۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

هزاران بار تسلیت بر حسرت دیدار .....

در چهارده سالگی پدر بار زندگی بر دوش او نهاده بود و خود شتافته بود به دیار باقی ، نگاه پر توقع مادر و سنگینی انتظارات برادر و لطافت تمناهای دو خواهر کوچکترش را به جان خریده بود برای همیشه ی عمر. از پادویی و خانه شاگردی یک حجره دار در بازار تهران رسیده بود به آقایی یک جواهرفروشی بزرگ و واردات طلای ایتالیایی وصادرات فرش دستبافت ایرانی . دوبار قبل از انقلاب ورشکست شده بود در بازار آن روز و دوباره کمر راست کرده بود و ایستاده بود روی پا با توکل به خدا . یک بار هم در همان سال های اول انقلاب کل دارو ندارش را مصادره کرده بودند و خودش را در بند.آن قدردر زندگی اش کوتاه وبلند شده بود و گرسنگی و تشنگی و بدبختی و بیچارگی کشیده بود که نگو ونپرس. اما هرگز نه از روزگار می نالید و نه از داشته ها و نداشته هایش. هیچوقت از کم و زیاد نمی گفت و از این که چه بوده و چه شده و دوباره چه با او کرده بودند ، اول غریبه ها و بعد ترها آشنایانش .تنها و تنها از یک چیز زندگی سخت دلگیر بود و دل شکسته ، آن هم بدجور، و آن چیز هیچ نبود جز چشم به راهی مادر پیرش که در انتظار او چشمش به در مانده بوده و درست ده دقیقه قبل از رسیدن او جان به جان آفرین تسلیم کرده بوده است . سال پیش که در هشتاد سالگی روانه بیمارستان شد و حالش وخیم ، درست یک روز قبل از فوتش به عزیزی گفته بود تمام عمر هشتاد ساله ام با خوب و بدش ،یک طرف، حسرت رسیدن ده دقیقه زودتربر بالین مادر بیمارم یک طرف.
امروز که خبر درگذشت پدر مهندس موسوی عزیز را خواندم بی اختیار اشک به چشمانش نشست ،به یاد او و حسرت دیداری که تا پایان عمر در سینه اش شعله ور بود و وجودش را به آتش می کشید.
مهندس عزیز ، صبرت جزیل و عمرت  دراز باد.

۱۳۹۰ فروردین ۶, شنبه

معجزه سینما......


می گوید دیروز رفتیم فیلم اخراجی های 3 را دیدیم .
می گویم : ما تحریمش کرده ایم . چرا باید بلیط خرید و پول ریخت به جیب کسانی که قبول شان نداری؟
می گوید : آن ها پول شان را از دولت گرفته اند . پول من و شما برایشان مهم نیست .
می گویم : اولا که مهم است . ثانیا، موضوع فقط پول نیست که ، جمعیت تماشاگر را هم می نویسند به حساب موافقان شان . آن وقت ناخواسته می شوی سیاهی لشگر فیلمی که روی پرده تمام نمی شود و خارج از سالن سینما هم ادامه دارد.
می گوید : من معتقدم هر فیلمی را باید یک بار دید.تازه فیلم خیلی بدی هم نبود. بعضی جاها به خود این ها هم تیکه انداخته بود.
با تعجب می گویم : بد نبود ؟ یعنی خوش تان آمد ؟
با کمی مکث می گوید : نه، خوش مان که نیامد. اما من نمی خواستم بخاطرحرف این وآن فیلم را نبینم، می خواستم خودم به این نتیجه برسم که خوب است یا بد .
می گویم : خوب، حالا خوب بود یا بد؟
شروع می کند به توصیف قسمت هایی ازفیلم و بیان دیالوگ هایی که به نظرش جالب بوده وتند وتیز. اشاره به شوخی های وقیحانه و فحش های بی درو دروازه ای می کند که فقط مجوز پخشش داده می شود به دهنمکی . همانطور که در تعریف هایش پیش می رود می رسد به توهین هایی که نه به شخص خاص که به مردم شده است. احساس می کنم کم کم، رنگ به رنگ می شود از بیان بعضی عبارات، ظاهرا، تازه دارد می فهمد برخی از جملاتی را که شاید به آن ها خندیده هم باشد، مستقیما به خود او مربوط می شده و او را به مسخره گرفته بوده است.
خیلی صبوری می کنم که شنونده اش باقی بمانم و پابرهنه وسط حرف هایش نپرم . تعریفش که تمام می شود می پرسم : خوب ، این توهین ها چقدر ارزش شنیدن داشت که می بایست وقت و پولت را با هم برایش می دادی ؟
جمله ی آخرش دلم را ریش می کند: راستش، از سینما که آمدیم بیرون یک جورهایی حالم بد بود. حس بدی داشتم  مثل کتک خورده ها بودم. گیج و منگ. تا رسیدیم خانه زدم زیر گریه. دلم برای خودم و مردم می سوخت. یک جورهایی تحقیر شده بودم . نه توسط کسی، بلکه احساس می کردم همیشه و توسط همه، به بازی گرفته شده ام در این سال ها. اما حالا که خوب فکر می کنم می بینم  راست می گویی خود فیلم هم به بازی ام گرفته بوده و تحقیرم می کرده در تمام مدت تماشا . راست می گویی ،حالا هم بازی اش را ادامه می دهد با ارائه آمارهای راست و دروغ حضورم به عنوان سیاهی لشگر.
آهی می کشم و می گویم: می دانی مشکل ما مردم در کجاست؟ همیشه بعد از این که به بازی گرفته می شویم تازه می فهمیم چه خبر بوده است پشت پرده. طنز تلخی است زندگی ما . یک کمدی سراسر گریه .

