۱۳۹۰ اسفند ۸, دوشنبه

اسکار صلح ....

دروغ ، دروغ ، دروغ ، هرگز دلم نمی خواست که بعد از آن چهارشنبه سوری لعنتی ، دروغ را در هیچ فیلم دیگری ببینم . یک جورهایی می ترسیدم که دیگر هیچ کس نتواند چهره ی بی پروای دروغ را به زیبایی اصغر فرهادی نشانم بدهد. یک جورهایی که دلم بخواهد با لحظه لحظه ی تردیدها و عصبیت ها و پرخاش ها و افسردگی های هدیه تهرانی درد بکشم  و یک جورهایی که دلم بخواهد از پانته آ بهرام ، نه لجم بگیرد و نه حرص بخورم و یک جورهایی که دلم برای حمید فرخ نژاد بسوزد بی آن که هیچ حسی از تنفر یا بغض از او داشته باشم .
یک جورهایی که دلم بخواهد خودِ خود ِترانه علیدوستی باشم در تقابل با نگاه ها و حرف ها ، و سرخوش از بی خیالی های خود.
زندگی در چهارشنبه سوری همانی بود که می شد باشد. جاری در کوچه ای پایین شهر و گندیده در خیابانی آن بالاها . پر تنش در خانه ی همسایه ی دیوار به دیوار و خواب آلود در ویلای فرسنگ ها دورِ فامیل دورتر.
زندگی در چهارشنبه سوری همان قدر واقعی بود در جنوب ، که حقیقی بود در شمال . همان قدر معنا داشت در غرب که بی مفهوم بود در شرق. زندگی در چهارشنبه سوری عین ِ زیستن بود . زمانه بود. حکومت بود. سیاست بود. اخلاق بود. مدرسه بود. اداره بود. دانشگاه بود. جامعه بود.
یک جورهایی ، همه ی این سال ها بود که از خانه ها شروع می شد و به خیابان ها ، ختم.
یک جورهایی تصویرعریانی از تازیانه ی ظلم همه ی این سال ها بود که  زن ها را وامی داشت در گوشه های خلوت دستشویی و حمام خانه هاشان بگریند و روبروی آیینه های تظاهر ، صورت به سیلی سرخ کنند.
یک جورهایی باز کردن مچ خیانت در همه ی این سال ها بود که  مردها را واداشته بود راه کوچه پس کوچه های شهر را خوب یاد بگیرند و بفهمند که پیچاپیچ ناکامی های زندگی را در خلوت کدام پناهگاه خیابانی می توان گم کرد.
چهارشنبه سوری دروغ بزرگ  زندگی همه ی ما ایرانی ها در این سال ها بود.
گلشیفته که در باره ی الی دروغ گفت ، و چهره اش هنرمندانه یخ کرد و دست هایش لرزید ، تو گویی هیچ سالی نگذشته و فردای همان چهارشنبه سوری لعنتی است که دوستان رفته اند برای سفر نوروزی . تو گویی هرگز تمام نمی شود و نخواهد شد حکایت آن چهارشنبه سوری های دروغ .
دیگر نه چهارشنبه، که دیری بود که هفته های دروغ عجین شده بود با روح  ما آدم ها، آدم های وحشت زده ی  ترسو، آدم های ناچار و مستاصل ، آدم های فراری از واقعیات تلخ . که عجین کرده بودند اندیشه هامان را با دروغ . دروغی بزرگ که اگر جان بی جان ترانه را  نیازرد ، اما روح اعتماد صابر را بدجوری در هم شکست . بدجوری .
و چنین شد که ناگزیری ، سرنوشت محتوم همه ی ما شد.
سیمین که گفت جدا می شود از نادر، نگاه سارینا یخ کرد در افق های ناپیدا. و دل ساره بود که لرزید نه از ترس خدا ، که از سنگینی اتهام نا به جا و رگ گردن شهاب بود که تیر کشید نه از درد بی درمان ناداری و تعصب پنهان از پنهان کاری زن که از بی عدالتی های هرروزه و بدبختی های پایان ناپذیر و از غیرت مُرده ی مردانگی.
دوربین که زل زد در چشم های سارینا وقتی معصومانه از پدر پرسید : دروغ گفتی ؟؟؟؟؟ هنوز می شد شنید صدای انفجار فشفشه ها و ترقه های چهارشنبه سوری لعنتی را که نه در گوشهامان ، که در وجدان هامان تلنگر می زد ، لیلا و پیمان همان هدیه و حمید هستند که حالا بعد از سال ها رسیده اند به جایی که سرنوشت ِ دروغ هاشان هیچ نباشد جز جدایی. جز فروپاشی. جز نابودی.
چه خوب که فرهادی هنوز هم  دست برنداشته از عیان کردن چهره ی کثیف دروغ ، و چه راحت این بار نه در فیلم که در واقعیت پرده برمی دارد از دروغ بزرگتری که می خواهد به جهانیان بقبولاند مردم ایران نیز پیرو حکومت شان هستند در جنگ طلبی و دشمن سازی ، وقتی رک و پوست کننده می گوید:
" ایرانیان بسیارى در سرتاسر جهان در حال تماشاى این لحظه‌اند. و گمان دارم خوشحال‌اند. نه فقط به خاطر یک جایزه‌ى مهم یا یک فیلم یا یک فیلمساز. آن‌ها خوشحال‌اند چون در روزهایى که سخن از جنگ، تهدید، و خشونت میان سیاستمداران در تبادل است نام کشورشان ایران از دریچه‌ى باشکوه فرهنگ به زبان مى‌آید. فرهنگى غنى و کهن که زیرگرد و غبار سیاست پنهان مانده. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مى‌کنم. مردمى که به همه‌ى فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام مى‌گذارند و از دشمنى کردن و کینه ورزیدن بیزارند."
تبریک آقای فرهادی، نه فقط به خاطر یک جایزه ی مهم ، نه فقط برای یک فیلم خوب ، نه فقط برای یک فیلمساز بزرگ ، بلکه برای جایگاه رفیع انسانیت ، شهامت و شجاعت مردی که گرد و غبار سیاست های آلوده به دروغ را به صراحت ، با چند کلام زیبا می زداید از فرهنگ و هنر و واقعیت ِ مردمان این مرز و بوم .

۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه

زبانم لال ، انتخابات !!!


در یک اقدام بسیار متمدنانه تابلو گذاشته اند سرتاسر شهر ویژه ی تبلیغ کاندیداهای انتخابات مجلس نهم .
روز پنج شنبه روی یکی از تابلوهای بالای میدان ونک ، اطلاعیه میدان میوه و تره بار نصب شده بود.
اول صبح شنبه روی یکی از تابلوهای حوالی میدان پونک سه برگه در اندازه A4  که ظاهرا جهت معرفی و تبلیغ یکی از کاندیداهای انتخابات بود ، چسبانده بودند که دور از جانش ، بیشتر به اعلامیه ترحیم می ماند تا برگه ی تبلیغاتی . و تصویر رویش آنقدر کوچک بود که تا درست زیر تابلو نمی رفتی و مکث نمی کردی قادر به دیدن روی ماه ِ آقا و مطالعه ی رزومه ی فوق تخصصی آن جناب نمی شدی.
لابلای شمشادهای سرتاسر بزرگراه نیایش هم با بی سلیقگی تمام مقواهایی دست ساز آویزان کرده اند که رویش نام سه تن از کاندیداهای طرفدار دولت نصب شده، بی هیچ عکسی و هیچ عنوانی و هیچ توضیحی و جالب تر این که این بی سلیقلگی تکمیل تر شده وقتی مقواها را آنقدر پایین نصب کرده اند که لابلای شمشادها گم شده است و باید از بالای گارد ریل ها سرک کشید تا اسامی را خواند.
می خندد و می گوید : مدل جدید تبلیغات است ؟
می گویم : ساده زیستی آقاجان ، ساده زیستی . اگر تبلیغات عریض و طویل بکنند که معلوم می شود انتهای کِش اختلاس سه هزار میلیاردی به کجا وصل بوده که دستور به نکشیدنش صادر شد به آن سرعت . ساده زیستی!!!
می خندد و می گوید : نه ، ظاهرا با این اوضاع ، خودشان هم خجالت می کشند بگویند می خواهند بروند مجلس . 

