۱۳۹۰ دی ۱۷, شنبه

از بی حجابی اجباری تا حجاب اجباری ....


دیروز :
خانوم جان آه می کشید و چشمهایش پر از اشک می شد و می گفت : خدا از هر دوتاشان هم نگذرد. من که نگذشته ام . و بلند و از ته دل می گفت : الهی آمین.
پیرزن تا آخرعمر حسرت دو چیز به دلش ماند وهربار که از آن دو چیز یاد می کرد، به وضوح می شد دگرگونی حالش را دید.
یکی دیدار برادر جوانی بود که گویا تاجر پارچه بوده و آخرین بار که می رفته باکو ، توسط یکی از قزاق ها ی رضاخان  به خاطر باج گیری ، کشته می شود و دومی مربوط به مادرش می شد که با وجود هفتاد سال سن ، هنوز هم سرحال بوده وقبراق ، و یک روز که می رفته برای خریدن نان ، پاسبان سرِ گذر چادرش را می قاپد و می اندازد توی تنور نانوایی و پیرزن بیچاره مجبور می شود شلیته اش را بکشد روی سرش و بدود تا خانه با حال خراب و همین که پا را می گذارد داخل حیاط ، حالش بد می شود و می افتد کنار حوض . خانوم جان که آن روزها تازه عروس بوده و سنی هم نداشته ، هول می شود و با داد و قال همه ی همسایه  را خبر می کند برای کمک.
بعد از آن روز ، دو ماه مادرش در بستر بیماری می ماند و بعد هم فوت می کند. 
سر تکان می داد و می گفت : همان ترس ناگهانی و شرم از بی چادری و بی آبروریی ، باعث مرگش شد و آه می کشید.
خانوم جان تا روز مرگ، حسرت سر کردن چادرِسفید گلداری که مادرش برای دختر نوعروسش دوخته بود ماند در دلش، چرا که پس از مرگ مادر، آن چادر را کشیده بوده اند روی جنازه به نشانه ی اعتراض به قانون کشف حجاب.
او مسبب هر دو مرگ را رضاخان می دانست و هر چند حتی زمان پسرش هم، جرات نداشت نام او را برزبان آورد اما همه می دانستند منظور او از نفرین "خدا نگذرد از آن که این کار را کرد" ، قزاق قبل از تاجگذاری و پاسبان بعد از تاجگذاری نیست و تنها یک نفر است که آن هم هیچ کس نیست جز خود رضاخان آن قدیم ها و رضا شاه آن جدیدها. 
و امروز : 
مرد دست دخترک را گرفته و تند و تند راه می رود . پاهای کوچک دختر توان دویدن با گام های بلند مرد را ندارد و یک جورهایی پشت سر مرد روی زمین کشیده می شوند. بچه، گاه غری می زند و گاه اشکی می ریزد ، اما پدر همچنان بی توجه به او و چادری که زیر دست و پای او می پیچد و هر لحظه ممکن است با سر، زمینش بزند ، با شتاب پیش می رود و هر از چند، نیم نگاهی به پشت سر می کند و بی آنکه تقلای دخترک و چهره ی گلگون و نفس های به شماره افتاده اش را ببیند با تغیر فریاد می زند : آن لعنتی را  بکش جلو و اشاره به چادر چروکیده ی دخترک می کند. 
.........................
امروز 17 دی ماه است ، روز کشف حجاب رضاشاهی که مسبب مرگ ِ مادر خانوم جان شده است و دوره ی اجبار حجابی که بهانه ی عدم رعایتش ،سرنوشت ده ها دختر جوان را از این رو به آن رو برگردانده و پای شان را باز کرده است به ناکجاآبادهایی که به نظر می رسد با این اوضاع ، هیچگاه هم در این مملکت به آبادی نینجامد. 
راستی چقدر این روزها زیاد شده اند رضاخان هایی که با ظلم و جور، شده اند رضا شاه. 
ارسال یک نظر