۱۳۹۱ خرداد ۸, دوشنبه

ناگفتنی ها ....

چه ها باید گفت که ناگفتن بهتر است . 
                                               همین ......

۱۳۹۱ خرداد ۷, یکشنبه

مدرسه ی عشق ........

سراز پا نمی شناسد و با هیجان می گوید: می دانی چه شده ؟ 
می پرسم : چه ؟
صدایش از شوق می لرزد و می گوید: جمعي از دانش آموختگان دانشگاه صنعتي اصفهان، به اتفاق كاري كرده اند كارستان. مدرسه ساخته اند .
در يك جمع مجازي ، يك مدرسه واقعي ساخته اند.
با فيس بوك مدرسه ساخته اند، مدرسه فيس بوكي" ساخته اند. می دانی مدرسه فیس بوکی یعنی چه ؟
در زمانه وانفسايي كه كسي به فكر كسي نيست ، آنها براي بچه‌هايي كه حتي آنها را نمي شناسند كاري كرده اند كه ارزش آن به راحتي قابل بيان نيست. تصور تغيير عظيمي كه يك مدرسه در يك نقطه دورافتاده از كشور ايجاد مي كند، كار ساده‌اي نيست.
از سويي ديگر، اين حركت نشان داده كه چه انرژي و تواني در يك اجتماع – هرچند كوچك – نهفته است. اميدوارم قدر اين با هم بودن و اتفاق را بدانيم و اين حركت را سرآغاز حركت‌هاي جدي‌تر و مؤثرتر قراردهيم.
برخلاف تصور حاکم در جامعه از اکثر خیرین مدرسه ساز که تصویر پیرمردان و پیرزنانی است که کارشان دیگر با این دنیا تمام شده است و مانده است آخرت شان که برای آن فکری بکنند ، او مهندس جوان مدرسه سازی است که اتفاقا همان قدر که به دنیای مادی زیبای خود و خانواده اش می اندیشد ، خواهان مواهب دنیوی برای همه ی مردمان کشورش نیز هست.
می گوید: خودت خوب می دانی که من تاكنون در جريان ساخت تعداد زيادي مدرسه كه توسط نيك‌انديشان (خيرين) ساخته شده‌است، بوده‌ام . اما تا به حال عمليات عقد قرارداد و شروع ساخت هيچيك از آنها با اين سرعت انجام نشده بود. شايد به اين دليل است كه در ساخت هيچ‌كدام از آنها نيز تاكنون اين تعداد انسان نيك‌انديش مشاركت نداشته اند. شايد اين هم نشانه‌ايست از قدرت جمع و نشان‌دهنده ‌برتري يك پويش جمعي نسبت به حركتهاي فردي است .
چه خوب است که قدر خودمان را بدانيم و ارزش همفكري، همياري وهمكاري مشترك را دست كم نگيريم.
می گویم : این را می گویند " پوییدن راه سبز امید " .
خنده چون گلی می شکفد در چهره ی مهربانش و گویی که کشف جدیدی کرده است ، با خود زمزمه می کند : "راه سبز امید"!
آفرین ، همین است ، راست می گویی، اسم مدرسه را همین می گذاریم. 
می دانم که اجازه نخواهند داد، اما حتی با تصور تابلویی با نام 
 دبستان " راه سبز امید " 
 تاسیس سال 1391 
بر سردرِ مدرسه ای در یک منطقه ی محروم، لبخند است که می نشیند در برق چشمانم و قند است که آب می شود در گوشه ی دلم.

۱۳۹۱ خرداد ۳, چهارشنبه

....آزاد

جعبه شیرینی را می گیرد مقابل ام و با خنده می گوید : بردار ، خرمشهر آزاد شده.
شیرینی دانمارکی تازه و داغ را گاز می زنم و می گویم : امیدوارم تمام سرزمین های اشغالی به زودی آزاد شوند.
لبش را ور می چیند و می گوید : آره واقعا، این فلسطینی های بیچاره گناه دارند.
نگاهش می کنم و می گویم : منظورم ایران بود.