۱۳۹۰ اسفند ۲, سه‌شنبه

رویای شیرین خیابانی ....

استارت که می زنم  صدای خانم مجری می پیچید در گوشم که دارد در خصوص انتخابات مجلس سوالات مبسوطی از آقای قربانی نامی که ظاهرا کاره ای در ستاد انتخابات کشور است می پرسد . 
و آقای قربانی چنان از انتخابات پرشور حرف می زند که درهمه جای دنیا چقدر مهم است و چطور مردم باید بدانند که رای آن ها تا چه حد  می تواند در تعیین سرنوشت حال و آینده ی کشور تاثیر گذار باشد و آن هم این روزها که دنیا چشم شان به ایران و مردمان خوب و عزیز و همیشه در صحنه اش که سال های انقلاب و جنگ با تمام وجود در راه اعتلای میهن عزیزشان چه حماسه ها که نیافریده اند و چه فداکاری ها که نکرده اند ، است و علاوه بر همه ی این ها انتخاب یک نماینده خوب است که می تواند نقش اساسی در تعیین سرنوشت قوانین ، طرح ها ، پروژه های ملی و غیره و غیره داشته باشد و این مردم گرامی هستند که می بایست با حساسیت کاندیداهای مورد نظرشان را انتخاب کنند و اگر خودشان هم کسی را نمی شناسند از افراد معتمد و مومن کمک بگیرند و ....، خلاصه ی کلام این که با انتخاب درست افراد ، ایران عزیز ما می تواند بر اساس سند چشم انداز بیست ساله ، در تمام زمینه های اقتصادی ، سیاسی ، اجتماعی ، فناوری ، نظامی و ......قدرت اول  و برتر منطقه باشد و جزو یکی از کشورهای اول جهان قرار بگیرد و چه و چه و چه  .......
موزیک حماسی میهن پرستانه ای که بعد از سخنان این عزیزِ بزرگوار پخش می شود چنان مرا در اعماق تمدن آریایی و عظمت باشکوه تخت جمشید و جاودانگی خلیج همیشه فارس پرت می کند که ناخودآگاه  آه جانسوزی از نهادم برآورم و با صدای بلند بگویم: کاش واقعا همین طور بود آقای محترم مسئول انتخابات ، کاش تمام حرف های تو راست بود و تعیین سرنوشت ما و کشورمان به دستان توانمند خودمان صورت می پذیرفت و کاش خیلی وقت پیش ریشه ی دروغ در این سرزمین خشکیده بود و هیچ کدام این ها که گفتی شعارهای پوچ و توخالی نبود و کاش هیچوقت فردای انتخابات پرشورمان ، خس و خاشاک نمی شدیم و کاش جوانان مان در خیابان ها پرپر نمی شدند و کاش بزرگان مان در بند و حصار نمی رفتند و کاش و کاش و ای کاش....  
تصور این که تمامی این حرف ها واقعیات محض جوامع پیشرفته است و تصویر زندگی در یک جامعه ی دمکراتیک و آزاد ، طوری  مرا در رویای شیرین زیستن در بهشت برینی به نام ایران فرو می برد که ناخواسته برای دقایقی می روم  برای سیر و سلوک به عالم هپروت. 
بوق ماشین پُشتی که به نشانه ی اعتراض به این همه آرامش در رانندگی ، فریادش بلند شده ، خلسه ی شیرین توهم را چنان درهم می شکند که همان طور که گوینده ی رادیو می گوید، مطمئن می شوم، " اینجا تهران است ، صدای جمهوری اسلامی ایران

۱۳۹۰ بهمن ۳۰, یکشنبه

مسئولین آینده .....

