۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

طفلی به نام شادی .....

جنوبی بود و سیه چهره ، و شاید تقریبا 19 ساله . سازِ دست سازش را که ترکیب یک پیت حلبی بود با چند تار سیمی  و یک تکه چوب ، گرفت  دستش و سوار شد.
اتوبوس که راه افتاد ، صدای غمگین ناهماهنگ با ناله ی ساز پیچید در فضای خفه ی اتوبوس. 
مردها سر در گریبان ، گرفتار و بی حوصله تر از آن بودند که حتی دل بسوزانند و زن ها سری تکان می دادند به نشانه ی ترحم .
از امام رضا خواند و غریبی اش و آهوی مظلومی که دنبال ضامن می گشت در مقابل ظلمی که روا شده بود. 
یک دختر جوان و یک پیرزن دست کردند داخل کیف شان و دو پانصد تومانی گذاشتند کفِ دستش . مکثی کرد و کوک ناکوک سازش را عوض کرد و شروع کرد به زدن و خواندن ِ سوسن خانوم ، آن هم غلط و ناموزون . ناگهان جمعیت داخل اتوبوس آن چنان به وجد آمد که گویی همگی تشریف برده اند کنسرت کامران و هومن در سواحل زیبای آنتالیا. 
لب ها به خنده شکفت و گوشه ی چشم ها پرید. دخترک پنج ساله ی کنار دست من ، بی اختیار شروع کرد به تکان دادن دست و پا و کمر. 
سوسن خانوم که رسید به " نه که نمی خوام ، نه که نمی  شه " ، کلی پول جمع شده بود از طرف خانوم ها و چند تایی هم از آقایان بی حوصله را کلی سر ذوق آورده بود که با وجود آن همه فکر و خیالِ نان ، دست هاشان رفته بود ته جیب هاشان و چند هزاری سبز چشمک می زد در دست های نفر آخری.
اتوبوس که ایستاد در ایستگاه پارک وی ، پسرک پیروزمندانه دو پله یکی ، پرید پایین . 
از برق چشم هایش خوب می شد فهمید کشف کرده است راز موفقیت را . 
ظاهرا او هم فهمیده بود ، شادی نام همان طفلی است که خیلی وقت است گم شده از زندگی این مردم . 
ارسال یک نظر