۱۳۹۱ خرداد ۲, سه‌شنبه

ای کاش ، دیگر بار .....


بعضی آدم ها در بی حضوری حضورشان هم  یک حیف شدِ بزرگ نهادینه شده.
بعضی روزها یادشان ناخواسته یک کاش دوباره تکرار می شد می نشاند بر لب ها.
بعضی خاطره ها در خاطرشان یک افسوس آکنده با غم نقش بسته.
بعضی لحظه ها در بطن خود یک حس شکوه را فریاد می کنند غمگنانه.
و معمولا این آدم ها و این روزها و این خاطره ها و این لحظه ها کمتر پیش می آیند در زندگی هرشخص. 
حالا تصورش را بکن که آن خاطره از آن لحظه در آن روز تاریخی با آن آدم قرین شود و بشود روزی از روزهای زندگی تو،  و تو قدرش را ندانسته باشی اصلا.
چقدر دلت می سوزد وقتی که یادش را یادها می کنی، مخصوصا اگر آن نبودن ها با بودن هایی هم تراز با هیچ پرشده باشد این روزها.
چه حس بدی دارد یادی که یادبودهایش چون خنجری می نشیند بر قلب خاطراتت و دلت را ریش می کند از تلخی ها.
دوم خرداد چنین روزی بود . صد حیف و هزار افسوس .

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

برای بعضی ها، شرافت کیلویی چند ؟؟؟

میرحسین را در میان انبوه جمعیت روز 25 خردادِ میدان آزادی نشان می دهد و می گوید : چه اشتباهی کرد این مرد. اگر آن همه فتنه نمی کرد و ساکت می ماند وروی حرف بزرگ ترها حرف نمی زد و کوتاه می آمد، می توانست حالا که ماهیت احمدی نژاد برای همه روشن شده، دوباره کاندیدا شود و صد درصد رای بیاورد و این دوره رئیس جمهور شود و آن وقت اهدافش را پیش ببرد. 
خیره نگاهش می کنم و می گویم ، آنوقت ، اولا، تکلیف نظر من به نظر ایشان چه می شد ؟ ثانیا ، بصیرت ها کجا می رفت ؟ ثالثا ، آن صد درصد رای را کدام مردم دوباره به ایشان می دادند ؟ و آخر اینکه ، این مملکت مگر چند تا محمد باقر قالیباف و محسن رضایی لازم دارد ؟ همین ها که هستند بس نیست ؟

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۰, شنبه

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

گفتند که بیدارید . گفتیم که بیداریم!!! *

دوباره چه شده است این روزها ؟ ؟؟
گاه گویه های فاطمه شمس مطلب می گذارد از خواستن  و رفتن  و شوریدن دل و جان به سر شدن و بازگشتن و آرام شدن با یک کلام "حال من خوب است " و بعد حذفش می کند لابد به امر سکوت *.
وبلاگ تحریریه خاموش مطلب می گذارد در فراق یک دوست نادیده با عنوان فرزند یک.............. *  و می گوید از یک سکوت خوف آور. 
خدایا ، دوباره چه خبر شده است این روزها ؟
هنوز وقت بیداری ما نرسیده ؟ 
چقدر دلم شعر می خواهد. چقدر دلم شعور. 
پناه باید برد به آیه های زمینی ، به شاعران شعور ، و شعری که می گوید :
از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم
آوار ِ پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزم ؟
هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟
تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا»
کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم
دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است
امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم
دردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی را
تیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریم
ما خویش ندانستیم ، بیداری مان از خواب
گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !
من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته
امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم.
                                                         زنده یاد "حسین منزوی"

به راستی که وصف حال این روزهاست این شعر . وصف حال ......