۱۳۹۰ فروردین ۵, جمعه

عید است و اول گل و یاران در انتظار....

 حکایت دید و بازدید عید از آن حکایت های غریبی است که همه ساله تکرا رمی شود و هر سال هم تازگی خودش را دارد. 
رفتن به خانه ی بعضی ها، با جان و دل است و روح و روان ، تو گویی تمام سال را انتظار کشیده ای که دوباره عید بیاید و پر بگشایی و بشتابی به دیدارشان .
رفتن به خانه ی بعضی ها، به قدر انجام وظیفه است و این که گله ای نباشد در میان و غبار کدورتی ننشیند بردامان . 
رفتن به خانه ی بعضی ها، از سر اجبار است و بس . 
برای رفتن به خانه ی بعضی ها، کار از اجبار هم می گذرد و به پا پس کشیدن و بهانه جور کردن برای نرفتن می رسد .
در این خواستن به رفتن ها و نرفتن ها ، گاهی خانه ای پیدا می شود که جانانه تراز پیش می شتابی به دیدار وخانه هایی هم پیدا می شوند که اگر رفتن شان به قدر انجام وظیفه بوده اند، قبل ترها، می شوند ازسر اجبار و درنهایت هم عذرتقصیر وهزارویک بهانه ی ریز و درشت . 
اما در این میان گاهی خانه هایی هم میزبانت می شوند که تازه اند و نو. با دلهره پاپیش می گذاری و نمی دانی آن که در را به رویت خواهد گشود، کیست؟ اما، چیزی ته دلت می گوید بشتاب ، و چیزی دلت را قرص می کند به دلنشینی دیدار. حس خوبی که ترا با اطمینان می خواند به لبخند دوستانی که حتی اگر دوست ِدوستی باشند. که حتی اگر خودِ دوست را هم برای اولین بار به زیارت بنشینی درخانه ی دوستان. بعد یک دفعه می بینی آن قدر میزبانانت مهربان بوده اند و بی پیرایه، که هیچ احساس غریبه گی نکرده ای ساعاتی که میهمانشان بوده ای و آن قدر میهمانانشان صمیمی و خونگرم و خوب بوده اند که هیچ احساس میهمانِ میهمان بودن نکرده ای زمانی را که در کنارشان بوده ای. آخرِسرهم افسوس می ماند از مجال کوتاه و فرصت کم. ودلی که تنگ می شود برای مهربانی ها.
من این دیدار زیبا را درآغاز سال نو به فال نیک می گیرم وارج می نهم محبت تک تک یاران را . 
خانه تان آباد در دلِ خرابی ها و دوستی تان ماندگار، چون رازی سر به مُهر

۱۳۸۹ اسفند ۲۹, یکشنبه

دقیقه ی نودی ها ، عیدتان مبارک باد......

آی عشق ، آی مهر، چهره های آبی و سبزتان دیریست از پشت  پرده های سرخ نهان گشته است . 
من رویش ناگزیر جوانه ها را در دستان سرد زمستان به تماشا نشسته ام.
دیگر زمان را مجال تامل نیست . 
دیگر زمین را نگاه تمنا نیست .
من رویش ناگزیر جوانه ها را در دستان سرد زمستان ، چندی ست به تماشا نشسته ام . 
......................
نود بار نود را خواهیم سرود ما مردمان سبز ایران پیر، و پیروز خواهیم شد در میدان نبرد سرخ . و فاتحانه خواهیم گشود تمام راه های سبز تمام جنگل های بی انتها را به دل های تمام رودهای مهربان این مرز و بوم .
نود ، سالی است که ، راه سبز امید را خواهیم زیست با عشق ، با مهر و با هر آن چه شایسته ی انسان است . 
نود ، سالی است که ، راه سبز امید را خواهیم شکفت با تمامی بیدهای مجنون و سروهای آزاده وشقایق های خونین . 
نود ، سالی است که ، راه سبز امید را امیدوارانه خواهیم پیمود . و لحظه ای درنگ نخواهیم  کرد در رسیدن ها . 
با هم و در کنار هم ، پیشاپیش فتح نود بر همگان مبارک باد . 
 بشارت باد روزهای زیبای نوروزی نو از روزگاری کهن .
 ..........................
پ ن : هفت سین خانه ی ما  تا پیروزی سبز خواهد ماند. تا آن روز .

