 
راستی، به قول خودتان، هر تک سرفه، چند دلار می ارزد، در این آشفته بازار؟؟؟  ریال چطور ؟؟؟

*دستورالعمل تبديل وضعيت نيروهاي قراردادي به پيماني و رسمي

۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

با نام و نشان ....

گفتم : بی خیال تر از تو در عمرم ندیده ام .
گفت : من ! بی خیال ؟! و شکلک درآورد.
فرار کرده بود از شهر و دیارش . آواره بود نه مهاجر. گفته بودند ریش بگذار ، سبیل هایت را هم کوتاه کن. موهایت را هم بزن . یک کارت دانشجویی قلابی تهیه کرده بودند داده بودند دستش با عکس او و نام یک نفر دیگر. یک گواهینامه داشت با عکس واقعی خودش و به نام پسر دائی اش. یک کارت پایان خدمت داشت با عکس خودش و به نام پسر عمویش . یک کارت کتابخانه صادر شده بود با عکس او و به نام پسر خاله اش . 
گفته بودند یکی شان را همراه داشته باش، اگر اتفاقی افتاد نشناسندت.
همیشه همه ی کارت ها در جیب کتش بود. می خندید و می گفت: یک سال طول می کشد بفهمند کدام شان هستم.
یکی دو سالی که گذشت و آب ها که از آسیاب افتاد و یادها که فراموشش کردند، کارت ها را گذاشت خانه.
وقتی ، بعد از چندی ، یکی که حالا دیگر از یاران نبود ، اتفاقی دید و شناختش ، شبانه آمدند و بردندش ، بی کارت ، بی کت.
سه سالی از پنج سال حکمش می گذشت که گفتند دیگر اینجا نیایید، بروید خبرتان می کنیم .
میان وسایلی که تحویل شد ، یک کارت شناسایی بود با عکس و هویت واقعی . 
او را با نام خودش دار زده بودند.



۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه

برف سبز


زمان : دیروز 
مکان : ایستگاه اتوبوس سر خیابان ما
                                                      بعله ، ما چنین محله ای داریم ......

۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

و هیچ قطاری ما را با خود نبرد.....


 
عشق را 
بدون بزک می‌خواستیم
دنیا را بدون تفنگ
…………….
روی دیوارهای سیاه
گل سرخ نقاشی کردیم
رهگذران به ما خندیدند
به ما خندیدند رهگذران
ما فقط نگاه کردیم
………………
جاده‌ها
دور شهر گره خورده بودند
در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم
قطاری که ما را از این جا نبرد
                                           قطار نیست
“                                                                               رسول یونان

۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه

احمدی نژاد به توان n

هیچ دقت کرده اید توی همین دو سه روزی که از دریافت جایزه ی گلدن گلوب توسط اصغر فرهادی گذشته و عکس های او و پیمان معادی در کنارهنرپیشه های معروف هالیوودی زینت بخش صفحات وب گردیده ، چه تعداد مطلب اعتراضی به دلیل زیر سوال رفتن عرف دیپلماتیک و توهین به مقدسات و نادیده گرفتن قوانین جمهوری اسلامی و اهانت به نظام و .....نوشته شده است ؟ چه تعداد کامنت سرشار از فحش و ناسزا زیرعکس های منتشره ثبت شده است ؟ چه تعداد دیدگاه عصبی و همراه با غیظ و جوش و خروش خوانندگان متعصب و مخالف، زیر پست هایی که در تحسین فرهادی بوده است، درج گردیده است؟
شاید آمارموارد ذکر شده بیش از حد انتظار بوده باشد، اما مسئله ی مهم ، تعداد هیچ کدام از این اعتراض ها و فحاشی ها و حرص و جوش خوردن ها و عصبیت ها و عدم تحمل ها و غیظ ها نیست .
می دانید اصلی ترین مسئله چیست ؟ تعداد استفاده ی قابل توجه و چشم نواز ازجمله ی بی ادبانه و زشت و تقبیح شده ی معروف آقای رئیس جمهور محترم که یک زمانی فرموده بودند: " آب را بریزید آن جایی که ......." ، توسط دوستان متمدن و بافرهنگ و ادیب و هنرور و هنرشناس موافق آقای فرهادی در پاسخ به مخالفین منتقد و معترض و فحاش.
دوستانی که در زمان بیان این جمله  توسط آن آقای مودب ، فریاد وا اَسفا و وامصیبتا ی شان بر جنازه ی فرهنگ و ادب کشور، گوش فلک را کر کرده بود
به راستی آیا بعد از این چند سال ، نمی شود گفت هر کدام از ما لااقل در زمینه ی ادب و اخلاق ، یک احمدی نژاد شده ایم؟ 

۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

درد بی درمان ......