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

بالاخره کدامیک خوب است ؟؟؟

دختر و پسر جمع شده اند دورِ هم  و دارند از انواع  و اقسام مشروبات الکلی که تا حالا مصرف کرده اند برای هم تعریف می کنند و از اینکه کدام یکی شان اصیل تر است و کدام شان مزه اش گس تر است، دست سازهایش چگونه باید باشد و کارگاهی هایش چه مزه ای.
یک جورهایی مجلس روکم کنی است ویک جورهایی ناخواسته دارند تجربیات خود را به رخ همدیگر می کشند واینکه با همین سن نسبتا پایین،چقدر تبحر دارذد در شناخت شراب وکدام شان حرفه ای ترند درخوردن آن، و کم کم صداهاشان با شور و هیجان می رود بالا در بیان آمار بدمستی هاشان و کار می کشد به خاطرات دبیرستان و خوابگاه دانشجویی و خاطرات دور زدن مسئولین و خام کردن مامورین و زرنگی یکی که چطور رنگ می کرده نماینده ی هالوی امور دانشجویی را  و دیگری که رکورددار مستی بوده است و آن یکی که بی وقفه شرابخواری می کرده است شب های امتحان و نمره هایش هم عالی می شده در آن مواقع و .....
می گویم : چند سال پیش که خواهرم آمده بود ایران، از اینکه شیشه های آب ِ توی یخچالِ خانه ی تقریبا بیش از نیمی از فامیل که تعداد زیادی شان هم در تمام عمرشان حتی یک بار هم لب به مشروب نزده اند، شیشه های رنگی اَبسلوت است، به شدت عصبانی بود و با اعتراض از من می پرسید : چرا در ایران این کار را می کنند؟ و در مقابل پاسخ خونسردانه ی من که می گفتم : خُب ، شیشه هایش خوشگل است و فقط برای قشنگی این کار را می کنند ، عصبی و تقریبا با داد می گفت : یعنی چه ؟ مگر هر چیزی قشنگ باشد باید در یخچال گذاشت ؟ و به شدت نگران پسرک 8 ساله ی بزرگ شده در آمریکایش بود که در مورد خانواده ی مادری اش چه فکرهایی خواهد کرد.
حرفم تمام نشده ، شروع کرده اند از روش تربیتی آمریکا داد سخن دادن و این که چقدر خوب آنها با آموزش صحیح توانسته اند آمار سیگاری ها را پایین بیاورند و با تبلیغات درست ، مضرات نوشیدن مشروبات الکلی را در ذهن کودکان شان نهادینه کرده اند و با همین شیوه ها ، آن جا هر کسی در هر سنی سراغ هر چیزی نمی رود و خیلی چیزها حریم دارد و خیلی کارها جرم محسوب می شود و چه و چه ... 
و اینکه اینجا مملکت صاحب ندارد و هیچکس به این چیزها اهمیتی نمی دهد و همه ی بدبختی ها ی ما از حکومت است و .........
حالا مسابقه جدیدی شروع شده است از بیان تجربیاتی در خصوص حفظ  قانون و حرمت حریم ورعایت اصول و اعتقاد قلبی به مبانی و غیره در اقصی نقاط دنیا از استرالیا تا آمریکا، که هر کدام از همان آدم ها یا خود به چشم دیده اند ویا از دیگران شنیده و نقل قول می کنند. 
در سکوت خود به تماشا می نشینم ودراین فضای به شدت جوگیروجو زده، فقط  به این فکر می کنم که  راستی ما ایرانی ها دیگر چه جور موجوداتی هستیم؟ 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۳, شنبه

به یاد نسرین و نرگس و مهسا.....

