۱۳۹۱ فروردین ۸, سه‌شنبه

زندگی خصوصی ... خیانت عمومی ...

از میان آن همه خائن و خیانتکار جشنواره فیلم فجر امسالِ سینمای ایران ، تنها یکی از دستم در رفته بود که آن هم بعد از این که وصفش را شنیدم خیلی هم دلم نسوخت از ندیدنش ، اما وقتی جنجالی به پا شد از برای همین فراموش شده ، این دل کنجکاو (ادیبانه) و فضول به ذمّ خودمان ، هی خودش را شماتت کرد که ای غافل ، چرا این یکی را از دست دادی و ننشستی پای خیانت آقای فرهاد اصلانی نازنین وعشوه گری های خانم ها لعیا زنگنه و هانیه توسلی، که آقای محترمش آن قدر خائن خوبی بود که جایزه هم گرفت ازبرای خیانتش و خانم ها هم که هر دو آن قدر توانایند در تداعی گذشته های دور خدابیامرزان شورانگیز و سپیده و هاله و آفرین ها که نگو و نپرس
بالاخره هم حسِ (زبانم لال) فضولی دست از سرم برنداشت و در یک حرکت صددرصد انقلابی که برخیز و بشتاب که اگر امروز نه، حتما فردا طومار این نازنین یاران را درهم خواهد پیچید این امت همیشه در صحنه ی حزب الله و آن وقت یک روز و دو روز که هیچ ، باید یک عمر بار پشیمانی بکشی بر این دوش های ناتوان از افسوس ندیدن دیدنی هایی این چنین، دیروز عازم شدیم با همسر جان به قصد تماشا و تفرج و تعقل و شاید کمی هم تفکر.
 از داستان فیلم هیچ نگویم بهتر است که حکایت، حکایتِ دعوای برادران خانگی است و خودی ، که به ما بی خودی ها هم هیچ ربط ندارد.
فقط و فقط این نکته بس که در همان اوایل فیلم یک صحنه قابل تامل می توان یافت وصف حال دیروز و امروز و فردا روزهای کشوری چون ایرانِ ما که تا زمانی که نام جهان سومی نقش بسته باشد بر پیشانی اش و شیوه ی حاکمانش نیز هیچ نباشد جز نشنیدن صدای منتقد و مخالف و دگر اندیش، آش همیشه همین هست و کاسه ی شکسته اش همان. (که آن هم همسر جان با درایت بی نظیر خود همان اولش یادآور شد.) 
آقای فرهاد اصلانی عزیز، آیا وقتی نقشِ آن برادر حزب اللهی را بازی می کردی که شیشه های سینما می شکست و پرده ها می درید ، هیچ به ذهنت خطور می کرد که با همین فیلم هم همان کار را بکنند که تو سی و سه سال پیش می کردی؟ 
الحق که باید گفت : آری بعد از این همه سال هیچ چیز جز همان چهره ی نتراشیده و نخراشیده ی تو که کمی تراشیده تر و خراشیده تر شده ، تغییری نکرده است. هیچ چیز.

۱۳۹۱ فروردین ۷, دوشنبه

جشنِ .....، نه ، عزای عاطفه ها ....

