۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

صداقت یا سوء استفاده ؟


رفته اند سفر ترکیه و بعد از بازگشت ، پدر هر دو دخترش را صدا کرده و گفته : اگر کسی پرسید چه ها کردید ، همه چیز را نگویید، انجام بعضی کارها را بهتر است  کسی نداند.
دخترکوچکش پریده وسط و گفته : مثل مشروب خوردنِ شما.
بابا سرخ و سفید شده و گفته: من که مشروب نخوردم ، نوشابه بود که می خوردم.
دخترک گفته : من که بچه نیستم ، خودم می دانم مشروب بود .
پدر قیافه ی شیکی به خودش گرفته و گفته: خُب حالا که بچه نیستی پس باید بدانی همه چیز را نباید به همه کس گفت.
دو روز بعد چیزی خواسته که مادر با خریدش مخالفت کرده ، بلافاصله گفته به دوستام می گم که شما توی مسافرت مشروب می خوردید. 
مادر بیچاره گفته : من که مشروب نمی خوردم .
دست هایش را زده به کمرش و گفته : بچه ها که نمی دانند شما نمی خوردید ، فکر می کنند شما هم می خوردید.
مادرش از دستش عصبانی است و غر می زند که این بچه چقدر با خواهر بزرگ ترش تفاوت دارد. 
و من سر تکان می دهم که خدایا ما چه می کنیم با این ضمیر پاک و روح لطیف بچه های مان . 
چرا ؟؟؟؟
ارسال یک نظر