۱۳۹۱ فروردین ۷, دوشنبه

جشنِ .....، نه ، عزای عاطفه ها ....

مسافر است و میهمان . بعد از سال ها آمده ایران که با رنگ بنفشه و عطر سنبل ، نوروز را با جان و دل حس کند و سرِ سفره ی هفت سین درکنار عزیزانش باشد. 
خاله خانوم دو هفته قبل ازعید آمده دیدنش و سوغاتی های نوه و نتیجه اش را هم گرفته و دیگر حتی یک تلفن هم نزده برای احوالپرسی . 
عموجان ،شأن اش آنقدر اَجَّل است که باید رفت به دست بوسی شان و بازدید هم پس نمی دهد چرا که بزرگتر فامیل است و لابد خسته می شود که برود به زیارت تمام به دیدارآمدگان.
دختر خاله و پسر عمو و خاله قزی و عروس دائی هم که تکلیف شان روشن است و شفاف، دختر یکی کنکوری است و پسر دیگری سرباز و آن یکی سفر شمال رفته با فامیل زنش و این یکی کس و کار شوهرش از جنوب آوار شده اند سرش و .....
دلش از همه جا گرفته و از این که چی فکر می کرده و چی شده ، ناراحت است .
زنگ زده به جسیکا، دخترک سیاه پوستی که قرار بوده هفته ای دوبار به گربه ی ایرانی اش آب و خوراک بدهد و گلدان هایش را سیراب کند. 
دخترک گفته دیروز که به گربه سر زده احساس کرده کمی افسرده است و گوشه گیر، تازه غذایش را هم مثل روزهای قبل با ولع نخورده . برای همین با شوهرش که شب کار بوده هماهنگ کرده که دو تا بچه هایش را ببرد بگذارد پیش مادرش، و بماند خانه ی آن ها  کنارِ گربه ی دلتنگ که احساس تنهایی نکند و حالش بهتر شود. تازه کلی هم عذرخواهی کرده که چون دیروقت بوده نتوانسته به او زنگ بزند و از او اجازه بگیرد برای ماندن در خانه شان  و بی اجازه یک شب خوابیده آن جا. 
چهره ی درمانده ی خدا بیامرز خانوم جان می آید  جلوی چشمم که وقتی دائی بزرگه زن فرنگی گرفت، دو دستی زد بر سرش و گفت : بدبخت شد داداشم، فرنگی ها ، عاطفه چه می فهمند. 
آرام سرم را می اندازم پایین و آه می کشم برای عاطفه ی از دست رفته ی ایرانی. 
ارسال یک نظر