مسافر است و میهمان . بعد از سال ها آمده ایران که با رنگ بنفشه و عطر سنبل ، نوروز را با جان و دل حس کند و سرِ سفره ی هفت سین درکنار عزیزانش باشد. 
خاله خانوم دو هفته قبل ازعید آمده دیدنش و سوغاتی های نوه و نتیجه اش را هم گرفته و دیگر حتی یک تلفن هم نزده برای احوالپرسی . 
عموجان ،شأن اش آنقدر اَجَّل است که باید رفت به دست بوسی شان و بازدید هم پس نمی دهد چرا که بزرگتر فامیل است و لابد خسته می شود که برود به زیارت تمام به دیدارآمدگان.
دختر خاله و پسر عمو و خاله قزی و عروس دائی هم که تکلیف شان روشن است و شفاف، دختر یکی کنکوری است و پسر دیگری سرباز و آن یکی سفر شمال رفته با فامیل زنش و این یکی کس و کار شوهرش از جنوب آوار شده اند سرش و .....
دلش از همه جا گرفته و از این که چی فکر می کرده و چی شده ، ناراحت است .
زنگ زده به جسیکا، دخترک سیاه پوستی که قرار بوده هفته ای دوبار به گربه ی ایرانی اش آب و خوراک بدهد و گلدان هایش را سیراب کند. 
دخترک گفته دیروز که به گربه سر زده احساس کرده کمی افسرده است و گوشه گیر، تازه غذایش را هم مثل روزهای قبل با ولع نخورده . برای همین با شوهرش که شب کار بوده هماهنگ کرده که دو تا بچه هایش را ببرد بگذارد پیش مادرش، و بماند خانه ی آن ها  کنارِ گربه ی دلتنگ که احساس تنهایی نکند و حالش بهتر شود. تازه کلی هم عذرخواهی کرده که چون دیروقت بوده نتوانسته به او زنگ بزند و از او اجازه بگیرد برای ماندن در خانه شان  و بی اجازه یک شب خوابیده آن جا. 
چهره ی درمانده ی خدا بیامرز خانوم جان می آید  جلوی چشمم که وقتی دائی بزرگه زن فرنگی گرفت، دو دستی زد بر سرش و گفت : بدبخت شد داداشم، فرنگی ها ، عاطفه چه می فهمند. 
آرام سرم را می اندازم پایین و آه می کشم برای عاطفه ی از دست رفته ی ایرانی. 

۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

روزی نو از نو ....

به کوچه های بهار می رسی 
و
دویدن باران را 
      زمزمه می کنی
            چه شادی سبزی!
و
                   
 شکوفه های سپید
                دیدارت می کنند
                        و
                           گنجشگ های کنار باغچه 
                                       از نگاه تو می نوشند !
                                                       چه عاشقانه ی دل انگیزی . 
                                                                  عیدتان سبز 
نوروزتان پیروز

۱۳۹۰ اسفند ۲۵, پنجشنبه

غربت یک ملت .....


عکس های مراسم ختم را که می بینم دلم می گیرد نه برای سیمین، نه برای جلال، نه برای دانشورها، نه برای آل احمدها، که برای خودمان، برای تنهایی هامان، برای بی کسی هامان، برای دلتنگی هامان، برای غربت هامان، برای مهاجرهامان، برای عزلت نشین هامان، برای محصور درحصارهامان، برای سردرگریبان هامان، برای حکم سکوت گرفته هامان، برای بغض های خفه شده مان ، برای  اشک های خشکیده مان، برای دل های شکسته مان .
سکوت مراسم ختم ، پر از فریاد ملتی است که بدجوری پرو بالش را شکسته اند.
ملتی که دیگر نه شاعری را سربلند می بیند و نه ادیبی را سرافراز. نه هنرمندی را عزیز می بیند و نه قهرمانی را گرامی .
ملتی که خستگی آن قدر در جانش ریشه کرده که حتی حوصله ی مراسم ختم هم ندارد تا شاید امید به باریدن اشکی بزداید ابرهای تیره ی دلتنگی اش را و تَر کند ریشه ی جوانه های امید نهفته در دلش را.
ملتی که در سیاهی خود فرو رفته  آن هم خیلی عمیق .
آن مراسم ختم از آنِ تو نیست سیمین جان، که از آنِ همه ی ماست در این سیاهی ظالمانه ی روز و روزگار.
آن مراسم ختم از آنِ تو نیست بانوی سووشون، که از آنِ داستان زندگی همه ی ما ایرانیان است که در سوگ سیاوش سال هاست گریانیم.
آن مراسم ختم از آنِ تو نیست نازنین ، که از آنِ ما مردمانی است که دیریست دیگر زنده نیستیم ،که دیریست جان داده ایم از جان کندن زیاد.
کاش قبل از رفتنت بانوی عشق، نشانی خانه ی امید را جایی می نوشتی برای ما تا شاید  پنجره ای رو به خورشید داشته باشد که نور از آن دیگر بار بتابد بر این همه تیرگی و تنهایی ؟؟؟؟

۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

ای کاش ....چهارشنبه سوری ....