عصبانی سرش را می چرخاند سمت من و می گوید: یادت هست دادگاه متهمین انتخابات 88 را، دوربین از جهات مختلف زوم می کرد روی صورت بهزاد نبوی و احمد زیدآبادی و عبدالله رمضان زاده و مصطفی تاجزاده، که کاملا هم از حال و روزشان پیدا بود درچند روز گذشته اش چه بلایی سرشان آورده اند و چطور تحت فشار بوده اند و اسامی شان را هم قاضی صلواتی با اسم کوچک و نام خانوادگی ونام پدر و جد وآباد می گفت. حالا چه شده که این مفسدین فی الارض اختلاس گر باید صورت شان شطرنجی شود و اسم شان هم برود جزو لیست اسرارمگو؟ 
از صدای عصبانی پدرش ، از اتاق می آید بیرون و با پوزخند می گوید: پدر، شما خودتان را ناراحت نکنید.
آن ها که قرار نبود بعد ها کاره ای بشوند ، حالا به فرض ناممکن آبروی شان هم می رفت که اتفاقی نمی افتاد.
این ها قرار است چند روز دیگر در این کشور وکیل و وزیر و شاید هم رئیس جمهور بشوند!!!! 

۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

از کجا به کجا .....؟؟؟؟؟


پرواز تهران- نیویورک ایران ایر بلنـدتـریــن پـرواز مسـافــری جهان ۳۶ سال پیش
هنگامي كه اولين پرواز شركت هواپيمايي ايران اير در سال 1354 از فرودگاه مهرآباد تهران بسوي نيويورك به پرواز در آمد افتخاري تاريخي نيز بنام شركت هواپيمايي ملي ايران به ثبت رسيد. اين پرواز بلندترين پرواز غير تجاري بدون توقف در دنيا بود كه تا آن زمان انجام مي شد برنامه همچنين بر اين بود كه با وارد كرن هواپيماهاي از نوع "كنكورد" به ناوگان پروازي ايران اير مدت زمان پرواز از تهران به شهرهاي مهم و دوردست جهان كمترين آن در تمامي منطقه خاورميانه باشد و سپس با آغاز بهره برداري از فرودگاه بين المللي آريامهر تهران اين فرودگاه تبديل به بي رقيب ترين فرودگاه ترانزيت نه تنها منطقه بلكه در كل قاره آسيا گردد.
در واقع ایده ساخت هواپیمای بوئینگ 747 اس پی به خاطر پرواز تهران- نیویورک ایران ایر مطرح شد که در زمان شروع (سال 1976) بلندترین پرواز مسافری در دنیا به حساب می آمد.
در فيلم تبلپيغاتي كه به زبان انگليسي از شبكه هاي تلويزيوني كشور آمريكا در دهه 70 ميلادي پخش مي‌شد گزارشگر و مسافري مي گويد: ... در نيويورك سوار هواپيماي بويينگ 747 شدم و دقيقاً يازده ساعت و پانزده دقيقه بعد در پايتخت زيبا و هيجان انگيز ايران، تهران فرود آمدم. در ضمن ايران‌اير, يك مايل فراتر از هواپيماهاي ديگر در هوا پرواز مي‌كند. پرواز بسيار راحت و آرام بود.غذاي عالي پارسي خوردم ، و از ميهمان نوازي خوب پارسيان لذت بردم. حالا آماده ام كه به سياحت تهران و ديگر ديدنيهاي سرزمين هزار و يك شب بروم.....

کجاست اون شرکت هواپیمایی ایران ایر که زمانی یکی از پنج ایرلاین برتر دنیا بود؟ 
منبع : ایران قدیم

۱۳۹۰ بهمن ۲۵, سه‌شنبه

اگر دیروز ، ...... اما امروز ، .....