۱۳۸۹ اسفند ۲۸, شنبه

ماموران معذور......

روزنامه را ورق می زنم ، تیتر زده : ماموران پلیس در مراکز خرید مستقر می شود. زیرش نوشته برای تامین امنیت مردم و جلوگیری از کیف قاپی و دزدی در روزهای پایانی سال .
تلویزیون را روشن می کنم ، می گوید : برای رفاه حال هموطنان عزیز که در روزهای نوروزی عازم سفر هستند ، پلیس در جاده ها مستقر می گردد.
پیچ رادیو را می پیچانم ، می شنوم : به منظور مبارزه با فساد و بدحجابی  ، پلیس کنترل سواری های عبوری از جاده ها را به عهده می گیرد.
در یک میهمانی بحث سراین است که این همه نیروی ضد شورش برای چه باید در میدان ها مستقر شوند تا مردم خرید شب عیدشان را با لعن و نفرین انجام دهند. 
سر بازار دو نفر دارند از استقرار پلیس در پارک ها حرف می زنند.
خبرها می گویند : پلیس در فضای مجازی فعال می شود. پلیس فتا وظیفه ی کنترل و نظارت بر سایت های خلاف عفت عمومی و امنیت ملی را دارد.
پلیس ....
پلیس .....
آیا می دانید حکومت نظامی به چه نوع حکومتی می گویند؟؟؟؟؟؟

۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

ترس از اموات با اقتدار تام و تمام ....


انسان سرد و گرم چشیده ی روزگارش بود ودر آن ایام قدیم ،ظاهرا از هواداران دکتر مصدق و از جبهه ملی چی ها. بند و زندانی هم تجربه کرده بوده در آن سال های دور. دانا به اوضاع بود و دوراندیش . وهمواره امیدوار.
تعریف می کرد سال سیاهی را که فراری بوده و آواره این شهر و آن دیار. وهمسر و فرزندانی که چشم به راه در انتظار پدر بوده اند شب عیدی . می گفت : دلم رضا نداد که سری به آن ها نزنم و به رسم هر سال لباسی نو و هدیه ای مناسب برایشان نداشته باشم. در تاریکی نیمه شب از شهری که در آن پناه گرفته بودم راه افتادم به سمت خانه. کلاهی پشمین بر سر و شالی کلفت به دوردهان و بینی . دَم دَمه های صبح رسیدم در خانه مان . کلید را که در قفل چرخاندم دلهره پیچید در تنم. خدایا ، مبادا خانه تحت نظر باشد و ورود من دردسری تازه برای خانواده ام. یک گام به پس نهادم و عقب گرد کردم . اما نه شوق دیدار چیزی بود که خطر مانع از بروزش گردد و نه دل من آن قدر فداکار و مصلحت اندیش . دوباره برگشتم و آرام پله ها را بالا رفتم . در را که گشودم دو کودک خفته در آغوش مادر،بغض اشک را ترکاند در نِی نِی چشمانم. بچه ها به صدای مادرشان ازجا جستند و سراسیمه خود را در آغوشم غرق کردند. آن لحظه ها و آن روزها هیچ وقت یادم نمی رود. رد پای آن ظلم ها برای همیشه در روح و روان بچه ها جا ماند و  خانه ی دلشان لبریز شد از نفرت ظالم . عید سال بعدش زندانی بودم و در بند.
آه ها و افسوس ها بود که مانده بود به یادگار از آن روزهای سیاه.
امروز آخرین پنج شنبه ی سال بود وقرار گذاشته بودیم صبح  زود زود، تا ترافیک سنگین نشده برویم بر سر مزارش .و عید دیدنی کنیم با او که دیگر نیست تا محترمانه برویم خانه شان به رسم ادب و دستش را ببوسیم و او هم به رسم بزرگی پیشانی مان را ببوسد و با احترام ، قرآنِ سرسفره هفت سین را به دست گیرد و بسم الله بگوید و ازلای قرآن برکتی نثارمان کند و دعای خیری بدرقه ی راهمان .
امروز قرار گذاشتیم سری به او بزنیم که چندی پیش بدرقه کرده بودیمش با اشک ، شاید برای دلخوشی دل خودمان که بدانیم آیا جایش خوب است ؟ آیا با وجود سرمای سوزان زمستان امسال، بی پتو وبخاری ، گرمای وجودش همچنان شعله می کشد؟ آیا نفسش هنوز هم حق است حتی اگر دیگر نفسی نمانده باشد برای او؟  آیا......
پنج صبح از خانه می زنیم بیرون ، در طول مسیر، به فاصله هر چند متراز هم  یک پلیس ایستاده است به نگهبانی . ساعتی بعد که برمی گردیم ، نیروهای گارد ویژه و ضد شورش هم پدیدار می شوند در راه. یادمان می آید امروز پنج شنبه ی سبز است . یادمان می آید قرار بوده بعدازظهر، مردم به دیدار شهیدان سبزشان روند. یادمان می آید در حلول این سال نو ، ندا و سهراب دومین عیدی است که بر سرهیچ سفره ی هفت سینی نخواهند نشست . یادمان می آید که تا آخرین نفس به امید زندگی مرده اند آن ها . یادمان می آید به آن آه ها و حسرت ها ، یادمان می آید ......
چرا سالهای سیاه تمامی ندارد در این مرز و بوم . چرا باید دیروز از حسرت دیدار پدران در سال های دور سخن به میان آید و امروز از جای خالی دختران و پسران . چرا سال های سیاه تمامی ندارد در این مرز و بوم ؟؟؟