آن قدیم ها :
پیرکه بودی، زن و مردش فرقی نمی کرد، وساکت می نشستی یک گوشه و زانوی غم  بغل می گرفتی، اولین سوال این بود: حال همسر محترمتان خوب است ؟
عاقله مرد اگر بودی و ناراحت و اخمو، می پرسیدند : کشتی هات غرق شده ؟
میان سال زنی اگر بودی و خسته و دل تنگ ، سوال این بود : پسر یکی یکدانه ات را برده اند سربازی ؟
دخترک جوان مغموم و دل نازکی اگر بودی ، دلداری ات می دادند : غصه نخور ، یا خودش می آید یا نامه اش .
پسرک خشمگین پریشان احوالی اگر بودی ، می گفتند : برمی گرده . از تو بهتر کجا می تونه پیدا کنه ؟
و اغلب هم تشخیص شان درست بود.
و امروز :
اخم هایش جوری گره خورده اند در هم که هیچ کلاف سردرگمی  را نمی شود به پیچاپیچی آن ها یافت . دلخور ، کز کرده گوشه ی اتاق .
بلا دوره ، سالمی ؟ بی حوصله رو برمی گرداند که یعنی  حوصله ات را ندارم .
کشتی هات غرق شدند ؟  با سر می گوید  نه .
پسرت را برده اند سربازی ؟ با چشم اشاره می کند یعنی بی مزه .
خودش نیامده یا نامه اش ؟ تلخند گوشه ی لبش نشان می دهد ، هیچکدام .
سرِکارت گذاشته و به خواستگارش جواب مثبت داده ؟ رو تُرُش می کند که یعنی زحمت را کم کن .
خب ، چته ؟
شاید فقط برای اینکه دست از سرش بردارم عصبی می گوید: مرده شور همه شان را ببرد. این هم شد مملکت با این سرعت اینترنتش.
می فهمم . 
بد دردی است درد تکنولوژی . بد دردی .

۱۳۹۰ دی ۲۶, دوشنبه

به امید جدایی دروغ از جامعه .....

 نهادینه شدن دروغ در جان آدم هایی که مجبورند در یک سیستم حاکمیتی بیمار زندگی کنند، شاید خیلی دور از ذهن نباشد. حاکمیتی که بی اخلاقی در آن حرف اول را می زند و ریا و دورویی در آن همه را آلوده می کند ، از کاندیدای ریاست جمهوری اش که برای جلب رای و نظر مردم ، راست  راست در چشمان رقیب زل می زند و دروغ های خیلی بزرگ تحویل می دهد تا دانش آموزان مدرسه ابتدائی اش که برای توجیه شیطنت های کودکی دست به دامان دروغ می شوند برای مدیر و ناظم  و مادر و پدر . 
سه فیلم آخر فرهادی ، واقعیت زندگی این روزهای ماست . آیینه تمام نمایی از حاکمیت ، سیاست، اقتصاد ، فرهنگ ، جامعه ، خانواده، مدرسه ، اداره ، بازار .
سه فیلم آخر فرهادی عین حقیقت ماست . 
فرهادی در این سه فیلم ، چهره ی عریان و زشت دروغ  را آن چنان می کوبد بر اندیشه ی تماشاگر و تلنگر می زند بر خواب سنگینش ، که اگر تماشاگر منصفی باشد سر برمی آورد و می گوید : ای وای ، این که من هستم . خودِ خودم . 
اگر تا امروز فرهادی را می شد هنرمندی دانست که شاید بعضی های مان را تنها برای لحظاتی از خمار ریا و دورویی  پراند و چشمهای مان را به دنیای ادب و اخلاق گشود ،  اما امروز چهره ی دیگر فرهادی با همان یک جمله اش در مراسم دریافت جایزه ی گلدن گلوب کافی بود که کتمان دروغ بزرگ حاکمیتی باشد که مردمانش را به جهانیان آن گونه می نمایاند که خود دوست می دارد. 
بله آقای فرهادی ، درست فرمودید ، ما مردمانی دوست داشتنی و صلح طلب هستیم .

۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه

" ..... زمانی پیر می شویم که دیگر عاشق نیستیم ."




