۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

فروغ ماه می دیدم زبام قصر او روشن .........

حالم که خیلی بد باشد ، دست به دامن حافظ می شوم . 
حمد و سوره ای می خوانم و به شاخه نبات قسمش می دهم وتفالی می زنم . گاه که حالم بدتر از بد باشد، حتی نمی توانم معنای شعری که می خوانم را بفهمم . اما همان خواندن شعر و شاهد سوم را خواندن و شاهد هفتم را خواندن آرامم می کند. گاهی حتی فکرم آن قدر مشغول است که کلمات را هم نمی فهمم ، اما باز می خوانم و باز می خوانم . شاید اگر تلنگری نخورم، ساعت ها بی آنکه متوجه باشم شاهد شهادت بطلبم و شعر هفت را به هفتاد برسانم .
حال امشبم بد حالی است ، شاید از آن حال ها که در تمام طول عمرم ، یکی دوبار بیشتر تجربه اش نکرده باشم .
از آن حال ها که دوست دارم تا خود صبح حافظ بخوانم . دوست دارم حافظ را در غمم شریک کنم . دوست دارم از حافظ نصیحت بشنوم . دوست دارم حافظ پندم دهد که صبور باشم . که بگوید : اندکی صبر ، سحر نزدیک است  یا که بشارتم دهد به روشنی و آفتاب . 
اما حافظ نه نصیحت به صبرم می کند و نه بشارت فردا می دهد . فقط می گوید : 
سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است طلب از گمشدگان ره دریا می‌کرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش کو به تایید نظر حل معما می‌کرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بود او نمی‌دیدش و از دور خدا یا می‌کرد
این همه شعبده خویش که می‌کرد این جا سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد
و شاهد سوم می گوید :
دل به امید صدائی که مگر در تو رسد                            ناله ها کرد درین کوه که فرهاد آمد
و شاهد هفتم می گوید:
صبا وقت سحر بوئی ز زلف یار می آورد                     دل دیوانه ی ما را به نو در کار می آورد. 
و شاهدها و شاهدها همه دلالت بر یک چیز بیش نیست :
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید            که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید.
از غم هجر مکن ناله و فریاد که من            زده ام فالی و فریادرسی می آید.

۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

می مانم و خانه ام را پس می گیرم ....

می گویم : ساعت یازده شب چهارشنبه سوری پرواز دارند. نگران هستند با این اوضاع و احوال که بعید نیست آن شب در خیابان ها قیامتی برپا شود، به پروازشان نرسند. مجبورند از ساعت پنج شش عصر راه بیفتند تا به ترافیک و درگیری برنخورند. 
می پرسد : کجا می روند ؟
می گویم : کانادا.
جوری از ته دل می گوید خوش به حال شان . که یک آن، دلم می سوزد. نه برای او. برای همه مان که خانه مان را جهنم کرده اند برای مان . 
چند سال پیش که می گفتم : بگو،برادرت دعوتنامه بفرستد برای مان، برویم ببینیم آن جا چه خبر است. شاید شرایط جورشد وماندیم. 
با تحکم می گفت : مگر آدم خانه اش را ول می کند و می رود.هیچ جا خانه ی آدم نمی شود. باید ماند وساخت. ما برویم بی صاحب می شود این خانه.
و حالا می گوید : خوش به حال شان . لابد به این نتیجه رسیده که ما نرفته، بی صاحب شده است این خانه .
........................
بی بی سی صحنه های ترک کارگران خارجی را از لیبی نشان می دهد. در فرودگاه مالت پیاده شده اند و درچهره هایشان شادی موج می زند. شاید هزاران بار در دل هاشان خدا را شکر می کنند که جان به سلامت برده اند و رهیده اند از خطر. 
با خود فکر می کنم چه سبکبال ساک تان را بستید و راه افتادید. آیا مردم لیبی هم به همین راحتی می توانند از خانه و کاشانه ی خود دل بکنند و راهی شوند؟ یا آن ها هم می خواهند بمانند و صاحب شوند خانه ی غصب شده ی بی صاحب شان را .
...........................
دوست ندارم خانه ام را رها کنم و از دور شاهد ویرانی اش باشم . 
دوست ندارم دور باشم و حسرت لحظه های نزدیک را بخورم . 
دوست ندارم بروم ، که اگر پای رفتن هم باشد ، دل رفتن نیست این روزها.
دائم میان بیم و امید غوطه ورم. دائم فکرمی کنم نباشم آرام ترم، بعد فکر می کنم باشم دلم قرص تراست. اگربروم، لذت جشن پیروزی را چگونه خواهم چشید؟ اگر بمانم تحمل درد بی شرمی را چگونه تاب خواهم آورد؟ 
شاید شور بزند دائم این دل شوریده ، شاید سرگردان باشد دائم این دل آواره ، اما نا امید نیست این دل صد پاره .
آرزو می کنم ای کاش می شد برای رهایی از این اضطراب و دلهره ، به خوابی چون خواب اصحاب کهف رفت و وقتی بیدار شد که همه چیز درست شده باشد. همه چیزخوب باشد.همه چیزهمانی باشد که باید. آرزو می کنم ای کاش، به اغمایی فروبروم که شرط هوشیاری اش آزادی باشد. آرزو می کنم ای کاش، معلق در تعلیقی باشم که آبی اقیانوس نوید طلوع دوباره خورشیدش باشد. آرزو می کنم ای کاش .....
اما می دانم ، خوب هم می دانم، که تدبیر درد من هیچ خواب و رویایی نیست. هیچ معجزه وهیچ سحروجادویی هم چاره نخواهد کرد  این  درد را .
درمان درد من ، تنها جوانه های سبز امیدی است که بشارت بهار دارد وعطر سنبل و بنفشه در راه .......فقط همین...

۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه

عبرت از تاریخ ....

گفته بود با خنده و شوخی : مادر بسه دیگه . از این همه سال زندگی کردن سیر نشدی . وقت رفتن است دیگر .
شنیده بود با تحکم : پسرم ، آن قدر کوزه ها شکستند و خُم ها ماندند .
دو سال بعد ، در یک حادثه رانندگی جانش را از دست داد و مادرش عزادار پسر 50 ساله اش شد در سن 75 سالگی . 
کوزه ی غَره به قدرت شکسته بود و آن خُم که ریشه در خاک پاک داشت ، مانده بود در اندیشه .
چرا هیچوقت خود را مستحق عاقبت شوم نمی دانیم ؟
چرا همیشه مرگ حق است اما برای همسایه ؟

۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه

آیا می توانیم ؟؟؟

شروع می کنم به نوشتن. آنقدر حرف دردل دارم که می توانم تا خود صبح بنویسم. بعد از چند خط مکثی می کنم وبعد شروع می کنم به خود سانسوری. نه این جمله خوب نیست خیلی تند است ، بهتر است مخاطب این جمله را عام کنم ، نه خاص . این کلمه شاید حساسیت برانگیز باشد ، بهتراست عوضش کنم . فکر کنم منظورم را از این جمله جور دیگری بیان کنم بهتر باشد. لحن جملاتم کمی آرام تر شود ،خوب است . این جمله را اصلا حذف می کنم تا شبهه ای ایجاد نشود و ........
ناگهان به یاد می آورم که من درپشت درهای قفل شده ی خانه ی مجازی ام نشسته ام وکلماتم درکمای ف ی ل تر آرمیده اند، پس چه نیازی به این همه ملاحظه ؟ مگر بالاتر از سیاهی هم رنگی هست ؟ حالا که دست و بال مان را بسته اند ، ما چرا بشکنیم پرِ پروازمان را ؟ بگذار هر آن چه دوست داریم بنویسیم .
اما ، زمزمه ای در گوشم می پیچد : از اعتدال ضرری به کسی نمی رسد. وچیزی ته دلم می گوید : نه ، این طور بهتر است.
با خود فکرمی کنم: خدایا، اگرواقعا روزی فرا رسد که خدای آزادی دامن گسترد برآسمان میهن مان ، آیا خواهیم توانست در هوای آن به راحتی نفسی تازه کنیم و سکوت مان را فریاد کشیم ؟ یا باز هم نفس هامان را در سینه حبس خواهیم کرد با نگرانی از اینکه مبادا داریم خواب می بینیم؟ راستی آیا آماده ی زیستن در سرای آزادی هستیم بی هیچ  اما و اگری .
اعتراف می کنم با این که حتی از تصور رسیدن آن روز، با تمام وجود ، لبریز از شوق و شادی می شوم ، اما همچنان از حضور سایه ی تاریکی که در تمام این سال ها جزئی از وجود هر کداممان شده است می ترسم . خیلی هم می ترسم .

