۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

ترس از اموات با اقتدار تام و تمام ....


انسان سرد و گرم چشیده ی روزگارش بود ودر آن ایام قدیم ،ظاهرا از هواداران دکتر مصدق و از جبهه ملی چی ها. بند و زندانی هم تجربه کرده بوده در آن سال های دور. دانا به اوضاع بود و دوراندیش . وهمواره امیدوار.
تعریف می کرد سال سیاهی را که فراری بوده و آواره این شهر و آن دیار. وهمسر و فرزندانی که چشم به راه در انتظار پدر بوده اند شب عیدی . می گفت : دلم رضا نداد که سری به آن ها نزنم و به رسم هر سال لباسی نو و هدیه ای مناسب برایشان نداشته باشم. در تاریکی نیمه شب از شهری که در آن پناه گرفته بودم راه افتادم به سمت خانه. کلاهی پشمین بر سر و شالی کلفت به دوردهان و بینی . دَم دَمه های صبح رسیدم در خانه مان . کلید را که در قفل چرخاندم دلهره پیچید در تنم. خدایا ، مبادا خانه تحت نظر باشد و ورود من دردسری تازه برای خانواده ام. یک گام به پس نهادم و عقب گرد کردم . اما نه شوق دیدار چیزی بود که خطر مانع از بروزش گردد و نه دل من آن قدر فداکار و مصلحت اندیش . دوباره برگشتم و آرام پله ها را بالا رفتم . در را که گشودم دو کودک خفته در آغوش مادر،بغض اشک را ترکاند در نِی نِی چشمانم. بچه ها به صدای مادرشان ازجا جستند و سراسیمه خود را در آغوشم غرق کردند. آن لحظه ها و آن روزها هیچ وقت یادم نمی رود. رد پای آن ظلم ها برای همیشه در روح و روان بچه ها جا ماند و  خانه ی دلشان لبریز شد از نفرت ظالم . عید سال بعدش زندانی بودم و در بند.
آه ها و افسوس ها بود که مانده بود به یادگار از آن روزهای سیاه.
امروز آخرین پنج شنبه ی سال بود وقرار گذاشته بودیم صبح  زود زود، تا ترافیک سنگین نشده برویم بر سر مزارش .و عید دیدنی کنیم با او که دیگر نیست تا محترمانه برویم خانه شان به رسم ادب و دستش را ببوسیم و او هم به رسم بزرگی پیشانی مان را ببوسد و با احترام ، قرآنِ سرسفره هفت سین را به دست گیرد و بسم الله بگوید و ازلای قرآن برکتی نثارمان کند و دعای خیری بدرقه ی راهمان .
امروز قرار گذاشتیم سری به او بزنیم که چندی پیش بدرقه کرده بودیمش با اشک ، شاید برای دلخوشی دل خودمان که بدانیم آیا جایش خوب است ؟ آیا با وجود سرمای سوزان زمستان امسال، بی پتو وبخاری ، گرمای وجودش همچنان شعله می کشد؟ آیا نفسش هنوز هم حق است حتی اگر دیگر نفسی نمانده باشد برای او؟  آیا......
پنج صبح از خانه می زنیم بیرون ، در طول مسیر، به فاصله هر چند متراز هم  یک پلیس ایستاده است به نگهبانی . ساعتی بعد که برمی گردیم ، نیروهای گارد ویژه و ضد شورش هم پدیدار می شوند در راه. یادمان می آید امروز پنج شنبه ی سبز است . یادمان می آید قرار بوده بعدازظهر، مردم به دیدار شهیدان سبزشان روند. یادمان می آید در حلول این سال نو ، ندا و سهراب دومین عیدی است که بر سرهیچ سفره ی هفت سینی نخواهند نشست . یادمان می آید که تا آخرین نفس به امید زندگی مرده اند آن ها . یادمان می آید به آن آه ها و حسرت ها ، یادمان می آید ......
چرا سالهای سیاه تمامی ندارد در این مرز و بوم . چرا باید دیروز از حسرت دیدار پدران در سال های دور سخن به میان آید و امروز از جای خالی دختران و پسران . چرا سال های سیاه تمامی ندارد در این مرز و بوم ؟؟؟
ارسال یک نظر