نامه ی کوتاه خداحافظی گابریل گارسیامارکز از جهان و خوانندگانش*

اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم. به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقینا هرچه را می‌گفتم فکر می‌کردم. ارزش هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم. راه را از‌‌ همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر می‌خواستم که سایرین هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ‌ ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان می‌کردم. به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شدند بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند. به بچه‌ها بال می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان می‌آموختم با سالیده شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد، با غفلت از زمان حال است. چه چیز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] یاد نگرفته‌ام...
یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قلهٔ کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است. یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند. چه چیز‌ها که از شما یاد نگرفته‌ام...
احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. 
کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. 
هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت. 
آرزو می‌کنم و امید دارم از این نامه‌ی کوتاه خوشتان آمده باشد و آن را برای تمام کسانی که به آن‌ها علاقه‌مندید بفرستید.
همراه با عشق
 «گابریل گارسیا مارکز» 
منبع: مجله «بخارا»؛ شماره ۸۲؛ ص۷۸ و ۷۹
* وی به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی نیست . (م. م )

۱۳۹۰ دی ۲۳, جمعه

سیاستِ مجهول یا مجهول ِسیاست ؟؟؟؟

بلند بلند می خواند : لیبی برای جایگزینی نفت ایران اعلام آمادگی کرده و گفته است که حاضر است برای پر کردن شکافی که تحریم احتمالی نفت ایران از سوی اتحادیه اروپا ایجاد خواهد کرد همکاری کند. ویلی سووندال، وزیر خارجه دانمارک که هم‌اینک ریاست اتحادیه اروپا را برعهده دارد با اظهار آمادگی لیبی برای جایگزین کردن نفت خود در صورت تحریم ایران تایید کرده است که تصمیم این اتحادیه درخصوص تحریم مالی ایران در روز ۲۳ژانویه گرفته خواهد شد. رئیس اتحادیه اروپا در این خصوص گفت که لیبی پس از قذافی به دنبال «ترمیم» هستند و می‌خواهند نفت خود را عرضه کنند و از این‌رو اعلام آمادگی کرده‌اند تا در صورت تحریم ایران؛ این شکاف را پرکنند. ویلی سووندال به خبرنگاران گفت:‌ «کشورهای دیگر خلیج فارس، سعودی‌ها، کویتی‌ها و دیگران بسیار علاقه‌مند هستند که در چنین شرایطی تولید خود را افزایش دهند؛ و می‌دانیم که لیبیایی‌ها در حال ترمیم هستند تا به تولیدی که پیش از آغاز جنگ داشتند برسند.» گفتنی است اتحادیه اروپا اخیرا اعلام کرد که سران این اتحادیه به طور اصولی و کلی با اعمال تحریم نفتی علیه ایران به توافق رسیده‌اند و اکنون باید در مورد زمان اجرای این تحریم به توافق برسند.(+)
می گوید : یادت هست می گفتی اگر این بهار عربی آن ها و بیداری اسلامی ما کار ِخودشان است، چرا پس رفتند سراغ مصر و دخل  حسنی مبارک را آوردند که دست نشانده ی خودشان بود.

و می گفتم : این ها همه بهانه برای رفتن قذافی است، و تو لب می گزیدی و می گفتی : قذافی ؟ با آن دَک و پُز و خَدَم و حَشَم ؟ محال است توپ بتراکندش . محال.

حالا فهمیدی چرا آمریکا و اروپا دست به دست هم دادند و عزمشان را جزم کردند برای سرنگونی قذافی، در حالی که چند ماه است دارند با بشار اسد که انگشت کوچک قذافی هم نمی شود ، موش و گربه بازی می کنند و اتحادیه عرب را می فرستند به حجله ی این عجوزه ی هزار داماد . این رشته سر دراز دارد عزیز من ، خیلی دراز. 
و من در خیال ، به  امتداد رشته ی درازی می اندیشم که آخرش ناپیداست و هیچ معلوم نیست دور گردن چند نفر دیگر خواهد پیچید این درازای ناپیدا ... 

۱۳۹۰ دی ۱۹, دوشنبه

چشم چشم ، دو ابرو ....


مادرش وقت دکتر دارد، برای ساعتی آمده پیش من تا تنها نباشد. حسابی حوصله اش سر رفته، می گویم: عزیزم بیا نقاشی بکشیم. ذوق می کند و مدادرنگی هایش را می ریزد کف اتاق و می پرسد : خاله ، چی بکشیم؟
همانطور که می خوانم " چشم چشم دو ابرو ، دماغ و دهن یه گردو "، تصویر یک آدمک را می کشم.
چیزی می خواهد که بگذارد زیر دستش . یکی از مجله های روی قفسه را می دهم . 
یک دماغ بزرگ می کشد و یک گردی دورش.
می گویم : پس دو چشم و ابرویش کو ؟
عکس فاطمه رجبی را روی جلد مجله نشانم می دهد و می گوید : من که چشم چشم دو ابرو نکشیدم ، عکس این خانومه را کشیدم.