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

تافته های جدا بافته

همکار من در محافظه کاری و جان عزیزی دست هر بنی بشری را از پشت بسته است. در یک خانواده ی  سنتی مذهبی  زندگی می کند و تمام هَم و غَم اش این است که وقتی همسایه ها بنایی دارند، مبادا نخاله های ساختمانی شان پیاده رو مقابل خانه ی آنها را بند بیاورد برای چند روزی وخدای ناکرده ، گرد و غباری بنشیند بر کاشی های حیاط خانه شان . خانه ای که دقیقا در جایی مانند شهرتهران ، چاردیواری اختیاری است . چون در هر طبقه اش ، یکی از برادران با زن و بچه اش زندگی می کنند ودر نتیجه احتمال خطر هر نوع مراوده ای با افراد غیرخودی از بین می رود.
همکار من، دراین فوران اطلاعات و سیلاب جاری اینترنت، جز سیمای ملی نمی بیند و جز سخنرانی های حضرات در جریان هیچ چیز قرار نمی گیرد. نه اینکه موافقشان باشد.اما هنوز هم ترجیح می دهد از آن ها دروغ بشنود تا اینکه صدای آمریکای جهانخوار و بی بی سی پیر استعمارگر را گوش دهد. می شود با جسارت گفت که او با وجود اینکه فقط چهل و شش سال دارد و دارای مدرک کارشناسی ارشد مهندسی از یکی از دانشگاه های معتبر داخلی است و خانه نشین هم نمی باشد و سرکار می آید، اما نگاهش دقیقا مانند یک انسان عهد دقیانوس است که سال ها دور از هرهیاهویی، سر درلاک خویش داشته وغمش، جز غم نان نبوده برای خود و اطرافیانش.
هر صبح که وارد اتاق می شود ازمن که تقریبا شورشی شرکت هستم و مُخبرِاعظم، می پرسد : خُب ، چه خبر تازه؟ و وقتی  مسلسل واربرایش می گویم که: مثلا بیانیه ای صادر شده ویا تقاضایی برای راهپیمائی درخواست شده و یا قراراست اعتراضی صورت پذیرد و یا فلانی فلان حرف را زده و دیگری چنین گفته و ...و .....و، خوب که گوش داد، شروع می کند به پرسیدن. کی ، کجا ؟ چه وقت ؟ بعد می پرسد: فلان آیت الله در مورد این مسئله چه گفته ؟ استقبال چطور بوده ؟ نظر مردم چی بوده ؟ حالا مجوز داده اند ؟ نمی دهند که.... و آخر سر، با یک جمله ی منفی " اما فکر نمی کنم اگر مجوز نداشته باشد ، مردم بیایند ، آن ها خیلی می ترسند ." یا مثلا " شما هم می خواهید بروید ، مجوز نداده اند که ؟ و......." ، منجمد می کند تمام ذوق و شوق گوینده را که در دلش قند آب شده است با توهم آگاه نمودن و به راه راست آوردن یک نفر از همه جا بی خبر با ارائه آخرین اطلاعات موثق ودقیق.
هزار بار پشت دستم را داغ کرده ام که وقتی پرسید : چه خبر؟ بگویم : سلامتی ، گاهی هم موفق بوده ام و با بدجنسی تمام گفته ام : امن و امان. اما این دل شورشی که تحمل این بی خبری ها را ندارد ، بازهم طاقت نیاورده و شروع کرده به بیان اخبارجدید و به روز برای این همکار گرامی. 
همه ی این ها به کنار، که یک جورهایی عادت کرده ایم به این سوال ها و جواب ها در میان اطرافیان مان . اما آن قسمت ماجرا بیشتر ازهرچیز آتشم می زند که روزهایی که قرار است تجمعی باشد سعی می کند دو ساعت زودتر از ساعت اعلام شده از شرکت مرخصی بگیرد واگر هم آن روزبطور اتفاقی برنامه ای داشته باشد،ازهمان اول صبح قرارش را کنسل کند وبا خیال راحت از تصورتیرغیبی که خدایی ناکرده ممکن بوده رویارویش شود، به سر خانه و زندگی اش برود. و فردا صبحش با وقاحت تمام بپرسد : خوب ، بالاخره دیروز چی شد؟ مردم آمدند؟ و اگرنیامده باشند، بگوید: "می دانستم مردم نمی آیند." و اگر آمده باشند، بگوید: "نمی تواند جمعیت اندازه پارسال باشد ." انگار که خودش پارسال در صف اول تظاهرات بوده است .
و من چقدر دلخور می شوم از این آدم ها،که هیچوقت خود را جزئی از مردم نمی دانند و فکرمی کنند مردم تافته ی جدابافته ای هستند که شامل آن ها نمی شود.
و من چقدر دلم می گیرد از این آدم ها که کم هم نیستند . فراوانند . فراوان.

۱۳۸۹ اسفند ۳, سه‌شنبه

باباهای خوب ِشهر ما....

بعد از ده سال که از ازدواج شان می گذرد ، تازه صاحب پسر بچه ای شده اند نازنین و دوست داشتنی .
کودک ،عزیز کرده ی همه ی فامیل است و نفس همه شان به نفس او بند است . با خنده هایش می خندند و با گریه هایش می گریند. همسرش از وقتی این بچه ی کوچک قدم به خانه شان گذاشته ، ماموریت هایش را لغو کرده و از خیر اضافه کاری گذشته تا بیشتر در کنار دلبندش باشد. و خودش هم تا مادامی که پرستار مورد تائید و اطمینانی پیدا نکرده ، سر کارش برنگشته . 
خلاصه یک فامیل است و یک آریا خان دردانه .
تعریف می کند : پریروز حدود ساعت ده صبح ، پرستار بچه زنگ زده و با هراس گفته : خانم ، نمی دانم امروز آقا چه شان شده بود . یک لباس های متفاوتی پوشیدند و کفش هایشان را هم عوض کردند و ......
می گوید : از آنجایی که از حرف های خاله زنکی متنفرم و به اندازه تمام دنیا به شوهرم اعتماد دارم ، کلامش را قطع می کنم و می گویم : ترا خدا ،پروین خانم ، به هرکه این وصله ها بچسبد به محسن نمی چسبد. بس کنید این حرف ها را. حواستان به بچه باشد. کار دارم ، قطع می کنم .
التماسم می کند ترا خدا قطع نکنید ، اول گوش کنید ببینید چه می گویم بعد . اشتباه فهمیدید ، محسن آقا که از آن لباس ها و کفش هایی که فکر می کنید نپوشیدند . اتفاقا برعکس ، یک شلوار جین رنگ و رورفته پوشید و یک پلیور گرم پشمی ، تازه به جای کفش های واکس خورده ی همیشگی هم ، یک جفت کفش کتانی پاره پوره پایش کرد. مثل کسی که بخواهد برود کوه.
می خندم و می گویم : لابد اول میدان درکه قرار داشته با دوست دخترش .
با حرص می گوید : چرا متوجه نیستید ، مگر نمی دانید امروز اول اسفند است  .......
نه موبایل با خودش برده ، نه کارت شناسایی و نه هیچ چیز دیگر . تا شب دلم عین سیر و سرکه می جوشد. به خانه که می رسد، می گویم : آخر مرد، چرا با ما این کار را می کنی . اگر ترا بگیرند من و این بچه چه کنیم ؟ من جهنم ، این بچه چه گناهی کرده که باید بی پدر بزرگ شود؟
می خندد و می گوید : اتفاقا فقط به خاطر این بچه می روم ، بخاطر آینده اش . نمی خواهم فردای او هم مثل امروز ما سیاه باشد .  فقط به خاطر او .

۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

ای کاش ...

می گوید : سر کلاس ریاضی یکی از بچه ها مشغول جویدن آدامس بود. معلم ریاضی مان که خیلی هم آدم سخت گیر و اخمویی است با عصبانیت گفت : برو بیرون از کلاس ، و تا آدامست را دور نینداختی ، برنگرد.
پسرک تازه برگشته بوده ، که یکی دیگر از بچه ها شروع به جویدن آدامس می کند . دوباره معلم او را بیرون می فرستد و این کار چند بار بین بچه ها تکرار می شود . ظاهرا بچه ها با هم تبانی کرده بوده اند تا حال معلم را بگیرند.
کار به جایی می رسد که معلم نازنین با عصبانیت می گوید : اصلا همه ی شما را باید از کلاس بیرون کنم . زودباشید همه بروید مقابل دفترمدرسه . تا بیایم وتکلیفتان را پیش آقای مدیر روشن کنم .
در حالی که یک سری از بچه های مثبت کلاس با ترس و لرزو تردید و نگرانی از عاقبت کار، نیم خیز می شوند تا به سمت در کلاس بروند ، یکی از بچه شیطون های کلاس با صدای بلند می گوید : آقا ، این کار هیچ اثری ندارد . بهتر است شما به جای تنبیه ما ، با سران فتنه برخورد کنید که ته کلاس نشسته اند و میان بچه ها آدامس پخش می کنند.
صدای شلیک خنده ، نه تنها ترس بچه مثبت های نگران از محاکمه در دفتر را می ریزد ، که غنچه ی لبهای معلم را هم به خنده می گشاید . شکر خدا صلح برقرار می گردد و هیچ کس هم محاکمه نمی شود.
کاش همیشه به همین راحتی می شد لبخند به لب های آدم های اخمو وخشن نشاند و دلشان را به دست آورد . ای کاش .....

۱۳۸۹ اسفند ۱, یکشنبه

عادلانه های عدالت ......


بیا همه چیز را عادلانه تقسیم کنیم .
بیا برای هم نیمی از هر چیز را بخواهیم . حتی برای تو کمی بیشتر.
بیا کمی بیشتر دوستی مان را به هم اثبات کنیم .
بیا ، آری بیا ......
تمام خیابان ها مال تو باشد و تمام پیاده روها مال من .
تمام جنگل ها از برای تو ، تمام  پارک ها مال من .
تمام بزرگراه ها تقدیم به تو ، تمام پل های عابر پیاده مال من .
تمام کاخ ها مال تو ، تمام خانه ها و پشت بام هایش مال من .
تمام کرکس ها و قرقی ها مال تو، تمام کبوترها و پرستوها مال من.
تمام تفنگ ها و چوب ها وباتوم ها وگازهای اشک آور مال تو ، تمام شجاعت ها و جسارت ها مال من .
تمام ترس و وحشت و بیم و اضطراب مال تو، تمام شهامت ، تمام متانت ، تمام سکوت و نجابت مال من.
بیا همه چیز را عادلانه تقسیم کنیم .
تمام هواپیماها و جت ها و موشک ها مال تو ، تمام آبی آسمان ها مال من.
تمام جاده ها و ماشین ها و ریل ها و ترن ها مال تو ، طلوع وسعت دشت سبز پهناور مال من.
تمام کشتی ها و قایق ها و زیر دریایی ها مال تو ، تمام پهنه ی دریاها و اقیانوس ها مال من.
تمام کوسه ها و اره ماهی ها مال تو ، تمام ماهی های سیاه کوچک مال من.
بیا همه چیز را عادلانه تقسیم کنیم .
تمام دست و تمام گوش و تمام چشم ها مال تو ، تمام روح و تمام جان و تمام ذهن ها مال من.
تمام خشم و تمام قهر و تمام کینه مال تو ، تمام عشق و تمام مهر و تمام عطوفت مال من.
تمام بغض و تمام گریه مال تو ، تمام اشک و تمام خنده مال من .
تمام دروغ و تمام فریب و تمام دورنگی مال تو ، تمام صداقت ، تمام سلامت ، هر آنچه یکرنگی مال من .
بیا همه چیز را عادلانه تقسیم کنیم .
تمام بند و تمام زندان ، تمام قفل و تمام درهای بسته محبس مال تو ، تمام روزن ، تمام سوسو، تمام پنجره های رو به خدا مال من .
تمام بی خردان با بصیرت زندانبان مال تو ، تمام عاقلان بی بصیرت زندانی مال من .
آری ، بیا همه چیز را عادلانه تقسیم کنیم .
تمام دیروز ، تمام امروز وهر آنچه بود و هر آنچه هست مال تو ، تمام فردا و هر آنچه خواهد بود مال من.
 بیا ... بیا ....همه چیز را به تساوی تقسیم کنیم . حتی برای تو کمی بیشتر از بیش .....