بعد از سال ها ، حالا دیگر نظربند سبزی را که آنا بسته بود دور بازویم به هنگام تولد ، و من مخصوصا گمش کرده بودم به حکم جوانی درهیاهوی شهر و پیچاپیچ تمدن و مُد ، در به در جُسته بودم و به دلخواه یافته بودم و به تلافی تمام این سال ها که دیگر نخواسته بودمش و نداشتمش ، هزار باره بسته بودمش به دورِ دست و بازو و پیشانی.
اگر آن بار در جدال سنت و مدرنیته گمش کردم به عمد ، این بار اما در جدال حقّ و باطل از من ستاندندش به زور، و یک مُهر حَک کردند در کنار نامم بر پیشانی خالی از سبز پرونده ام .
" عامل فتنه "
حالا اگر حتی هزاران دفعه هم که گم شود یا بگیرندش به جبر، ایمان دارم که با عزمی سبزتر از سبز، باز خواهم اش یافت و سبزینه را حک خواهم کرد بر پیشانی دل.
اگر دیروز مچ بندها و پیشانی نوشت هامان سبز بود ، اما امروز، همه مان خوب می دانیم آنچه به جا مانده از آن روزها ، هیچ نیست جز دل های سبز و امیدوار . 

۱۳۹۰ بهمن ۲۴, دوشنبه

۱۳۹۰ بهمن ۲۳, یکشنبه

در راستای این که ......


آقای استاندار تهران فرموده اند : برگزاری تجمعات و تظاهرات برای روزهای آینده جنبه تبلیغاتی دارد و این فراخوان عمومی هم تنها یک پُز تبلیغاتی از سوی اپوزیسیون ضد انقلاب است و با هدف اثرگذاری بر حضور مردم در راهپیمایی ۲۲ بهمن و ۱۲ اسفند طراحی شده است. " (+) 
و خودش ، خود ِخودش ، هشدار داده : " با آمادگی كامل و تجهیز ِ تهران به تمامی سیستم های امنیتی با اینگونه اتفاقات برخورد می كنیم.
و بعد خود ِخودِ خودش ، ادامه دادهشرایط امروز نشان دهنده اقتدار ما در حوزه جهانی است و نظام از موضع اقتدار جهانی در تمام دنیا آرمان ها و تحلیل های خود را ارائه می کند .
ما که بچه های خوبی هستیم و خوب به حرف های آقای استاندار گوش می دهیم و هیچ هم نمی گوییم  و فقط طوری نگاهش می کنیم که یعنی ، برادر من ، در راستای این که بچه که زدن ندارد و در راستای این که اقتدار ما جهانی ست و در راستای این که در تمام دنیا آرمان ها و تحلیل های ما عرض اندام می نمایند ، با همین نگاه بِرّ وبِرّ، به استحضار می رساند که : آقاجان ، تبلیغات و پُز که برخورد کردن ندارد آن هم با تمام امکانات و تجهیزات ، و کِشتی اینترنت که به گِل نشاندن ندارد آن هم به این شدّت و حدّت، و لنگر نظام برای محکم کاری هم که شده به قعر فرورفتن نمی خواهد آن هم این قدر تا تَهِ تَه ، تا این طور زبانم لال درمیانه راه گیر کند به وایرلس های مخابرات جهانی و این هوا به هم بریزد کاسه کوزه ی گوگل و یاهو وهرچه سایت و وبلاگ است ، و آبروی اقتدار جهانی ما را ببرد پیش هرچه اپوزیسیون از خدا بی خبر و استکبار جهانی ظالم و کافر.
جای این حرف ها ، آقاجان ، سر یا دُم خروس تان را ببُرید تا هم شما راحت شوید و هم ما بتوانیم قسم حضرت عباس تان را باور کنیم. 
والله به خدا...........