دست در دست هم دهیم به مهر(فراخوان زنجیره وبلاگ نویسان سبز)

دوستان خواسته اند زندانیان سبز را فراموش نکنیم . دوستان خواسته اند به دیدار خانواده هایشان برویم وتنهایشان نگذاریم . دوستان خواسته اند دراین شب عیدی،هیچ خانه ای بی فروغ نباشد وهیچ دلی بی روزن نور. دوستان خواسته اند دل به دل کودکانی دهیم که در تنهایی هفت سین امسال، دست نوازش پدری برسرشان سنگینی نخواهد کرد. دوستان خواسته اند چشم به چشم دخترکانی بدوزیم که با صدای امیدوار مادراز پشت گوشی های لعنتی، بغض های فروخورده را اشک می بارند. دوستان خواسته اند بوسه زنیم بر دستان  مهربان مادرانی که چشمشان به در خشک شده است در حسرت دیدار.دوستان خواسته اند پشت به پشت پدرانی دهیم که گوش شان جز بشارت گام های رسیده از دوردست ها، نمی شنودهیچ صدایی را. 
دوستان خواسته اند تنهایشان نگذاریم کسانی را که ما را تنها نگذاشتند در این راه سخت و پر پیچ و خم . 
اجابت کنیم تقاضای شان را. (+)

۱۳۸۹ اسفند ۲۵, چهارشنبه

مدیریت جهان


 می گوید : شنیده ای ساخت پل خلیج فارس بعد از 38 سال آغاز شده . قرار است در عرض سه سال این پل آماده ی بهره برداری شود.(+)
می گویم : عکس ها و فیلم های ویرانی های ژاپن را این چند روزه دیده ای ؟
با قیافه ای حق به جانب می گوید : آره ، تمام وقت تلویزیون دارد نشان می دهد. بیچاره ها .....
می گویم : سه سال دیگر می گویم بیچاره کیست. آن ها کل ویرانی ها را بهتر از قبل خواهند ساخت و شهرها و روستاهایشان آبادتر از پیش خواهد شد و این بار حتما فکرهای جدیدی هم به حال سونامی و تشعشعات اتمی خواهند کرد و ما هنوز سر پایه های پل دعوا خواهیم داشت . 
با تعجب می پرسد : راستی ، چرا ؟
با تحکم می گویم : آخر ما مدیر جهانیم . مگه نمی دونستی ؟؟؟

پ ن : آن قدر به مسئولین حکومتی ژاپن واحساس تعهد وانجام وظیفه و مدیریت صحیح شان ایمان دارم که حتی دلم نمی خواهد برای یاری شان دست به دامن خدا شوم  و برایشان دعا کنم . آن ها فکر همه چیز را خواهند کرد.اطمینان دارم .

۱۳۸۹ اسفند ۲۲, یکشنبه

سبزهای قیمتی.......