اول اسفند که می شد، چند برگ کاغذ گراف می گرفتی از سرِ تیمچه ی بزرگ بازار . 
خریدن باروت چون رازی بود که ما نمی بایست از راه و رسم اش باخبر گردیم . اما هر چه بود از همان روزهای اول اسفند، قوطی های کبریت ِسه ستاره زنجان را پر می کرد.
پانزده روزِ آخرسال کمترمی شد پیدایت کرد درجمع های فامیلی، که در صندوقخانه ی اندرونی خانوم جان،سخت سرگرم پیچیدن ترقه می شدی وساختن گلوله های کوچکی که اصطلاح ترکی اش" یِرَچالما" بود.که وقتی محکم پرت می شد سمت دیوار یا زمین سفت،صدای وحشتناکی از آن بلند می شد البته نه به وحشتناکی این روزها.
قوطی حلبی و کاربیت هم که برای خودش ماجرایی داشت .
بعد از ده روز چله نشینی، ترقه ها دانه دانه رو می شد قبل از چهارشنبه ی آخر سال.
گاهی یکی می گذاشتی کف دست های کوچک من و می گفتی : زود باش دَرکن ، نترس . و من همیشه می ترسیدم از تصورِ انگشت هایی که دود شوند و بروند هوا.
گاهی جسارت تو، شجاعت مرا دامن می زد و شادی آمیخته با ترس انفجار را در دلم شعله ور می کرد و گاهی تقبیح ترس دخترانه ام، غرور جریحه دار شده ام را پرت می کرد به دل ترقه ها و فشفشه ها.
حالا که دیگر دیری است رفته ای ،به جرات اعتراف می کنم که آن غرور و آن شجاعت و آن زدن به دل آتش ،همه کاذب بود ،هر چند می دانم که خودت هم خوب می دانستی .
بعد از این همه سال که خودت را زدی به آتشِ عقیده و جانت را گذاشتی در راهش و من ماندم و روزهایی که همین طور می گذرند و موهایی که هر سال سپیدتر می شوند، دیگر نه ترسی مانده در جانم و نه هراسی در دلم ، هنوز هم یاد آن ترس ها دلم را می لرزاند و صدای آن روزهای تو سنگینی غم را چنگ می زند در تارو پود وجودم  .
ای کاش بودی و می دیدی که امروز دیگر نه کسی کاغذ الگو می خرد و نه کسی می رود سراغ باروت و زرنیخ و سرنج دزدکی .
ای کاش بودی و می دیدی چطور برادران چینی  چهارشنبه سوری مان را دو قبضه کرده اند با ترقه ها و فشفشه ها و آبشارها و زنبورک ها و پروانه ها ی انفجاری زیبا در بسته بندی های شیک .
ای کاش می توانستی غروب امروز کمی گوشه ی آسمان بی ستاره ی این روزها را کنار بزنی و از لای ابرها نگاهی بیندازی به شادی های چینی و مصنوعی این شب های  چهارشنبه سوری ما که با همت دوستان چشم بادامی ، شادی هامان هم تُرد شده است و شکننده چون دل هامان.
ای کاش ....
تو که نیستی اما چهارشنبه سوری چینی مان مبارک باد.


۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

صداقت یا سوء استفاده ؟


رفته اند سفر ترکیه و بعد از بازگشت ، پدر هر دو دخترش را صدا کرده و گفته : اگر کسی پرسید چه ها کردید ، همه چیز را نگویید، انجام بعضی کارها را بهتر است  کسی نداند.
دخترکوچکش پریده وسط و گفته : مثل مشروب خوردنِ شما.
بابا سرخ و سفید شده و گفته: من که مشروب نخوردم ، نوشابه بود که می خوردم.
دخترک گفته : من که بچه نیستم ، خودم می دانم مشروب بود .
پدر قیافه ی شیکی به خودش گرفته و گفته: خُب حالا که بچه نیستی پس باید بدانی همه چیز را نباید به همه کس گفت.
دو روز بعد چیزی خواسته که مادر با خریدش مخالفت کرده ، بلافاصله گفته به دوستام می گم که شما توی مسافرت مشروب می خوردید. 
مادر بیچاره گفته : من که مشروب نمی خوردم .
دست هایش را زده به کمرش و گفته : بچه ها که نمی دانند شما نمی خوردید ، فکر می کنند شما هم می خوردید.
مادرش از دستش عصبانی است و غر می زند که این بچه چقدر با خواهر بزرگ ترش تفاوت دارد. 
و من سر تکان می دهم که خدایا ما چه می کنیم با این ضمیر پاک و روح لطیف بچه های مان . 
چرا ؟؟؟؟

۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه

.......کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟*


چقدر سیمین ها می توانند متفاوت باشند
وقتی
یکی شان می خواهد همه چیز را بگذارد و برود حتی نادرش را و شاید حتی تنها دختر دردانه اش را.
و
یکی شان سال هاست که خواسته همه چیز را دودستی نگاه دارد همان گونه که بوده و هیج جا هم نرود حتی وقتی دیگر جلال اش چهره در خاک کشیده باشد و پیش او نباشد تا ابد.