۱۳۹۰ بهمن ۲۲, شنبه

انجیر...

گویا خیلی پیش ترها، یکی گفته بوده زنهار و هشدار ، که این کرم های کوچک موذی بدجوری لانه کرده اند در قلب انجیرها.
گویا خیلی پیش ترها ، یکی گفته بوده  انجیرهای خشک را باید شکافت و خانه ی کرم های کوچک را ویران کرد تا شیرینی گوارای شان کام را شیرین کند بی هیچ دغدغه ای.
گویا خیلی پیش ترها ، یکی گفته بوده مواظب باشید و بسیاری گفته بوده اند که مواظبیم و این رسم مالوف به جا مانده بوده از نیاکان و سینه به سینه و نسل به نسل گردیده بوده تا رسیده بوده به کودکی های ما.
انجیر را که می شکافتیم و بود و نبود کرم بخت برگشته را نهان می کردیم ، طوفان مهیبی برپا می شد از فوت هایمان تا هر چه خانه ی پنهان را ویران کنیم در دل انجیرها.  
مزه ی شیرینی انجیر که می نشست زیر زبان هامان و دانه های ریزش صدا می کرد زیر خنجر دندان هامان ، تازه شیرینی اش می شد شیره ی جانمان .
گاهی هم که شیطنت و شکمویی مجال نمی داد به ویرانی خانه و حواس پرتی می پراند یک دانه انجیر درسته را در دهان ، به گاز دوم نرسیده ، حس لغزش یک چیز نرم زیر دندان ها که هیچ معلوم مان نبود توهم است یا واقعیت ، می دوید در تن و جان و یک بلاتکلیفی خوشایند می رفت در خیال ، که فرو بدهم این موجود آواره ی بدبخت را یا تف کنم تفاله اش را به روی زمین و زمان ، و همیشه هم با امید به اینکه توهم بوده ، می رفت پایین این تصور کرم گونه ی شیرینی .
بچه گی  که گذشت و رسید به نوجوانی ،  تو دل انجیر را شکافتی و با وسواس کرم درونش را پاییدی و فوت تبرکی کردی و با آن خنجر نگاه مهربانت ، قلبم را نشانه رفتی و انجیر پاک و مطهر را گذاشتی در دهان پانزده سالگی هایم و من نه شیرینی انجیر را که شهد عشق را چشیدم با آن طعام. انجیر طعم مهر می داد و دوستی .
حاشا عشق ، حاشا پانزده سالگی ها.
دیگر نه عشقی مانده و نه مهری و نه انجیری .
تو دیگر نیستی که دیری است رفته ای .
و من هنوز هستم  و عمری ست می سوزم در حسرت پانزده سالگی هامان .

۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه

متاسفیم .....

عاشق سورپرایز شدنم .
غافلگیری را دوست دارم .
دلم برای اتفاقات ناگهانی می تپد.
صفحه را که بازمی کنم، نوشته ، روی آدرس زیر کلیک کنید و نامتان را وارد کنید تا با بزرگترین سورپرایز عمرتان مواجه گردید.
بی درنگ ، لینک صفحه را کلیک می کنم و تند وتند نامم را تایپ می کنم .
زمان انتظاربی انتها با این اینترنت لاکپشتی بالاخره به سر می رسد وصفحه ای ظاهرمی شود بایک جمله ی  انگلیسی با این مضمون:
متاسفیم که نمی توانیم  برای کشور شما ، این خدمات را ارائه دهیم .
ننوشته :
شما جنگ طلبید و دنبال تولید سلاح اتمی برای نابودی جهان هستید.
شما رهبران دیروزتان را دربند می کنید ومسئولین امروزتان را از میان بی لیاقت ترین آدم ها برمی گزینید.
شما به هم وطنان خودتان هم رحم نمی کنید و آن ها را وحشیانه سرکوب می کنید.
شما قدر جوانان تان را نمی دانید و آن ها را برای تمام سال های جوانی شان، پشت  میله ها حبس می کنید.
شما زنان تان را حتی از آفتاب می پوشانید و آن ها را از تمام حقوق اجتماعی شان محروم می کنید.
شما قلم خبرنگاران تان را می شکنید و آن ها را برای تمام عمر از نوشتن منع می کنید. 
شما هنرمندان تان را به بند می کشید و خانه شان را بر سرشان خراب می کنید.
شما جزو وحوش به حساب می آیید و از حقوق بشر هیچ حالی تان نیست .
شما بدبخت های عقب مانده هستید.
شما تروریست اید.
شما خرابکارید.
شما بنیادگرایان  تندرو هستید.
شما بی منطق و حساب و کتاب کار می کنید.
شما جزو اراذل و اوباش جهانی به حساب می آیید.
شما ......
              شما......
                            شما.....
چشم هایم سیاهی می رود و اتاق دور سرم می چرخد.
هیچ کدام این ها را ننوشته ، فقط نوشته :
متاسفیم که نمی توانیم  برای کشور شما ، این خدمات را ارائه دهیم .
متاسفیم .........