۱۳۸۹ بهمن ۲۹, جمعه

حرف آخر ...

از همان اول هم ، دوستدار مرگ بودید ، نه زندگی .
از همان اول هم ، خنده را تقبیح کردید و گریه را تشویق .
از همان اول هم ، ترانه را ممنوع خواستید و مرثیه را آزاد .
از همان اول هم ، کل یوم را عاشورا دانستید و کل ارض را کربلا .
از همان اول هم ، با هرچه جشن و شادی بود جنگیدید و هرچه نام ماتم داشت شد گرامی .
از همان اول هم ، روزهای سیاه عزا،عزیزتر شد و عزاداری ها باشکوه تر.
از همان اول هم ، تیرگی رنگ ِ مزیت شد و رنگارنگی مذمت .
از همان اول هم ، مدعوین پیکر شهید را گرامی تر داشتید تا مشایعت کنندگان عروس و داماد.
از همان اول هم ، خواسته های تان جز این نبود که اندوه لبنان بکشد ما را . و کور شویم در دیدن شادی مردمان ِشاد جهان .
از همان اول هم ، آرزوی رنج ، رویای تان بود و گرد مرگ پاشیده بر دل های ما ، افسون تان .
از همان اول هم ، هرگاه ، حزن و اندوه کم آوردید و مناسبت های عزای تان ته کشید ، پلاک های شهادت را نشاندید در تابوت های چوبی بی نام و نشان و روانه مان کردید به استقبال شهید گمنام . که مبادا گاهی مادری فراموشش شود شهادت جان سوز پسرکش را وخنده ای بر لب نشاند از شیرین زبانی های نوه ی به میراث مانده .
و ما ، این قوم نازک اندیش مهربان پیشه ، از همان اول هم ، به رسم ادب و سفارش پیشینیان مان ، گردن نهادیم  بر تمامی هر آن چه خواستید و شدیم آن چه نباید .
وحالا کار را به جایی رسانده اید که دیگر از پلاک ها هم کاری بر نمی آید برای تان ، که همان پلاک ها هم شده اند دشمن جان تان. و حالا کار را به جایی رسانده اید که شهید و شهادت کم آورده اید و افتاده اید به شهید دزدی . اولی را به نام بسیجی و دومی را  بی هیچ توجیهی .
و ما ، این مردم نجیب ِگردن نهاده به ازهمان اول ها ، اما ، از همان اول هم در اندیشه مان ، باور داشتیم که روزی فرا خواهد رسید که از همان اول ها دیگر از همان اول نباشند . و روزی فرا خواهد رسید که ، حرفِ آخر ، حرف ما باشد و حرف ِ از همان اول ها نباشد....
دیر نیست آن روز ، دور نیست آن روز .........

۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

ژاله خون شد....

هی .....توئی که با تیر غیب بی وجدانی ، جان نازنین جوان این مرزو بوم را ستاندی و روحت را به شیطان فروختی .هی .... با تو هستم .......
آیا دیگر هیچ شبی خواهی توانست به آرامش ، سر بر بالین نهی و کابوس مرگ گریبانت را نگیرد؟
آیا دیگر هیچ روزی خواهی توانست نگاهت را به نگاه پسرک جوان نورس ات بدوزی و شاهد شکوفایی اش باشی و یاد نگاه آخر جوان برومند این خاک نقش نبندد در چشمهایت ؟
آیا زین پس دیگر هرگز خواهی توانست اشک همسرت را در بدرقه ی فرزندانت نظاره گر باشی و یاد اشک های مادر این نوگل پرپرشده نیفتی در بدرقه ی سفر آخرت عزیزترینش .
براستی می پنداری با رهایی یک تیر انجام وظیفه کرده ای و بس . که فقط مامور بوده ای و معذور . که اگر عدالتی هم باشد و عادلی ، تاوان در این دنیا خواهی داد و بس .
بدان که دست روزگار غدارتر از تصوری است که در پندارت نقش می بندد و بی رحم تر از آن است که درمخیله ات بگنجد.
بزودی خواهد رسید روزی که آفتاب سلامی دوباره می کند و شاید در آن روز ، بتوانیم ببخشیمت ، اما مطمئن باش که فراموش نخواهیم کرد هرگز ، ژاله ای را که خون شد و خونی که جنون شد و جنونی که ..... مطمئن باش ، دیر نیست آن روز.....دور نیست آن روز ...

۱۳۸۹ بهمن ۲۴, یکشنبه

ساعت به وقت ........