چقدر سیمین ها می توانند گوناگون باشند
وقتی
یکی شان جایزه ی جهانی اسکارش را برای جدایی از دستان توانمند یک مخلوق زیبا می گیرد.
و
دیگری جایزه ی سال ها صبوری و وفاداری اش را از دستان توانای خالق زیبایی ها.

چقدر سیمین ها می توانند دیگرگون باشند
وقتی ، آنکه ساز جدایی می زند ، باشکوه ، بازمی گردد.
و آنکه هوای ماندن در سر دارد ، در سکوت ، بال می گشاید و آرام می رود.
و
چقدر همه ی سیمین ها ، می توانند دوست داشتنی باشند
وقتی همه شان ، در ردای سفید ، تنها یک معنا را هجی می کنند :
صلح ، آرامش......... 
* دوری که در آمدن و رفتن ماست
او را نه نهایت نه بدایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟
                                         " خیام " 

۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه

هنوز هم من زنم .....

پیشگامان جنبش زنان ایران 
 می خواند:
"جمعیت نسوان وطنخواه ایران در سال 1301 بنیانگذاری شد. یعنی 90 سال پیش. خانم محترم اسکندری پیشگام تشکیل این جمعیت بود و نشریه ای نیز با همین نام منتشر کرد. کلاس درس برای دختران، بیمارستان برای زنان فقیر و... از فعالیت های این جمعیت بود که در سال 1312 که رضا شاه فضای سیاسی ایران را کاملا بست، این انجمن را نیز غیر قانونی اعلام کرد."
می گویم : نود سال از آن روزها می گذرد و من هنوز هم به عنوان یک زن باید بجنگم و بستیزم و فریاد بزنم و طلب کنم حقوق اولیه ی بودن را.
می گویم : هفتاد و هشت سال از آن تخته کردن درِ انجمن توسط آن رضاخان به اصطلاح قلدر می گذرد و من هنوز هم هر روز باید شاهد به گِل گرفته شدن درهای انجمن های بیشتری باشم که شاید شاید شاید تصور کوچکترین حقی برای زنان ما قائل باشد.
می گویم : حالا که سال ها از آن روزها گذشته و تاریخ بر دامان خود تصویرِ رضاشاه ِ دست و پا گم کرده ای را دارد که فرار را برقرار ترجیح داده ، و صحنه ی فرار محمدرضا شاه ِ بیمار مستاصلی را به خود دیده که خاک پاک بوسیده و دست زنش را گرفته و آواره ی زمینی شده که دیگر نمی خواستدش و از این چاله به آن چاه حواله اش داده تا مرگِ عزیز به سراغش بیاید و جبروت چندین و چند ساله اش را درهم شکند و دماغش را به خاک بمالد، و جشن پیروزی انقلابی را ثبت کرده که از همان روزهای اول فرزندانش را خورده و به زن و مردش هم رحم نکرده و بعدتر هم کاملا مردانه شده حتی اگر زنی هم دخیل بوده در پیروزی اش و بعدِ بعدترها هم زنان به خاک و خون کشیده شده در جنگ اش را نه تنها ارج ننهاده که تحقیر هم کرده با انواع و اقسام قوانین و تبصره ها و ماده های قانونی، و هنوز هم شاهد طرح های تفکیک جنسیتی و عفاف و حجاب و هزاردرد بی درمان دیگری است که زنان را دسته بندی می کند به درجه ی دو و سه ، من هنوز هم به عنوان یک زن ، باید از پس این همه سال ، شاهد خنده ی چندش آور و موذیانه ی مردی باشم که رو به دوربین تلویزیون برای نشان دادن برتری احمقانه ی مرد بودن خود به رقیب ، می گردد و مثلا نقطه ضعفی می یابد تا بگوید: آقای موسوی بگم بگم و تصویر زنی را به رخ می کشد به تحقیر، که لااقل امروز به یقین به همه ی مردان ثابت کرده که زنانه تر از هرمردی ایستاده در کنار نه زن ها که حتی مردان ستمدیده ی این روزگار در کنار شوهر مردانه تر از هر مردش.
می گویم : هنوز هم من یک زنم و هنوز هم برای من هیچ فرقی نکرده است تخته شدن در جمعیت نسوان وطنخواه یا به اسارت رفتن زنان آزادیخواه کمپین یک میلیون امضا یا حصر خانگی بانوی سبز، رهنورد.
می گویم : هنوز هم من یک زنم در این مُلک خراب آباد وهمیشه هم زن خواهم ماند تا روزی که مردان این مرز و بوم نامردانه می تازند به زنیّت من.
می گویم 