 می پرسم : آقا ، بالن ها چنده ؟
می گوید : دانه ای دوهزار تومان.
مکثی می کنم و می گویم : ارزان تر بده ، چند تا ببرم .
با قاطعیت و کمی عصبانی می گوید : نمی شود خانوم، از صبح هر کس آمده کلی چانه زده ، نمی شود ، صرف نمی کند. مگر ما درخت بالن داریم ؟ ما هم می خریم  به خدا ، یک سود مختصری می کشیم رویش و می فروشیم. سر گنج که ننشسته ایم . دست فروشیم و همین چند روزه ی شب عید.
می بینم دلش خیلی پر است ، دنبال گوش مفت می گردد برای شنیدن درد دلهایش . گوش هایم را می سپارم به حرف هایش و کمی هم سر به سرش می گذارم . می گویم : والا ، به خدا ، ما هم درخت پول نداریم . ما هم از یکی دیگه حقوق می گیریم .
می پرسد: خُب ، حالا چه رنگی می خواهی ؟
می گویم : سبز.
چشمهایش می درخشد و لبش به خنده باز می شود و می گوید : قرمزش را ببری ، دو تا سه هزار تومان می دهم .
می گویم : سبز .
می گوید : دو تا صورتی ببر ، یک سبز ، سه هزار تومان بده .
می گویم : سبز. پنج تا سبز بده ، پنج هزار تومان .
نگاهش شاکی می شود ، اما با غُروغُر وزیر لب می گوید : باشه ، چون می دونم هواکُنِش هستی ، قبول .
پنج تا بالن سبز را می گیرم و پنج هزار تومان می دهم دستش ، یک پنج هزارتومانی نو هم از لای تقویمم بیرون می کشم و می دهم دست دیگرش .
با تعجب می گوید : خانوم ، این چیه ؟
با لبخند می گویم : عیدی . سبز باشی

پ ن : این هواکُنِش هستی هم از آن حرفهاست ها ....

۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

به پیشواز مهربانی ها .....


روزهای آخرین هفته ی سال از تمام روزهای سال و تمام روزهای عید لذت بخش تر است .همه گویی می خواهند برای یک اتفاق بزرگ آماده شوند. 
یک جورهایی خون می دود زیر پوست شهر. یک جورهایی شادی می نشیند بر لب های رهگذران . یک جورهایی دارا و ندار در رفت و آمدند و در تکاپو.
یک جورهایی ذوق و شوق بچه ها کوچ می کند به دل بزرگترها.
یک جورهایی احساس می کنی قراراست یک اتفاق خوب بیفتد. چیزی بیاید و تمام بدی ها را محو کند و تمام زشتی ها را بشوید و تمام غم های عالم را ، با خود ببرد.
یک جورهایی پنجره ها زلال می شوند رو به آسمان . یک جورهایی ابرها می بخشایند حتی با بغض و گریه .
یک جورهایی مهربانی ریشه می دواند در دل هر چه رُستنی است ، از خاک تا افلاک .
یک جورهایی همه دوست دارند، دوست داشته باشند همدیگر را . یک جورهایی دلسوزی نرم می کند دل های سنگ را .
یک جورهایی قلب ها عاشقانه تر می تپند برای همنوعان . یک جورهایی اشک ها بیشتر می لرزند برای چشمان نگران دیگران .
یک جورهایی افسوس خانه می کند در سینه، که ای کاش می شد یک تنه تمام رنج ها را زدود و تمام غصه ها را پاک کرد و تمام دردها را التیام بخشید و تمام زشتی ها را محو کرد و تمام بدی ها را سوزاند و ای کاش می شد یک تنه ، تمام شادی ها را بارید بر سر دردمندان و تمام محبت ها را افشاند در خانه های دل  بی پناهان و تمام زیباییها را نشاند در گوشه گوشه ی تمام گلدان های کنار تمام باغچه های تمام دنیا.
من این روزهای هفته ی آخر سال را از تمام روزهای زندگی ام بیشتر دوست دارم . من لحظه لحظه ی این روزهای هفته ی پایان سال را زندگی می کنم به راستی .
و با این حساب هر سال هفت روزه می شوم . چون یک شراب کهنه ی هفت ساله . چون یک رفاقت قدیمی هفتاد ساله .
ای کاش می شد تمام روزهای سال این چنین باشیم . ای کاش .
راستی ، شما چند ساله می شوید امسال؟؟؟

۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

جواب دندان شکن ......


می گویم : شنیده ام  حقوق اعضای خفته ی مجلس خبرگان ماهی چهار میلیون تومان است . راست و دروغش با راوی .
می گوید: خُب ، زیاد نیست که .
می گویم : زیاد نیست ؟ مگر کاری هم می کنند ؟ سالی دو روز جلسه تشکیل می دهند قبل از عید و به هم می گویند : پیشاپیش عیدتان مبارک. بقیه سال هم چرت می زنند.
می گوید : چُرتِ مومن عبادت است . عبادت هم خرج دارد. غیر از این است ؟؟؟
به این پسرک ، چه بگویم والا، نوجوان امروز است دیگر ......

۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

زن در سرزمین من .....

مهندس کارکشته ای بود و تقریبا مسن. با سابقه ی 25 سال کارو20 سال مدیریت. منِ 25 ساله نشسته بودم مقابلش برای مصاحبه ی استخدام . نگاهی از بالای عینکش کرد وگفت : دختر، برای چی رفتی مهندسی . آن هم برق . دبیر می شدی ، هم کارت راحت تر بود و هم مناسب تر برای خانم ها. 
با نگرانی از پسندیده نشدن آرام گفتم : آقای مهندس ، این رشته را دوست داشتم .
نگاهی به فرم تکمیل شده ی تقاضای استخدامم کرد و گفت : ازدواج هم که کرده ای . 
جواب دادم : عقد کرده ام . تا سه ماه دیگر ازدواج خواهم کرد. 
با لحن تمسخر آمیزی گفت : لابد ، ماه عسل هم می خواهی بروی . 
با ترس و لرز گفتم : با اجازه شما بله ، فقط یک هفته . 
با خنده ی تحقیر آمیزی گفت : بعدش هم لابد می خواهی بچه دار شوی و بروی مرخصی زایمان. خانم ها همین طور هستند دیگر. نیامده ، هی دنبال مرخصی و بچه ام امروز مریض است و خانه مان مهمان آمده و .... کار کردن شان به درد خودشان می خورد نه اداره. 
صدایم در نمی آمد، جوان بودم و جویای نام و درموقعیتی قرار گرفته بودم که به تصور خود، آینده ی درخشانی برایم به ارمغان می آورد. سرم را با شرم پایین انداختم وسکوت کردم . 
نگاهی به مدارک ضمیمه ی پرونده ام کرد و گویی معدل و دانشگاه محل تحصیل دهان پرکنم ، کمی از تردیدش کاست که اخمی کرد و پرسید : خوب ، کدام واحد می خواهی بفرستمت ؟ خانه ات کجاست ؟ 
گفتم : آقای مهندس ، در حال حاضر خانه ی دانشجویی دارم سمت ستارخان ، اما بعد از ازدواج آدرسم عوض می شود و ..
امان نداد حرفم را تمام کنم و گفت : لابد شوهرت هم یکی مثل خودت است دیگر، کاخ نیاوران که نمی توانی خانه بگیری . نهایت همان پایین مایین ها یک خانه اجاره کنید. می نویسم واحد جنوبغرب. 
خشم و بغضم را با هم قورت دادم و تقریبا با صدای بلند و با قاطعیت گفتم : لطفا مرا به واحد شمالغرب که در میدان ونک است ، بفرستید. 
جا خورد و تعجب کرد از این گستاخی بزرگ. اما لابد چهره ی خشمگین و چشمان تحقیر شده ی عصبانی ام خیلی ترسناک بود که بی هیچ سوال اضافی دیگری، روی تقاضایم نوشت : محل خدمت، واحد شمالغرب . 
کاملا اتفاقی،خانه ای که بعد از ازدواج اجاره کردیم در همان منطقه ی نیاوران بود. و بازهم کاملا اتفاقی ، ایشان مدیر واحدی که من در آن جا کار می کردم شدند و بنده هم یکی از پرکارترین و ساعی ترین مهندسان شرکتش .
تقریبا بیست سال از آن روزها می گذرد. او بازنشسته شده است و مسئول یک شرکت پیمانکاری که برای تائید کارهایش نیاز به امضای من دارد. و من مانده ام و حفظ حرمت بزرگترها.
هر چقدر هم که از او دل چرکین باشم، اما یک چیزرا، همان روز اول ،خوب از او آموخته ام ، که من یک زنم . یک زن ، که برای به دست آوردن  کمترین حقوق اش باید بجنگد. هرچند موفق باشد ، هرچند بهترین .
روزمان مبارک باد.

۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه

رفتن برای نماندن ......