دوستان صمیمی و بستگان نزدیک ، پیام های تبریک و اِس اِم اِس های پیشاپیش مبارک باد خنده دار با چاشنی شوخ طبعی های نیش آمیز روانه کرده اند برای گرامیداشت روز زن.
دوستان کمتر صمیمی و همکاران ، پیام های تبریک و  اِس اِم اِس های  رسمی تر و جدی تر ادبی ِ پر از گل و بلبل و سنبل و نرگس و ریحان و قاصدک و بنفشه فرستاده اند برای بزرگداشت مقام شامخ زن .
از یاران شفیق و رفیقان جان ، پیام های تبریک و  اِس اِم اِس هاییبا مضمون هوایِ نفس کشیدن و تارو پودِ گسستن و آزادیِ زیستن و پرِ پروانه شدن می آید برای زن رنجدیده ی تاریخ.
از دوست و یار و همسایه و فامیل و از همه جا و همه کس پیام تبریک می رسد از همه نوع و همه جور.
امروز را روزِ خود کرده ایم حتی اگر باورمان چیز دیگری باشد ما زن های جورواجور.
اگر آن اول ها کمی چشم می دراندیم و قد علم می کردیم که چرا این روز ؟ اما حالا یواش یواش خودمان هم خوشمان آمده از این که یک روز، روز ما باشد حتی به هر بهانه ای. یک جورهایی شاید خیلی هامان می خواهیم با گفتن و گفتن و گفتن این روز ، خودمان را به رخ بکشیم در چشمان مردانه ی جهان. یک جورهایی شاید دلم مان می خواهد با هر حربه ای هم که شده ، چون نیزه فرو برویم در تنگ نظری های عالم هستی، عده ای مان زنانه تر، با شیوه ها ی نرم افزاری عشوه و ناز و بعضی هامان  شیرزنانه تر، با شیوه های سخت ابزاری کمپین و مبارزه و اِن جی او. به هرحال ، نمی توان کتمان کرد که چه زنِ زن باشیم و چه شیرزن با یال و کوپال، یک جورهایی دل همه مان غنج می رود و تن همه مان کش می آید از ترانه های مادرانه و غزل های عاشقانه.
آهای مردها، امروز روز ماست و ما زن ها و مادرها، امروز چشممان به در وگوشمان به زنگ تلفن است، یادتان نرود ما را، حتی اگر  ظاهرمان پوزخند بزند و وانمود کند که این مسخره بازی ها چیست وقتی دوستان و یاران و هم جنس های مان در حصر و حصارند و  دور از خانه و کاشانه شان، روزگار به دلتنگی می گذرانند و دل ما خون است از نبودن شان. 
آری آقایان محترم ، امروز روز ماست ، یادتان نرود ما را و آن یاران دربندمان را. یادتان نرود ...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

کالاهای خیلی اساسی ...

امروز دوباره پس از مدت ها چشم مان به جمال موزِ نازنین روشن شد و میوه فروش های گرامی با نایلون های لوکس واشرافی میوه ی شریف موز، سردرِ مغازه هایشان را منور فرمودند.
موزهای نازنین که مدتی در حصر به سر می بردند و لابد در آن مدت رنگ شان هم سبز بوده، حالا که به رنگ  زرد افسانه ای درآمده بودند، دوباره تشریف آوردند در انظارعمومی جهت دل بردن و قلوه سوزاندن و لابد زین پس هم هیچ مبادلات اقتصادی پشت پیشخوانی نخواهند داشت البته بی حکم هیچ قاضی و دادگاه اختلاس اقتصادی ، و شفاف ِشفاف بده بستان خواهند شد در برابر چشم خلق الناس.
اما نمی دانم چرا در این وانفسای شفافیت، هرکار هم که می کنم شفاف نمی شود این ذهن شیشه ای بی رنگم  و چند سوال دائم مکدر می کند تمام وجودم را ، که البته عیب از خودم هست حتما.
- آیا هیئت دولت محترم برای تخصیص 24 میلیارد دلاربه واردات 20 قلم کالای اساسی (+) ، اول با تولیدکنندگان و وارد کنندگان موز هماهنگ می شود یا دوم ؟
نگویید این که پرسیدن ندارد ، می پرسم چون هنوز امضای پای مصوبه خشک نشده ، موزهای عزیز حلق آویز شده اند از سر درِمغازه ها.
-آیا این میوه ی بهشتی ، این موز رویایی ، فقط در زمانی که به نظر عده ای از کارشناسان اقتصادی محترم ، خط فقر محدوده ی زیر درآمد ماهیانه ی یک میلیون و پانصد هزار تومان است ، جزو کالاهای اساسی محسوب می گردد یا در همه ی اعصار و دوره ها و هزاره ها و سده ها این چنین بوده ؟
نگویید این چه سوالی ست ، من که تاریخ دان نیستم ، از کجا باید بدانم ؟؟؟
آیا در دستور جلسه ی آینده ی هیئت دولت گرامی، مصوبه ای هم جهت ثبت نام گوجه فرنگی مهربان در لیست کالاهای اساسی، در دست اقدام است؟
نگویید چه ربطی دارد ، به خدا گوجه فرنگی هم  قرمز است ، سبز نیست که . می تواند از حصر خارج شود.
  آیا موز ......
ولش کن اصلا، موز چه گناهی کرده، آی کیویما پایین است. بهتر است کش ندهیم دیگر ...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