     من خود ِ مبارزه ام ، هر چند بی سلاح

                  من خود ِ جنگم ، هر چند بی فشنگ 

                                   من خود ِ دردم هر چند بی زخم 

                                                     من خود ِ حق ام هر چند بی قانون

                                                                         من خود ِ فریادم هر چند بی صدا

                                                                                       من خود ِ امیدم هرچند بی آرزو.

8 مارس ، روز جهانی زن ، گرامی باد. 

۱۳۹۰ اسفند ۱۶, سه‌شنبه

چقدر نگاه ِ خاطره افسرده ست .....


می گوید کداک اعلام ورشکستگی کرده و حالا تعطیل شده
می گوید ورشکستگی کداک تقصیر مدیران ارشدش بوده که همیشه بر این باور بوده اند که می توانند بازارهای آمریکا را مطلقا در دست داشته باشند ، اما فوجی فیلم با به عهده گرفتن حمایت مالی المپیک 1984 لس آنجلس راه خودش را به بازارهای آمریکا باز کرده و اولین ضربه را به کداک زده است.  
می گوید کارشناسان معتقدند واکنش کند کداک به تغییرات دو دهه اخیر در فناوری عکاسی، به خصوص تکامل و رشد استفاده از دوربین های دیجیتال، از عوامل اصلی دشواری مالی این شرکت بوده و باعث شده تا ارزش سهام آن طی پانزده سال اخیر از سی و یک میلیارد دلار به کمتر از یکصد و پنجاه میلیون دلار تنزل کند.
می گوید .......
و
می گوید .......
و .....
چقدر صحبت از هرچیز در گذشته ، تو را می نشاند مقابل چشمانم .
چقدر آن قوطی های زرد رنگ مقوایی بوی دست های تو را دارد.
چقدر دلم می گیرد از تماشای عکس هایی که تو دزدکی از من گرفته ای با آن دوربین کانُن آخرین مدل آن روزها ، وقتی برای اولین بار فیلم کداک را گذاشتی داخلش و چقدر نفسم بند می آید از نگاه به عمق چشم هایت در اولین عکس هایی که من ناشیانه گرفته ام با دوربین یاشیکای سوغاتی پدراز سفر حج اش با حلقه فیلم کداک داخلش.
چقدر هوا سنگین می شود این جا ، وقتی می شنوم که حالا بعد از این همه سال که از رفتنت می گذرد، کداک هم ورشکسته شده است .
چقدرهمه چیز تلخ است این روزها ، همه چیز.
و چقدر تلخ تر از همه ی این ها ، حال من ِ خراب است که نه ورشکسته که دل شکسته چون پرنده ای زخمی هنوز هم می کوبم بال و پر خونین ام را به دیوارهای بلند خاطرات فراموش ناشدنی آن روزها

چه حال خرابی .............

۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

آرزوی محال ....


ایستاده کنار خیابان و داد می زند : بالن آرزو ، بالن آرزو .
می پرسم : چکار می کنه این بالن آرزو ؟
می گوید : وقتی هواش  می کنی ، چشمهات را ببند و یک آرزو کن ، حتما برآورده می شه .
می خندم و می گویم : پس تو چرا هنوز اینجا ایستادی و داری بالن آرزو می فروشی ؟ 
هاج و واج نگاهم می کند و هیچ نمی گوید. 

۱۳۹۰ اسفند ۱۳, شنبه

واقعیتی به نام مردم ...