۱۳۹۰ بهمن ۱۵, شنبه

طعم گس عشق ....


می گوید : دیشب توی یه مهمونی اولین عشق زندگیمو بعد از 20 سال دیدم .
اون وقت ها 14 سالم بود...
بقیه اش رو هم خودتون می تونین حدس بزنین . چیزی ندارم بگم.
تند و تند  می پرسم : یک لحظه ضربان قلبت بالا نرفت ؟ داغ نکردی ؟ دست و پایت نلرزید ؟ رنگ از رویت نپرید ؟
حتما زل زدی توی چشمهاش و غرق خاطرات گذشته شدي  و با خودت گفتی: چقدر عوض شده، چقدر بزرگ شده ، چقدر تغییر کرده.
بعدش حس زيباي كنجكاويت گل كرد كه  توی اين مدت چي كارها كرده ؟ درس خونده و دانشگاه رفته ؟ ازدواج کرده؟ شوهرش کیه؟ بچه هم داره ؟
می گوید : نه، هیچکدام ، حس عجیبی بود ، مثل نگاه کردن به شیشه خالی مشروب وقتی که مستی از سر آدم پریده باشد !

۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

مبارک باد انقلاب مقوایی ....

چه کسی فکرش را می کرد : 
که این طور پایمال شود خون مردمانی که  برای  استقلال و آزادی و عدالت ، جان شان را گذاشتند کف دستشان و روانه ی میدان ها شدند و ایستادند مقابل تانک ها ی مستقرِ گاردی ها. 
که این طور بی ارج شود  شهادت زنان و مردانی که هفده شهریور با یک نه بزرگ ، حنای حکومت نظامی را بی رنگ کردند و خون سرخ شان میدان ژاله را کرد میدان شهدا. 
که این طور بی صدا خفه شود فریاد دانشجویانی که  سنگر دانشگاه را هیچ گاه خالی نگذاشتند و برای همیشه و در همه حال نرده های سبزرنگ دانشگاه تهران شد حصاری بر گِردشان تا زندانی شوند در زندان خیابان ها.
که این طور بی قدر شود جان جوانانی که ترس را در کوچه ها کشتند و رفتند به جنگ دژخیمان شب ها با کوکتل مولوتف های  خانگی .
که این طور حقیر شود مردانگی همافرانی که دلیرانه ایستادند و به جرم تمرّد از مافوق ، خون سرخ شان شد پرچم لاله گون غرور و افتخار.
حیف از تمام امیدهایی که ناامید شد و حیف از تمام آرزوهایی که پرپر شد و گلبرگ هایش پاشید بر خاک مرده ی آزادی.
حیف و صد حیف از عمر سی و سه ساله ای  که عاقبت انقلابش می شود کاریکاتور و عاقبت رهبرش ، ماکت مقوایی .....