رویای من .....

دخترک با چشمانی هراسان دور خودش می چرخد و مثل ابر بهار اشک می ریزد..
مادرش را در یکی از فروشگاه ها جا گذاشته و سر به هوا از مغازه زده بیرون  ، گم شده است دخترک .
می گویم : عزیزم ، گریه نکن ، همین جا منتظر باش مادرت هر جا که باشد الان پیدایش می شود و برای  دلداری بیشتر دختر ، ادامه می دهم : نمی دانم چرا این روزها این قدر مامان ها گم می شوند.
هر بار که نام مامان می آید ، دخترک گریه اش بیشتر می شود.
یکی پیشنهاد می دهد بسپارمش به  پلیس سرِ چهارراه تا مادرش را پیدا کند.
دخترک جیغ می کشد و فریاد می زند : پلیس نه .... پلیس نه .....
یاد رویاهایی می افتم که این روزها وبلاگ نویس ها می نویسند به خواسته ی حمزه غالبی  (+) و با خود فکر می کنم ، رویای من هیچ سخت نیست اما.
رویای روزی که هیچ کودکی در آن از هیچ پلیسی نهراسد هرگز ، که پلیس دوست مهربان همه ی ما آدم ها باشد.
زیر لب آرام زمزمه می کنم ، یعنی می آید آن روز ؟؟؟؟

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

عمه خانوم ....

با نگاه نافذش کبودی و گودی زیر چشم هایش را در آیینه ورانداز می کند وعصبی می گوید: چرا نور این اتاق این قدر کم است؟
با دست هایی که کمی هم می لرزند تلاش دارد پشت چشم هایش خطی صاف و یکدست بکشد اما انحنای چپ و راست خطوط ، کفرش را در می آورد و با اعتراض می گوید: ازدست ِ این چینی های بی پدر، چقدر جنس این مدادها آشغال است؟
کفش های پاشنه بلندی را که سال ها سوار بر ترکش می تازانده به پا می کند و سستی پاها که یاری اش نمی کنند در تاختن، غرولند می کند: کفش هم کفش های قدیم، این روزها همه چیز تقلبی شده است.
کیف که روی شانه هایش سنگینی می کند، ناله سر می دهد از خنزرپنزهایی چون موبایل و عینک آفتابی و تقویم جیبی که این روزها بی خود و بی جهت جزو ضروریات زندگی مردم شده اند وهیچ به رویش نمی آورد آن روزهای جوانی را  و آن برس سنگین مو و رُژِهای رنگارنگ لب و مدادهای ابرو و سرخاب و سفیدآبی که می ریخته داخل همین کیف تا هر چند ساعت یک بار تجدید کند آرایش صورت را و شانه ای بکشد موهای پیچ در پیچ و تاب در تابش را. 
پا که می گذارد توی کوچه و باد بهاری که می خورد توی صورتش، چشم هایش را جمع می کند و آرام زیر لب غُر می زند: چقدر سرد است. این روزها بهار هم سوز زمستان دارد. یاد آن نسیم های ملایم صبحگاهی بخیر. 
دلم می گیرد از روزهای از دست رفته، دلم می گیرد از بهانه های پوچ پیری، دلم می گیرد از ناتوانی های ناگزیر، دلم می گیرد از رفتن همدمی که نبودنش آخر دلتنگی ست، دلم می گیرد از دلی که دیگر جوان نیست.
اما عمه خانوم هنوز هم باور ندارد که عیب از نورِ کم اتاق و بی پدری چینی ها و کفش های قلابی باغ سپه سالار و خنزرپنزرهای بی خود و بی جهت این روزها و سوز زمستان نیست. عیب از دلی است که دیگر دل نیست.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۵, جمعه