گیرم که از ماه ها قبل شورای نگهبان تان غربال دست بگیرد و دانه ریزها را الک کند و بریزد زیر دست و پای دانه درشت های فربه .
گیرم که از هفته ها قبل ، مسئولان بی مسئولیت تان آمارهای دروغ ردیف کنند از میزان مشارکت های مردمی .
گیرم که صدا و سیمای تان از روزها قبل ، کل برنامه هایش را تعطیل کند و بدمد در شیپور انتخابات پر شور.
گیرم که نیروی انتظامی تان بسیج امنیتی شود برای روز انتخابات تا مبادا پشه ای ز خاشاک بجنبد.
گیرم که دوربین های تلویزیونی تان از صبح سحر تا بوق سگ زوم کنند روی صف های ده تایی و فیلمبرداران نان به نرخ روزتان ده را هزار جلوه دهند با شعبده ی کلوز آپ  و مجریان دروغ گوی تان خودشان را تکه پاره کنند در تهیه گزارش از رای دهندگان .
گیرم که خبرنگاران خارجی  را سوار اتوبوس کنید تا از ده حوزه ی از پیش آماده گزارشی هم تهیه کنند و در بهترین حالت به آن سوی جهان هم مخابره کنند با سرعت اینترنت خوب .
گیرم که نتایج لیست های از پیش تعیین شده تان را هم اعلام کنید و مجلس بی سرو ته امورتان هم بازگشایی شود.
گیرم که نمایندگان بی اختیارتان هم چند قانون بی سرو ته را به صحن مجلس برند و بالا و پایین اش کنند و در نهایت شرمندگی، گردن بر حکم حکومتی کج کنند.
گیرم که .......

با خودتان ، تعارف چرا ؟؟؟؟؟

با واقعیت حوزه های خلوت و صندو ق های خالی چه خواهید کرد؟

با دل های مکدر مردم که رفته رفته کدورتشان  به کینه بدل می شود چه خواهید کرد ؟
با آه های برکشیده و خون های ریخته و دست های آلوده چه خواهید کرد ؟

ای مجریان محترم امور، با بی برکتی نان های آغشته به دروغ که بر سر سفره های زن و فرزندانتان می برید چه خواهید کرد؟
راستی ، با واقعیت حقیقی مردم چه خواهید کرد ؟

۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

طفلی به نام شادی .....

جنوبی بود و سیه چهره ، و شاید تقریبا 19 ساله . سازِ دست سازش را که ترکیب یک پیت حلبی بود با چند تار سیمی  و یک تکه چوب ، گرفت  دستش و سوار شد.
اتوبوس که راه افتاد ، صدای غمگین ناهماهنگ با ناله ی ساز پیچید در فضای خفه ی اتوبوس. 
مردها سر در گریبان ، گرفتار و بی حوصله تر از آن بودند که حتی دل بسوزانند و زن ها سری تکان می دادند به نشانه ی ترحم .
از امام رضا خواند و غریبی اش و آهوی مظلومی که دنبال ضامن می گشت در مقابل ظلمی که روا شده بود. 
یک دختر جوان و یک پیرزن دست کردند داخل کیف شان و دو پانصد تومانی گذاشتند کفِ دستش . مکثی کرد و کوک ناکوک سازش را عوض کرد و شروع کرد به زدن و خواندن ِ سوسن خانوم ، آن هم غلط و ناموزون . ناگهان جمعیت داخل اتوبوس آن چنان به وجد آمد که گویی همگی تشریف برده اند کنسرت کامران و هومن در سواحل زیبای آنتالیا. 
لب ها به خنده شکفت و گوشه ی چشم ها پرید. دخترک پنج ساله ی کنار دست من ، بی اختیار شروع کرد به تکان دادن دست و پا و کمر. 
سوسن خانوم که رسید به " نه که نمی خوام ، نه که نمی  شه " ، کلی پول جمع شده بود از طرف خانوم ها و چند تایی هم از آقایان بی حوصله را کلی سر ذوق آورده بود که با وجود آن همه فکر و خیالِ نان ، دست هاشان رفته بود ته جیب هاشان و چند هزاری سبز چشمک می زد در دست های نفر آخری.
اتوبوس که ایستاد در ایستگاه پارک وی ، پسرک پیروزمندانه دو پله یکی ، پرید پایین . 
از برق چشم هایش خوب می شد فهمید کشف کرده است راز موفقیت را . 
ظاهرا او هم فهمیده بود ، شادی نام همان طفلی است که خیلی وقت است گم شده از زندگی این مردم .