بار و بندیلشان را بسته اند و دو هفته ی دیگر برای همیشه می روند کانادا. تمام زندگی را به حراج گذاشته اند و از مبلمان تا نمکدان را در معرض فروش گذاشته اند. 
پروانه خانوم را که دربودنشان از کارهای نظافت تا خرید وبچه داری انجام می داد، در رفتن شان کرده اند صندوقدار و مسئول حساب و کتاب فروش اموال . 
می خندم و می گویم : پروانه خانم ، تو نمی خواهی جایی بروی ؟
می گوید : خانوم خدا بزرگ است ، روزی را خودش می رساند. 
می فهمم، نگرانی ته دلش از بیکاری آن قدر هراس در دلش انداخته که حرفم را درست متوجه نشود و منظورم را نفهمد.
می گویم : نه، منظورم کار نیست، که از بس خوبی، همین الان چند نفر سفارش کرده اند معرفی شان کنم برای کار بروی خانه شان. منظورم این است که تو نمی خواهی با خانوم مهندس بروی کانادا؟
سری تکان می دهد و با گلایه می گوید : امان از این مرد، هزار بار به او گفته ام : از وقتی کارخانه را بسته اند، کار دائم که نداری، سواد درست و حسابی هم که نداری . اینجا هم که نه کس و کار به درد بخوری داریم و نه خانه و کاشانه ی قابل عرضی . بیا ما هم ول کنیم برویم یک گوشه ای ، حالا آمریکا و کانادا نشد ،می رویم همین ترکیه بغل گوشمان. اما گوشش که بدهکار نیست ، چسبیده به این خراب شده. نگران آینده این دو بچه ام خانوم . بمانند اینجا چکار کنند ، آخر آخرش می شوند مثل پدرشان آواره و بیکار. 
انتظار این جواب را ندارم و غافلگیر می شوم، در دلم می گویم : من فقط شوخی کردم ، ببین در دل این مردمان چه ها می گذرد و ما خبر نداریم . وای بر ما . وای بر این خراب شده ....

۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

عید آمد و ما .....


به تفکیک تخصص ، جایگاه صندلی هایشان متفاوت است . آنکه کارش مهم تر است و پرطرفدارتر، صندلی اش بالای سالن است و آنکه کارش کمتر از اولی به تخصص نیاز دارد یا تخصصش سهل الوصول تر است، صندلی اش تقریبا درمیانه های سالن. جایگاه صندلی کارهای عمومی تر همان اول سالن است و نزدیک در ورودی .
دقیقا با توجه به اهمیت تخصص شان ، تیپ، قیافه،مدل لباس وآرایش شان فرق می کند. آرایش نفر اول که ساده تر است، کلی توفیر دارد با آن نفر آخرِ آخری که خلیجی است و خوفناک. عطروبویش هم متفاوت است در میان آن همه عطروبوی رنگ و روغن .
تنها تفاوت این مرکز تخصصی با دیگر مراکزتخصصی ، دراین است که ، در اینجا داشتن یا نداشتن سواد برای افراد هیچ امتیازی به حساب نمی آید و اخذ مدرک دکترا یا دیپلم توسط افراد ،هیچ تفاوتی در اصل کار ایجاد نمی کند. نه ، اشتباه نکنید ، اینجا نه مجلس است ، نه هیئت دولت. اینجا یک آرایشگاه زنانه است در یکی از خیابان های نسبتا شمالی شهر.
و مرتبه ی تخصص ها ، به ترتیب از رنگ و مش و کوتاهی مو وترمیم ناخن و نقاشی روی آن شروع می شود تا ابرو وبند و....
هستی جان که دارای فوق تخصص است در پیرایش مو، از مهسا جان که متخصص است درنگارش خم ابرو، می پرسد : تو پارسال عیدی چی گرفتی از ........ ؟ من فکر می کنم امسال با عیدی هایم بتوانم ماشینم را عوض کنم و یک مدل بالاترش را بخرم. اگه خواستی ماشین منو وردار، خودت که می دونی چقدر تمیزه. من که هاج و واج مانده ام وتقریبا شاخ درآورده ام ، از میزان عیدی که می توان با آن مدل ماشین بالا برد یا یک ماشین جدید خرید، می خندم و می گویم : خوش به حالتان ، وضعتان خیلی خوب است . نکند هوس کنید ماشین رئیس جمهور را بخرید؟؟؟

۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه

بهشت عشق می خندید..............به روی بام ها ناقوس آزادی صدا می کرد....

دلم می خواست : دست مرگ را، از دامن امید ما ،کوتاه می کردند!

در این دنیای بی آغاز و بی پایان،

در این صحرا ،که جز گرد و غبار از ما نمی ماند.

خدا، زین تلخ کامی های نا هنگام بس می کرد!

نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد!

نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد،

نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد،

همین ده روز هستی را امان می داد!

دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد!

*****

دلم می خواست، سقف معبد هستی فرو می ریخت،

پلیدی ها وزشتی ها به زیر خاک می ماندند،

بهاری جاودان آغوش وا می کرد.

جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد!

بهشت عشق می خندید.

به روی آسمان آبی آرام،

پرستو های مهر و دوستی پرواز می کردند.

