۱۳۹۰ بهمن ۲۲, شنبه

انجیر...

گویا خیلی پیش ترها، یکی گفته بوده زنهار و هشدار ، که این کرم های کوچک موذی بدجوری لانه کرده اند در قلب انجیرها.
گویا خیلی پیش ترها ، یکی گفته بوده  انجیرهای خشک را باید شکافت و خانه ی کرم های کوچک را ویران کرد تا شیرینی گوارای شان کام را شیرین کند بی هیچ دغدغه ای.
گویا خیلی پیش ترها ، یکی گفته بوده مواظب باشید و بسیاری گفته بوده اند که مواظبیم و این رسم مالوف به جا مانده بوده از نیاکان و سینه به سینه و نسل به نسل گردیده بوده تا رسیده بوده به کودکی های ما.
انجیر را که می شکافتیم و بود و نبود کرم بخت برگشته را نهان می کردیم ، طوفان مهیبی برپا می شد از فوت هایمان تا هر چه خانه ی پنهان را ویران کنیم در دل انجیرها.  
مزه ی شیرینی انجیر که می نشست زیر زبان هامان و دانه های ریزش صدا می کرد زیر خنجر دندان هامان ، تازه شیرینی اش می شد شیره ی جانمان .
گاهی هم که شیطنت و شکمویی مجال نمی داد به ویرانی خانه و حواس پرتی می پراند یک دانه انجیر درسته را در دهان ، به گاز دوم نرسیده ، حس لغزش یک چیز نرم زیر دندان ها که هیچ معلوم مان نبود توهم است یا واقعیت ، می دوید در تن و جان و یک بلاتکلیفی خوشایند می رفت در خیال ، که فرو بدهم این موجود آواره ی بدبخت را یا تف کنم تفاله اش را به روی زمین و زمان ، و همیشه هم با امید به اینکه توهم بوده ، می رفت پایین این تصور کرم گونه ی شیرینی .
بچه گی  که گذشت و رسید به نوجوانی ،  تو دل انجیر را شکافتی و با وسواس کرم درونش را پاییدی و فوت تبرکی کردی و با آن خنجر نگاه مهربانت ، قلبم را نشانه رفتی و انجیر پاک و مطهر را گذاشتی در دهان پانزده سالگی هایم و من نه شیرینی انجیر را که شهد عشق را چشیدم با آن طعام. انجیر طعم مهر می داد و دوستی .
حاشا عشق ، حاشا پانزده سالگی ها.
دیگر نه عشقی مانده و نه مهری و نه انجیری .
تو دیگر نیستی که دیری است رفته ای .
و من هنوز هستم  و عمری ست می سوزم در حسرت پانزده سالگی هامان .
ارسال یک نظر