۱۳۹۰ دی ۱۷, شنبه

از بی حجابی اجباری تا حجاب اجباری ....


دیروز :
خانوم جان آه می کشید و چشمهایش پر از اشک می شد و می گفت : خدا از هر دوتاشان هم نگذرد. من که نگذشته ام . و بلند و از ته دل می گفت : الهی آمین.
پیرزن تا آخرعمر حسرت دو چیز به دلش ماند وهربار که از آن دو چیز یاد می کرد، به وضوح می شد دگرگونی حالش را دید.
یکی دیدار برادر جوانی بود که گویا تاجر پارچه بوده و آخرین بار که می رفته باکو ، توسط یکی از قزاق ها ی رضاخان  به خاطر باج گیری ، کشته می شود و دومی مربوط به مادرش می شد که با وجود هفتاد سال سن ، هنوز هم سرحال بوده وقبراق ، و یک روز که می رفته برای خریدن نان ، پاسبان سرِ گذر چادرش را می قاپد و می اندازد توی تنور نانوایی و پیرزن بیچاره مجبور می شود شلیته اش را بکشد روی سرش و بدود تا خانه با حال خراب و همین که پا را می گذارد داخل حیاط ، حالش بد می شود و می افتد کنار حوض . خانوم جان که آن روزها تازه عروس بوده و سنی هم نداشته ، هول می شود و با داد و قال همه ی همسایه  را خبر می کند برای کمک.
بعد از آن روز ، دو ماه مادرش در بستر بیماری می ماند و بعد هم فوت می کند. 
سر تکان می داد و می گفت : همان ترس ناگهانی و شرم از بی چادری و بی آبروریی ، باعث مرگش شد و آه می کشید.
خانوم جان تا روز مرگ، حسرت سر کردن چادرِسفید گلداری که مادرش برای دختر نوعروسش دوخته بود ماند در دلش، چرا که پس از مرگ مادر، آن چادر را کشیده بوده اند روی جنازه به نشانه ی اعتراض به قانون کشف حجاب.
او مسبب هر دو مرگ را رضاخان می دانست و هر چند حتی زمان پسرش هم، جرات نداشت نام او را برزبان آورد اما همه می دانستند منظور او از نفرین "خدا نگذرد از آن که این کار را کرد" ، قزاق قبل از تاجگذاری و پاسبان بعد از تاجگذاری نیست و تنها یک نفر است که آن هم هیچ کس نیست جز خود رضاخان آن قدیم ها و رضا شاه آن جدیدها. 
و امروز : 
مرد دست دخترک را گرفته و تند و تند راه می رود . پاهای کوچک دختر توان دویدن با گام های بلند مرد را ندارد و یک جورهایی پشت سر مرد روی زمین کشیده می شوند. بچه، گاه غری می زند و گاه اشکی می ریزد ، اما پدر همچنان بی توجه به او و چادری که زیر دست و پای او می پیچد و هر لحظه ممکن است با سر، زمینش بزند ، با شتاب پیش می رود و هر از چند، نیم نگاهی به پشت سر می کند و بی آنکه تقلای دخترک و چهره ی گلگون و نفس های به شماره افتاده اش را ببیند با تغیر فریاد می زند : آن لعنتی را  بکش جلو و اشاره به چادر چروکیده ی دخترک می کند. 
.........................
امروز 17 دی ماه است ، روز کشف حجاب رضاشاهی که مسبب مرگ ِ مادر خانوم جان شده است و دوره ی اجبار حجابی که بهانه ی عدم رعایتش ،سرنوشت ده ها دختر جوان را از این رو به آن رو برگردانده و پای شان را باز کرده است به ناکجاآبادهایی که به نظر می رسد با این اوضاع ، هیچگاه هم در این مملکت به آبادی نینجامد. 
راستی چقدر این روزها زیاد شده اند رضاخان هایی که با ظلم و جور، شده اند رضا شاه. 

۱۳۹۰ دی ۱۴, چهارشنبه

فردای وحشت .....