به روی بام ها ناقوس آزادی صدا می کرد...

****

مگو:"این آرزو خام است"

مگو : " روح بشر همواره سرگردان و نا کام است "

اگر این کهکشان از هم نمی پاشد،

وگر این آسمان در هم نمی ریزد،

بیا تا ما " فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم "

به شادی " گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم"

                                                              "فریدون مشیری "

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

اندر اهمیت خرید عید در سیما و صدا.....

با همکارم از شرکت جیم زده ایم ورفته ایم بازار برای خرید عید. موقع برگشت بچه های برنامه ی " در شهر" شبکه پنج را می بینیم با دوربین و میکروفن و کلی دم و دستگاه . می گویم : بیا از آن طرف خیابان برویم . کافی است دوربین شان ناغافل شکارمان کند و یکی از همکاران ناخواسته ما را ببیند و آنوقت، خر بیار و باقالی بار کن. باید به عالم و آدم جواب پس بدهیم که چرا در آن ساعت آنجا بوده ایم . و بر اساس کدام مرخصی ساعتی و خروجی به جای پشت میز نشینی، به سبزه میدان گردی پرداخته ایم ؟ 
همکارم می گوید : سخت نگیر. معلوم نیست چه ساعتی برنامه را پخش کنند. کی ما را می بینه ؟ 
می گویم : درحالت عادی، بله، حق با توست. اما این روزها ،در طول شبانه روز، حداقل سه بار ویژه برنامه های مصاحبه با مردم در خصوص خرید عید پخش می کنند. و پخش بعضی از برنامه ها را هم چند بار در روزهای مختلف و از شبکه های مختلف تکرار می کنند. آخر خودت که می دانی امسال خرید عید خیلی مهم شده است.مردم همین طور دلشان می خواهد خرید کنند و مسئولین هم همینطور دلشان می خواهد نشان دهند که بابا خیابان ها فقط به خاطر خرید عید شلوغ است، وگرنه شهر در امن وامان است و همه چیز آرومه و ما چقدر خوشحالیم .
به میدان توپخانه که می رسیم، بچه های شبکه سه را می بینیم که دارند در مورد خرید عید گزارش تهیه می کنند. ظاهرا آن ها هم نگران خریدهای عید مردمند.
با خنده می گویم : خدایا این عید را از آن ها نگیر. و خرید های سه شنبه اش را از ما .
همکارم بلند می گوید : آمین ...

۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

مبارک باد روز میلاد تو و ما .....

دلم  می لرزد ازاندیشه ی فردای فرزندانی که متولد می شوند امروز .
تنم یخ می کند از سرانجام نوزادانی که  پا به عرصه ی هستی می گذارند امروز .
خیالم به روزنه های بسته می خورد از تصور آینده ای که خواهند داشت کودکان به دنیا آمده ی امروز .
و در صدای گریه ی  هرنورسیده ، ندای آزادی خواهی فردایش را می شنوم ، هیاهویی مبهم و گنگ .
و در نگاه هر تازه آمده ، فروغ چشمان خیره بر رویایش را می بینم ، مه آلود و تار .
امروز به دنیا آمده بودی ، شصت و نه سال قبل . 
وامروز به دنیا می آیی ، شصت و نه سال بعد.
نمی دانم آیا وقتی نازنین وجودت را در آغوش پر مهر مادر گذاشتند و گفتند : قدمش مبارک باشد برایتان ، نگاه مادرانه اش گره خورد در چشمان آبی معرفت. ودستان مهربانش فهمید استواری آن انگشت های کوچک را درفشردن دست دوستی با خدا و خلق . آیا احساسش سرشار شد ازهرآن چه عشق بود و محبت و پشتش گرم شد ازایستادگی پاهای چون کوه مقاوم برای حق.
آیا دلش لرزید از تصور شصت و نه سالگی تو ، که معرفت را در دوستی با مردم دوستدارت به نهایت عشق و محبت فریاد زدی و کوه را ایستادگی آموختی با پایداری و استواری پاهایت هر چند در بند ، هر چند در حصار .
اگرچه امروز دلم لرزید و شورافتاد، اگرچه امروز تنم یخ کرد و خیالم به روزنه های بسته خورد ، اگرچه امروز نگاهم آینده را مبهم و مه آلود دید، اما با تمامی این ها، وجودم غرق در غرور شد از تولد فرزندانی که روز میلاد تو روز آغازشان بود و امروز گام نهادند بر خاک پاک این مام مهربان خورشید. و اندیشه ام غرق شادی شد از رویای زیبایی که شاید بعضی هاشان را هم میرحسین نامیدند پدران ومادرانشان ، با یاد تو ،هر چند در دل ، هر چند در پندار.