ایستاده بودند در امتداد هم ، نه قائم که کمی متمایل به چپ .
ایستاده بودند  در امتداد هم ، نه قائم که کمی متمایل به راست .
از امروز رسیده بودند به امروز
عقربه های ساعت یازده و بیست و هشت دقیقه شب در ساعت دوازده و سی و سه دقیقه نیمه شب .
در امتداد هم بودند بی آنکه ایستاده باشند .
و پیش می رفتند در حالیکه از امروز به امروز می رسیدند .
و این شعبده ی ساعت بود که روز را و شب را به سخره می گرفت در پس پرده های فرو افتاده ی تاریکی .
تیغ خورشید که شکافت دل تاریکی را ،  رسوا شد ساعت در این مغلطه ی امروزها و امروزها . 
و بشارت آمد که امروز را فردایی است ، و تاریکی را روشنایی است بسی روشن  ، بسی گرم .
امروز روز ساعت است .
                                امروز روز لحظه هاست . 
                                                                 قدر ثانیه ها را باید دانست.
                                                                                                   قدر دوستی ها را هم .
دعایمان کنید....

۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه

ترقی معکوس ......

دخترک حدود بیست ساله است و پسر جوان همراهش بیست ودو ساله . روی صندلی ردیف اول قسمت خواهران اتوبوس BRT خط  راه آهن تجریش نشسته اند و بیشتر به قیافه شان می آید تجریشی باشند تا راه آهنی .
از آن روزهایی است که اتوبوس تا خرخره پر است و جای سوزن انداختن نیست. نه درقسمت آقایان ونه در قسمت خانم ها. خانمی که کودک چند ماهه ای درآغوش دارد بالای سر این زوج جوان و خوشبخت ایستاده وبا هرحرکت اتوبوس تا مرز سقوط پیش می رود وهربار که به سختی تعادلش را حفظ  می کند، محکم تراز پیش میله را می چسبد با دلهره،.اما دریغ از یک اشاره یا نشانه از حس انسان دوستی .
تقریبا همه ی خانم ها به آن صندلی خیره شده اند وگویی منتظرند ببینند این آقای جوان محترم کِی از رو می رود وجایش را به آن خانم بچه به بغل می دهد. اما حتی حسرت یک تعارف به دلشان می ماند از این مجسمه ی بلاهت. 
چند ایستگاه بعدتر، خانم مسنی سوار اتوبوس می شود و وقتی اوضاع را این چنین می بیند، با صراحت می گوید : آقای عزیز ، چرا قسمت خانم ها نشسته اید . بلند شوید . این همه خانم سرِپا ایستاده اند، آنوقت شما آمده اید و نشسته اید اینجا.
قبل از اینکه پسرک چیزی بگوید ، دخترِهمراهش می گوید: خوب، چند تا خانم هم قسمت آقایان نشسته اند.ما می خواهیم با هم باشیم.
پیرزن فریاد اعتراضش بلند می شود که بعنی چه، این خانم بچه به بغل باید بایستد، من ِپیرزن باید بایستم واین آقا اینجا بنشیند که شما می خواهید باهم باشید، می خواهم صد سال سیاه با هم نباشید.
ظاهرا گوششان از این حرف ها پر است که با این تشرها از جایشان تکان هم نمی خورند.
خانم جوانی ازردیف دوم بلند می شود وجایش را به خانم مسن می دهد. اما پیرزن  همچنان معترض است و  با صدای بلند می گوید : باید راننده را توبیخ کرد که اجازه می دهد آقایان به قسمت خانم ها بیایند.
دخترک با صدایی که طنین لجاجت در آن موج می زند ، می گوید : به شما چه ، این قانون هم تازه در آمده ؟ لابد احمدی نژاد گفته ؟
ایستگاه بعدی پیاده می شوم ونمی دانم آخرِبحث شان به کجاها خواهد کشید. اما خوب می فهمم که نارضایتی مردم از یک فرد  تحمیلی که با زیرپا گذاشتن قوانین موجود وابداع قوانین من درآوردی غیرمنطقی واحمقانه، در تلاش است متفاوت جلوه کند، چگونه توانسته است تیشه به ریشه ی آداب، اخلاق وفرهنگ یک ملت بزند.
آن روزها که هنوز ما زن ها با مردان هم میهن مان، خواهروبرادر نشده بودیم ودراتوبوس ها هم قسمت خانم ها و آقایان جدا از هم نبود، جنسیت افراد حرمت داشت وسن وسالشان، احترام . و این روزها که به یُمن وبرکت وجود آقایان مسئول ،همه با هم فامیل شده ایم، آن هم از نوع درجه یک، اعتراض و لجبازی به هرآن چه نام اجبار به خود گرفته است ، دریده پرده ی هرچه را که شرم وحجب نام دارد . آوخ به این روزگار. آوخ .

۱۳۸۹ بهمن ۲۲, جمعه

مبارک است........نیست........

چند روزه اینجائید ؟
یه روز ، دو روز ، سه روز ، ..........ده روز ، .......پانزده روز ، شانزده روز ، هفده روز ، هجده روز ؟
خسته شدید ؟................
خسته نشدید ؟ ..............
کی خسته است ؟ ................
تا کی اینجا می مونید ؟ ...............
ها ...............چی ؟ تا وقتی من خسته بشم ؟
این مردم چرا داد می زنند ؟ چی می گن ؟
قربان می گویند: آن که مبارک بود با آن یال و کوپال ، خسته شد ورفت، وای به حال  نامبارک های بی یال وکوپال...

۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

موش ها و فیل ها


همیشه دلم برای فیل ها می سوزد. قوی هیکل اند ودرشت ،اما بی مصرف، با گوش هایی بزرگ که به نظر می رسد فقط بزرگند واصلا چیزی نمی شنوند ویا اگر هم می شنوند،عقل ناقص شان شنیده ها را نمی فهمد. چشم های فیل ها، نگاه یک احمق را دارد. احمقی که، بیشتر از اینکه حماقتش، لجت را در بیاورد، دلت را برایش می سوزاند. چهره شان خیره و بی روح است ونماد کاملی از یک موجود مسخ شده هستند، بی هیچ اراده و اختیاری . و جالب تر از همه اینکه ترسویند و با آن هیکل گنده شان، حتی از موش ها هم می ترسند. من عاشق موش ها هستم .
صاحبخانه ی مجازی ما خیلی شبیه فیل هاست وعلاوه بر خصوصیات یک فیل تمام عیار، دمدمی مزاج هم هست. سر ِماه نشده، حکم تخلیه خانه را می دهد دست مان و می گوید : خدا نگهدار. بروید برای خودتان یک خانه ی دیگر پیدا کنید.
از آن جا که ما هم خیلی با ادب ، محجوب ، متین و سربه زیریم ، بی هیچ اعتراضی می گوییم : چشم .
اوایل فکر می کردیم حالا که قرار است خانه را عوض کنیم بهتر است تمام دارائی های مان را که از روز ازل در انباری خانه انباشته ایم ،با خود جمع کنیم و ببریم به انباری خانه جدید. برای همین هم اسباب کشی ، کلی دنگ و فنگ داشت. اما کم کم یاد گرفتیم که امن ترین جا برای ماندن اثاث همان انباری ها می باشند. وحالا دیگر کل وسایل مان می شود یک کوله پشتی کوچک که بیندازیم پشت مان و لذت آوارگی را با تمام وجود احساس کنیم .
با اجازه ی شماوصاحبخانه محترم،به زودی به منزلی دیگر می رویم، که از قدیم گفته اند:تا 3 نشه،بازی نشه.
با این اوضاعی که پیش می رود فکر می کنم کم کم باید به فکر اجاره ی اتاقی درهتل بود، چون این آقای فیل هی یاد هندوستان می کند و زود زود می آید سراغ دوستان وبنده نوازی می فرماید.مخصوصا این دفعه که ظاهرا گنده ترهم بوده و روی همه دوستان فعال وغیر فعال هم نشسته است.
فیل نازنین کمتر بخور این قدر گنده نشی. بریم هتل، دیگه مجبوری هر شب یه طرفی دنبالمون بگردی ها....
خود دانی ، از ما گفتن بود و از تو لابد نشنیدن .

۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

کاش روزی برسد ، پاسبان ها همه شاعر باشند ، پاسبان ها همه عاشق باشند....


معصومانه ایستاده اند اول پله های ورودی ایستگاه مترو پانزده خرداد ِ بازار بزرگ تهران و یکی شان که به اندازه نیم وجب از دیگری بزرگتر است ، فریاد می زند: دماسنج عشق، دماسنج عشق، بدو بیا بخر و کادو بده به عشقِت ، ولنتای مبارک. 
اولی حدود ده سال دارد و دیگری تقریبا دوازده ساله است . چیزی شبیه ساعت شنی در دست گرفته اند که در دو محفظه ی بالا و پایین آن ، دو قلب کوچک شیشه ای قرار دارد و با سرو ته کردن ساعت ، مایعی قرمز رنگ از قلب اولی به قلب دومی می ریزد و برعکس. هنوز از دیدن این ابتکار بزرگ قرن، لبخند رضایت ، مجال نشستن بر گوشه ی لب هایم نیافته ، که یکی شان هراسان رو به دوستش فریاد می زند ، زودباش جمع کن ، جمع کن ، مامورا دارن میان . در یک چشم بر هم زدن ، دماسنج های عشق سرازیر می شوند در یک گونی بزرگ و پسربچه ها پا می گذارند به فرار.
ناخودآگاه یاد شعر سهراب می افتم و روزی که پاسبان ها همه شاعر بودند. و نگاهم خیره می ماند به مامورانی که لابد همه عاشق هستند که این چنین با حرص و ولع ، گونی دماسنج های عشق را یک جا از دست پسرک می قاپند و پرتش می کنند پشت وانت ستاد مبارزه با سد معبر. ولنتای مبارک روی لب های پسرک می ماسد و نگاهی نگران وغمگین می نشیند جای برق چشمهایی که تا چند لحظه ی پیش با شیطنت کودکانه ای، از کلام عشق می درخشید و لابد در دلش قند آب می شد از تصورعاشقانه های دخترک همسایه و قلبش تندتر می تپید از یاد نگاه های معصوم وچهره ی گلگون از شرم او. چشم های بی فروغ و مایوس تا جایی که می شود ، گونی عشق برباد رفته را بدرقه می کند از پشت ماشینی که دورتر و دورتر می شود و پسرک ، گویی از خواب پریده باشد ، ناگهان به خود می آید و شروع  می کند به دویدن پشت سر مامورهای بی انصاف با عجز ولابه  برای باز پس گیری تمامی سرمایه ی بربادرفته عمرش که حالا دیگر دماسنج عشق شده است برای دل عاشق از ما بهتران .
آیا روزی خواهد رسید که فقر اجازه دهد ولنتای او هم مبارک باشد ؟؟؟ 
.....................
راستی امسال روز ولنتاین مصادف شده است با روز دوشنبه 25 بهمن
پیشاپیش روزتان مبارک باشد . البته مبارک غلام شماست در این روزها . و البته مبارک غلام همه می شود در این چنین روزهایی .

۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

حق حساب ، کمک ، یا دلبری ......

شنیدی مشایی به حساب ائمه جمعه پنجاه میلیون تومان ، پول واریز کرده (*)(*
آره ، ظاهرا تعدادی شون پس فرستادند.
لابد گفته اند کم است ، جریمه کارهایی که کرده ای و حرف هایی که زده ای بیشتراز این ها می شود. اینجا که راهنمایی رانندگی نیست جریمه ها شامل تخفیف و بخشودگی شوند. برای گرفتن عدم خلافی ، باید اصل جریمه را پرداخت کرد .
لابد..........................
سری تکان می دهم به تاسف . حیف ِ حرمت ِ حریم ِروحانیت که شکستند ، آن هم بدجوری .

۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

لیلی....من....لیلی

مادرهمیشه می گفت : پدر دوست داشت تو را لیلی بنامد، اما خانوم جان نگذاشت ، گفت : لیلی بلاکِش می شود.
نوشته ی عرفان را که می خوانم، چهره ی مادربزرگ در خاطرم می نشیند و لبخند محو و موهای بافته ی حنابسته و باور سرخ اش .
به خود که می نگرم در آینه ، باور ِ نشسته بر سپیدی موهایم در خاطرم تلنگرمی زند که، عاشق ها در هر حال بلاکش می شوند چه نامشان لیلی باشد چه من ....
خدا مشتي خاک برگرفت. مي خواست ليلي را بسازد،
از خود در او دميد. و ليلي پيش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.
سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد.
زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان.
خدا گفت: به دنياي تان مي آورم تا عاشق شويد.
آزمون تان تنها همين است: عشق. و هر که عاشق تر آمد،
نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر.
عشق، کمند من است. کمندي که شما را پيش من مي آورد. کمندم را بگيريد.

و ليلي کمند خدا را گرفت.....
<<عرفان نظر آهاری>>

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

دروغ چرا ، تا قبر آ ...آ ...آ ....

در شبکه گردی های از سر بی حوصلگی گاهی به برنامه های جالب و مفرحی می توان برخورد. سعادت دیدار یکی از  شاهکارهای سیما ، دیشب کاملا اتفاقی نصیبم  شد دراوج سرگردانی و استیصال میان انتخاب برنامه های متنوع و بی نظیرش.
تصاویر نشان دهنده یک اسکلت از زوایای مختلف است که هنوز مقداری خاک روی بعضی قسمت ها جا مانده .عکس ِ جمجمه ی سر که روی صفحه ثابت می شود، آقای کارشناس می فرمایند : این جسد مربوط به پنج هزار سال پیش است که در حوالی زاهدان کشف شده است ، توجه کنید به چشم راست درون جمجمه ، ببینید از چشم مصنوعی استفاده شده است .تصاویرچیزی شبیه یک توپ کوچک را درون کاسه چشم راست نشان می دهد. آقای کارشناس ادامه می دهند: این یعنی ، تکنولوژی پزشکی ایرانیان آن قدر بالا بوده که پنج هزار سال پیش از چشم مصنوعی استفاده می کرده اند. و خانم مجری چه به به و چه چه ی می کند برای آقای کارشناس .
آقای کارشناس هیچ توضیحی نمی دهند که در این تکنولوژی پیشرفته ، جنس این چشم مصنوعی از چه بوده؟ آیا این چشم مصنوعی قابلیت دیدن هم داشته یا فقط برای پر کردن حفره خالی چشم بوده ؟ آیا در طراحی و ساخت آن از روشی استفاده شده است که امروزه بتواند بعنوان الگو قرار گیرد ؟ و هزاران آیای دیگر..... 
اما جالب تر از تمامی این تصاویر و حرف ها ، عنوان برنامه است :
دستاوردهای پزشکی ایران پس از انقلاب اسلامی
می پرسد : مامان پنج هزار سال پیش ایرانی ها مسلمان شده بودند؟ اصلا پیامبر اسلام به دنیا آمده بوده و به رسالت رسیده بوده؟ 
می گویم : نه مادر، نه پیامبر اسلام آمده بوده و نه ایرانی ها مسلمان شده بودند . اما مطمئن باش که انقلاب اسلامی رخ داده بوده. این ها که دروغ نمی گویند . می گویند ؟؟؟؟