۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

عمه خانوم ....

با نگاه نافذش کبودی و گودی زیر چشم هایش را در آیینه ورانداز می کند وعصبی می گوید: چرا نور این اتاق این قدر کم است؟
با دست هایی که کمی هم می لرزند تلاش دارد پشت چشم هایش خطی صاف و یکدست بکشد اما انحنای چپ و راست خطوط ، کفرش را در می آورد و با اعتراض می گوید: ازدست ِ این چینی های بی پدر، چقدر جنس این مدادها آشغال است؟
کفش های پاشنه بلندی را که سال ها سوار بر ترکش می تازانده به پا می کند و سستی پاها که یاری اش نمی کنند در تاختن، غرولند می کند: کفش هم کفش های قدیم، این روزها همه چیز تقلبی شده است.
کیف که روی شانه هایش سنگینی می کند، ناله سر می دهد از خنزرپنزهایی چون موبایل و عینک آفتابی و تقویم جیبی که این روزها بی خود و بی جهت جزو ضروریات زندگی مردم شده اند وهیچ به رویش نمی آورد آن روزهای جوانی را  و آن برس سنگین مو و رُژِهای رنگارنگ لب و مدادهای ابرو و سرخاب و سفیدآبی که می ریخته داخل همین کیف تا هر چند ساعت یک بار تجدید کند آرایش صورت را و شانه ای بکشد موهای پیچ در پیچ و تاب در تابش را. 
پا که می گذارد توی کوچه و باد بهاری که می خورد توی صورتش، چشم هایش را جمع می کند و آرام زیر لب غُر می زند: چقدر سرد است. این روزها بهار هم سوز زمستان دارد. یاد آن نسیم های ملایم صبحگاهی بخیر. 
دلم می گیرد از روزهای از دست رفته، دلم می گیرد از بهانه های پوچ پیری، دلم می گیرد از ناتوانی های ناگزیر، دلم می گیرد از رفتن همدمی که نبودنش آخر دلتنگی ست، دلم می گیرد از دلی که دیگر جوان نیست.
اما عمه خانوم هنوز هم باور ندارد که عیب از نورِ کم اتاق و بی پدری چینی ها و کفش های قلابی باغ سپه سالار و خنزرپنزرهای بی خود و بی جهت این روزها و سوز زمستان نیست. عیب از دلی است که دیگر دل نیست.
ارسال یک نظر