۱۳۹۰ اسفند ۲۵, پنجشنبه

غربت یک ملت .....


عکس های مراسم ختم را که می بینم دلم می گیرد نه برای سیمین، نه برای جلال، نه برای دانشورها، نه برای آل احمدها، که برای خودمان، برای تنهایی هامان، برای بی کسی هامان، برای دلتنگی هامان، برای غربت هامان، برای مهاجرهامان، برای عزلت نشین هامان، برای محصور درحصارهامان، برای سردرگریبان هامان، برای حکم سکوت گرفته هامان، برای بغض های خفه شده مان ، برای  اشک های خشکیده مان، برای دل های شکسته مان .
سکوت مراسم ختم ، پر از فریاد ملتی است که بدجوری پرو بالش را شکسته اند.
ملتی که دیگر نه شاعری را سربلند می بیند و نه ادیبی را سرافراز. نه هنرمندی را عزیز می بیند و نه قهرمانی را گرامی .
ملتی که خستگی آن قدر در جانش ریشه کرده که حتی حوصله ی مراسم ختم هم ندارد تا شاید امید به باریدن اشکی بزداید ابرهای تیره ی دلتنگی اش را و تَر کند ریشه ی جوانه های امید نهفته در دلش را.
ملتی که در سیاهی خود فرو رفته  آن هم خیلی عمیق .
آن مراسم ختم از آنِ تو نیست سیمین جان، که از آنِ همه ی ماست در این سیاهی ظالمانه ی روز و روزگار.
آن مراسم ختم از آنِ تو نیست بانوی سووشون، که از آنِ داستان زندگی همه ی ما ایرانیان است که در سوگ سیاوش سال هاست گریانیم.
آن مراسم ختم از آنِ تو نیست نازنین ، که از آنِ ما مردمانی است که دیریست دیگر زنده نیستیم ،که دیریست جان داده ایم از جان کندن زیاد.
کاش قبل از رفتنت بانوی عشق، نشانی خانه ی امید را جایی می نوشتی برای ما تا شاید  پنجره ای رو به خورشید داشته باشد که نور از آن دیگر بار بتابد بر این همه تیرگی و تنهایی ؟؟؟؟
ارسال یک نظر