مهرداد عمادی در برنامه به عبارت دیگر بی بی سی فارسی می گوید : اگر پیشنهاد فرانسه مبنی بر افزایش دامنه ی تحریم ها از طرف اتحادیه اروپا عملی شود ، وضع ایران حتی بدتر از زمان جنگ ایران و عراق و جنگ نفت کش ها خواهد شد.
و من فکر می کنم آن روزها که کشتی تازه نفس و سربلند از پیروزی انقلاب ایران با ساکنان جوان و مغرور از شکستن بت بزرگ و مست از هوای آزادی ، جان بر کف می تاختند به سوی نبرد و مردمی دعاگوی شان بودند که به هیچ قناعت می کردند و دل خوش بودند از استقلالی که هیچ کس تصورش را هم نمی کرد سرانجامش این باشد و ناخدایی داشت مدیر و مدبر و عاقل و فهمیده به نام میر حسین ، اوضاع آن گونه بود و آن ها که دیده اند می دانند چه سختی ها که مردم تحمل نمی کردند و چه  روزگاری که داشتیم .
و این روزها که کشتی به گِل نشسته ی نظام با چند زخم کهنه در پشت و پهلو ، لِک و لِک کنان زنجموره می کشد از درد زخم خودی دیروز و ناخودی امروز و دشمن فردا ، و ناله های شبانگاهی اش می رسد تا عرش و پیرمردان زواردررفته ی تاریخی اش ، چرت می زنند در جایگاه های مدیریتی و بر پیشانی جوانان جبرجغرافیایی اش ، شرم می نشیند دانه دانه جای هر چه نامش غرور باشد از بودن در چنین آشفته بازاری و سودای مهاجرت چون خوره ای لحظه لحظه می خورد روح و روان نخبگانش را ، و ناخدایش هم دیوانه مردی است کرو لال که  توهمش دائمی است و مستی اش بی پایان به نام ......، اوضاع چه خواهد شد برای مردمانی که همه چیز را هم هیچ می دانند و قناعت برای شان واژه ای است نامفهوم و استقلال برای شان رنگ تاریک مرگ دارد و بس.
خدا خودش همه مان را بیامرزد . همه مان را از دَم .....

۱۳۹۰ دی ۱۳, سه‌شنبه

بی خیال حجاب ، عفاف را بچسب....


مسئول فرهنگی شرکت در یک جلسه ی خصوصی و کاملا دوستانه به ما که مثلا امین او هستیم ، می گوید : وضع  بدجوری به هم ریخته . قرار است هفته ای یک بار جلسه عفاف و حجاب برگزار کنیم .
اولین سوال برای همه ی حاضرین این است که : مگر باز هم  مشکلات بدحجابی پیش آمده  و به بالاها گزارش رفته ؟
سر تکان می دهد و می گوید : پیش خودمان باشد ، این بار مشکل اصلا حجاب نیست . عفاف است.
و ما یک علامت سوال بزرگ می نشیند در ذهن مان که : عفاف ؟؟؟؟
توضیح می دهد که منظورش روابط خیلی آزاد میان همکاران خواهر و برادر است . و ما لب می گزیم و انگشت به دهان می مانیم که نه !!!! خواهران و برادران ؟؟؟؟ عفاف ؟؟؟؟ آن هم در شرکت ما ؟؟؟؟
با طعنه می گوییم : چاره اش چیست ؟ صیغه ی محرمیت ؟؟؟؟
می گوید : ای کاش بود . آن وقت مشکلی که نداشتیم هیچ ، تازه از دفتر مشاور خانواده رییس جمهور هم به خاطر بالابردن آمار ازدواج جایزه می گرفتیم . بدبختی این جاست که تمام افرادِ مورد دار خودشان متاهل هستند، و آرام ، طوری که موش های توی دیوار نشنوند می گوید : مثل فلانی و بهمانی ....
و ما همانطور که لب های مان را بیشتر می گزیم و طنین صدای آنچه شنیده ایم سوت می کشد توی گوش های مان  و مثل پتک می خورد توی مغزمان  و چشمان مان سیاهی می رود ، پله ها را دو تا یکی در سکوت می آییم بالا و کلمات دور سرمان می چرخند و سرمان گیج می رود از :
عفاف ، تاهل ، آمار ، جایزه .....

۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

جواب دندان شکن .....


آن قدر شیطنت کرده که پدرش دادش درآمده و گفته: می آیم پیش مدیرتان ومی گویم سرِ صف به همه ی بچه ها اعلام کنند چه بچه ی بی ادبی هستی و آبرویت برود.
خندیده و گفته : باشه ، بیایید. اما آبروی خودتان بیشتر می رود ، می گویند ببین چه پدر و مادری دارد که نتوانسته اند یک بچه ی هفت ساله را درست تربیت کنند.