آقای خزعلی عزیز ، آیا با یک گل* بهار می شود ؟؟؟

در راستای پیشنهاد آقای دکتر مهدی خزعلی به شرکت در دور دوم انتخابات و رای به آقای دکترعلی مطهری ، به عنوان انتخاب گزینه ی بد از بدتر ، تنها می توان یک سوال از محضر مبارک ایشان پرسید : آقای خزعلی عزیز ، مگر دیگر بدتر از این هم می شود ؟؟؟

* به فرض محال که آقای علی مطهری گل بی عیب باشد وهیچ خاری نیز بر پیکر مبارک شان نروییده باشد و هیچ سمی نیز وجود لطیف شان را مسموم نفرموده باشد وهیچ هراسی نیز از حق خواهی و حق جویی در دل بزرگ شان راه نیافته باشد و هیچ سخن گزاف و اندیشه ی مذمومی نیز تاکنون از خود بروز نداده باشد و هیچ ...وهیچ .... و هیچ .....و هیچ .
آیا ایشان در صورت حضور در مجلس عظیم الشان و در راسِ امورِ این روزها به اعتبار رای مردم ، تضمین می فرمایند که پس از تشکیل مجلس جدید ، در مقابل اولین حکم حکومتی در خصوص فلان موضوع و توقف استیضاح بهمان وزیر بنا به دستور و اطاعت بلامنازع به کش ندادن برخی مسائل و گردن نهادن به فلان امر ابلاغ شده در خصوص بهمان موضوع ملی ، نه به حرمت رای مردم و اعتمادی که به ایشان نموده اند ، بل به حرمت ریش تک و توک سپید همین آقای دکتر مهدی خزعلی یار گرمابه و گلستان شان ، ایستادگی بفرمایند؟؟؟؟

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

همه ی چیزهای خوب ِ دنیا.....

در جایی می خوانم :
"در بناهای بزرگ دنیا مانند دیوار چین و اهرام سه گانه ی مصر کتیبه هایی یافت شده که مصداق این عبارات در آن حکاکی شده است: " اگر برده ای در هنگام کار آسیب دید او را گردن بزنید."
ولی در تخت جمشید ، در کتیبه های کشف شده نوشته شده است : " اگر کارگری (فرق واژه ی کارگر با برده بسیار است) در هنگام کار در این بنا آسیب دید ، حکومت وظیفه دارد تا پایان عمر وسایل امرار معاش ِ زندگی او را بدون هیچ منت و چشم داشتی پرداخت کند."

چقدر دلم می خواهد این نوشته را باور کنم حتی اگر هیچ سند و مدرکی برای اثباتش ارائه نشده باشد و استناد به هیچ منبع موثقی هم برای صحت و سقم اش نشده باشد.

چرا این روزها این قدر دل مان می خواهد همه ی چیزهای خوبِ دنیا مال ما باشد. چرا .......؟؟؟