۱۳۹۰ اسفند ۸, دوشنبه

اسکار صلح ....

دروغ ، دروغ ، دروغ ، هرگز دلم نمی خواست که بعد از آن چهارشنبه سوری لعنتی ، دروغ را در هیچ فیلم دیگری ببینم . یک جورهایی می ترسیدم که دیگر هیچ کس نتواند چهره ی بی پروای دروغ را به زیبایی اصغر فرهادی نشانم بدهد. یک جورهایی که دلم بخواهد با لحظه لحظه ی تردیدها و عصبیت ها و پرخاش ها و افسردگی های هدیه تهرانی درد بکشم  و یک جورهایی که دلم بخواهد از پانته آ بهرام ، نه لجم بگیرد و نه حرص بخورم و یک جورهایی که دلم برای حمید فرخ نژاد بسوزد بی آن که هیچ حسی از تنفر یا بغض از او داشته باشم .
یک جورهایی که دلم بخواهد خودِ خود ِترانه علیدوستی باشم در تقابل با نگاه ها و حرف ها ، و سرخوش از بی خیالی های خود.
زندگی در چهارشنبه سوری همانی بود که می شد باشد. جاری در کوچه ای پایین شهر و گندیده در خیابانی آن بالاها . پر تنش در خانه ی همسایه ی دیوار به دیوار و خواب آلود در ویلای فرسنگ ها دورِ فامیل دورتر.
زندگی در چهارشنبه سوری همان قدر واقعی بود در جنوب ، که حقیقی بود در شمال . همان قدر معنا داشت در غرب که بی مفهوم بود در شرق. زندگی در چهارشنبه سوری عین ِ زیستن بود . زمانه بود. حکومت بود. سیاست بود. اخلاق بود. مدرسه بود. اداره بود. دانشگاه بود. جامعه بود.
یک جورهایی ، همه ی این سال ها بود که از خانه ها شروع می شد و به خیابان ها ، ختم.
یک جورهایی تصویرعریانی از تازیانه ی ظلم همه ی این سال ها بود که  زن ها را وامی داشت در گوشه های خلوت دستشویی و حمام خانه هاشان بگریند و روبروی آیینه های تظاهر ، صورت به سیلی سرخ کنند.
یک جورهایی باز کردن مچ خیانت در همه ی این سال ها بود که  مردها را واداشته بود راه کوچه پس کوچه های شهر را خوب یاد بگیرند و بفهمند که پیچاپیچ ناکامی های زندگی را در خلوت کدام پناهگاه خیابانی می توان گم کرد.
چهارشنبه سوری دروغ بزرگ  زندگی همه ی ما ایرانی ها در این سال ها بود.
گلشیفته که در باره ی الی دروغ گفت ، و چهره اش هنرمندانه یخ کرد و دست هایش لرزید ، تو گویی هیچ سالی نگذشته و فردای همان چهارشنبه سوری لعنتی است که دوستان رفته اند برای سفر نوروزی . تو گویی هرگز تمام نمی شود و نخواهد شد حکایت آن چهارشنبه سوری های دروغ .
دیگر نه چهارشنبه، که دیری بود که هفته های دروغ عجین شده بود با روح  ما آدم ها، آدم های وحشت زده ی  ترسو، آدم های ناچار و مستاصل ، آدم های فراری از واقعیات تلخ . که عجین کرده بودند اندیشه هامان را با دروغ . دروغی بزرگ که اگر جان بی جان ترانه را  نیازرد ، اما روح اعتماد صابر را بدجوری در هم شکست . بدجوری .
و چنین شد که ناگزیری ، سرنوشت محتوم همه ی ما شد.
سیمین که گفت جدا می شود از نادر، نگاه سارینا یخ کرد در افق های ناپیدا. و دل ساره بود که لرزید نه از ترس خدا ، که از سنگینی اتهام نا به جا و رگ گردن شهاب بود که تیر کشید نه از درد بی درمان ناداری و تعصب پنهان از پنهان کاری زن که از بی عدالتی های هرروزه و بدبختی های پایان ناپذیر و از غیرت مُرده ی مردانگی.
دوربین که زل زد در چشم های سارینا وقتی معصومانه از پدر پرسید : دروغ گفتی ؟؟؟؟؟ هنوز می شد شنید صدای انفجار فشفشه ها و ترقه های چهارشنبه سوری لعنتی را که نه در گوشهامان ، که در وجدان هامان تلنگر می زد ، لیلا و پیمان همان هدیه و حمید هستند که حالا بعد از سال ها رسیده اند به جایی که سرنوشت ِ دروغ هاشان هیچ نباشد جز جدایی. جز فروپاشی. جز نابودی.
چه خوب که فرهادی هنوز هم  دست برنداشته از عیان کردن چهره ی کثیف دروغ ، و چه راحت این بار نه در فیلم که در واقعیت پرده برمی دارد از دروغ بزرگتری که می خواهد به جهانیان بقبولاند مردم ایران نیز پیرو حکومت شان هستند در جنگ طلبی و دشمن سازی ، وقتی رک و پوست کننده می گوید:
" ایرانیان بسیارى در سرتاسر جهان در حال تماشاى این لحظه‌اند. و گمان دارم خوشحال‌اند. نه فقط به خاطر یک جایزه‌ى مهم یا یک فیلم یا یک فیلمساز. آن‌ها خوشحال‌اند چون در روزهایى که سخن از جنگ، تهدید، و خشونت میان سیاستمداران در تبادل است نام کشورشان ایران از دریچه‌ى باشکوه فرهنگ به زبان مى‌آید. فرهنگى غنى و کهن که زیرگرد و غبار سیاست پنهان مانده. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مى‌کنم. مردمى که به همه‌ى فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام مى‌گذارند و از دشمنى کردن و کینه ورزیدن بیزارند."
تبریک آقای فرهادی، نه فقط به خاطر یک جایزه ی مهم ، نه فقط برای یک فیلم خوب ، نه فقط برای یک فیلمساز بزرگ ، بلکه برای جایگاه رفیع انسانیت ، شهامت و شجاعت مردی که گرد و غبار سیاست های آلوده به دروغ را به صراحت ، با چند کلام زیبا می زداید از فرهنگ و هنر و واقعیت ِ مردمان این مرز و بوم .
ارسال یک نظر