۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه

ده سال گذشت ......

خواب دیده بودم . یک کابوس خیلی بد. خواب یک درخت بزرگ و تنومند که نیمی از ریشه هایش از دل خاک زده بود بیرون و پخش شده بود روی زمین.
درخت برگ و باری نداشت اما خشک هم نبود. سر که بلند کرده بودم لابلای شاخه های خالی، مارهای کوچک و بزرگی دیده بودم که بعضی هاشان گره خورده بودند و بعضی آویزان .
خرافاتی نبودم، اما همیشه تعبیر خواب مادربزرگ وقتی از مارهای چنبره زده و لغزان و نیشدار می گفت رعشه می انداخت در تن و جانم . 
بیدار که شدم هنوز حالم بد بود و حالم هیچ خوب نشد حتی تا عصر.
از در که آمد تو ، صورتش آویزان بود. دست هایش مستاصل . نگاهش نگران و دلش پر از آشوب. 
زیر لب زمزمه کرد : تمام شد. و نشست.
تمام شده بود.
مجله ی ما ده سال پیش در چنین روزی  توقیف شد . روزی که من شب قبلش خواب مار دیده بودم و تنم سخت لرزیده بود. 
در این ده سال آن قدر خواب های بد دیده ام که نگران تعبیرشان نباشم . اما این شب ها، مدام خواب های بد می بینم، خواب هایی که تعبیرشان پیشاپیش آتش زده بر بیداری هامان. خواب هایی که جزئی از زندگی روزمره شده اند و دیگر نه می شود نام شان را کابوس گذاشت و نه تعبیرشان را بدبختی. 
بعد از این همه سال و این همه کابوس ، تنها چیزی که هنوز مرا امیدوار به فردای بهتر می کند ، وقتی هر صبح خسته تر و هراسان تر از دیروز بیدار می شوم، هیچ نیست جز اطمینان ازهراس ماری که دیگر هرگز جرات نکرد دوباره بیاید به خوابم و مرا بترساند از تعبیر شوم بدفرجامش.
این روزها مارها بدجوری ترسیده اند . بدجوری ..... 
ارسال یک نظر