۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

تصور هولناک تصویر .....

می گوید : دار زده اند زیرزمین خانه شان به چه عظمت .
وحشت زده می پرسم : دار؟
می گوید : کلی کارگر آورده اند .
با تعجب می پرسم : کارگر؟
می گوید : قرار است فردا هم یک تعداد دیگر کارگر بیاورند.
چشمانم سیاهی می رود و ضربان قلبم به تکاپو می افتد . حیرت زده و با صدای لرزان می پرسم : نوبت به کارگرها هم رسیده است؟
می خندد و می گوید : از بس خبرهای دار و اعدام می خوانی پاک قاطی کرده ای ها. عزیز جان ، دار قالی زده اند خانه شان و کارگر بافنده آورده اند برای کار .
نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم با پلک زدن های مداوم ، تصویر نقش بسته در ذهنم را که چوبه های دار است به تعداد زیرزمین خانه ها ، به سان غباری بتکانم و محو کنم . خیلی وحشتناک است ، خدا کند عادتمان تا آن جاها پیش نرود.

۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

بوسه ی عشق

چه فرقی می کند پسر ِ خودت باشد یا پسر یکی از هموطنانت .
چه فرقی می کند مادرش تو باشی یا همسایه ات باشد .
چه فرقی می کند نامش چه باشد و از سر کدام سفره برخاسته باشد .
مهم این است که از همان نانی خورده است که جوانه های گندمش در سرزمین تو روییده.
مهم این است از همان آفتابی بهره برده که بر کل سرزمین باستانی تو تابیده .
مهم این است ، به همان لبخندی خندیده و به همان اشکی گریسته ، که فرزندان آزاده ی سرزمین تو خندیده و گریسته اند.
مهم این است که خون آن  سرزمین در رگ هایش جاریست و آب همان خاک در سلول های تنش نفس می کشد، هر چند عده ای خودکامه خواسته باشند  لباس وحشت  بر تنش کنند و از او مترسکی بسازند برای رُعب و هراس  ِ هم شاگردی ها و هم محله ای ها وهم شهری ها وهم میهنانش . اما وقتی قلب خفته در سینه اش به فریاد مهر برمی خیزد ، می شود همانی که جان بر کف می نهد و پشت می کند به هر آن چه بزرگش کرده به تظاهر و شتابان می دود در آغوش محبتی که مادر تمام جوانان آزاده است.
مادری که خوب می داند اگر بی هیچ کینه و خشمی ، بوسه بر گونه ای بنشاند، شکوفه های عشق خواهد چید از نگاه ِ مهربانی ها.
تا مادر نباشی نخواهی فهمید بوسه ی بی بغض و نفرت چه طعمی دارد......
تا فرزند نباشی نخواهی فهمید بوسه ی بی بغض و نفرت چه لذتی دارد....... 

۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

نه ،این موج را سر بازایستادن نیست....*

معمولا زمین که می لرزد، پس لرزه هایش تا چند ساعت، چند روز و یا حداکثر یک هفته بعد ، دل زمین را دوباره می لرزاند کمتر و دل آدمیانش را کمی بیشتر.
معمولا تب سیاست که بالا می رود و تشنج می کند و لرز، پس لرزه هایش تا شش ماه ، یک سال یا نهایت دو سال بعد ، همچنان لرزه بر اندام ها می اندازد و دل خلق می لرزاند بیشتر و دل سیاستمدارانش را بیشترتر .
معمولا نه زمین برای همیشه فرو می نشیند و تن لرزه هایش آرام می گیرد تا ابد و نه تب سیاست برای همیشه فروکش می کند و پس لرزه هایش می خوابد تا نهایت .
همیشه بعد از چندی دوباره تن زمین می لرزد و تن آدمیان را می لرزاند دیگر باره و بعد از چندی آتش زیر خاکستر تب سیاست دوباره شعله می گیرد و می سوزاند جان آن که را باید.
حالا آقایان می فرمایند : حوادث امروز جهان عرب ، پس لرزه های انقلاب اسلامی مردم ایران است که دارد تن دیکتاتورهای عرب را می لرزاند. (*)
کسی نیست به این آقایان عرض کند : برادران من ، پس لرزه که نمی تواند تاخیر 32 ساله داشته باشد ، مگر آن که حکایت آن لاک پشت ها باشد که برای تفریح ،قصد کوه کردند و بعد از10 سال که رسیدند آن بالا وخواستند بساط ناهار پهن کنند و دلی از عزا درآورند از طعام ، فهمیدند نمکدان یادشان رفته است . یکی قرار شد برود و نمکدان بیاورد، به این شرط که دیگران منتظرش بمانند و بی او دهان نگشایند به خوردن. 20 سالی گذشت و یارغار نیامد. گفتند یا از کوه پرت شده یا جانوران درنده خورده اند او را . دیگر منتظر نمانیم ، تا سفره گستردند ، لاک پشت از پشت تخته سنگی بدر آمد و گفت : می دانستم خُلف وعده می کنید و سهم مرا هم می خورید . سهم ام را بدهید لطفا . حالا آقایان بعد از 32 سال لابد سهم می خواهند که اینچنین به یاد لرزه و پس لرزه افتاده اند. 
عزیر ِدل ِ برادر، اگر پس لرزه ای هم در کار باشد برمی گردد به لرزه ی سال گذشته که هنوز هم یادش عرق سرد می نشاند بر پیشانی و هذیان تب می آورد بر دهان و خوف شعله ی دوباره می افکند بر تمام تن و روح و جان ِ بعضی ها .
کمی واقع بین باشید . انصاف هم خوب چیزی است به خدا.

* "این برف را سر بازایستادن نیست. " <احمدشاملو >

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

ندارهای دارا......

سه میلیون پول پیش خانه داده بوده و صدو پنجاه هزار تومان اجاره در ماه . صاحب خانه می خواسته خانه اش را بکوبد و از نو بسازد چند طبقه. مجبور شده خانه اش را عوض کند. با سه میلیون پول پیش ،هیج جا گیرش نمی آمده . بعد از کلی سگ دو زدن یک زیرزمین نمور پیدا کرده برای سکونت خود و پسر هشت ساله اش. خوشحال تر از آن است که که بتوان تصورش را کرد . می گوید : صاحب خانه ام یک پیرزن شصت ساله است بی کس و کار، شوهر و پسر هم ندارد . برای من که یک زن بیوه ام ، نعمتی از این بزرگتر در دنیا وجود ندارد. دو میلیون پول پیش داده و ماهی دویست هزار تومان اجاره. می خندد و می گوید : پرداخت ماهی دویست هزار تومان اجاره با ماهی دویست و پنجاه هزار تومان حقوق ، خیلی سخت است . اما به جایش پول پیش کمتری داده ام .
آن قدر از داشتن یک میلیون تومان پول ذوق زده است که نمی داند چکار کند. با هیجان می پرسد : به نظرت با یک میلیون تومان ، چقدر سود از بانک می توانم بگیرم در ماه ؟؟؟ برای اینکه بتوانم با یک میلیون تومان در بانک حساب باز کنم باید پیش رئیس بانک بروم ؟؟؟ اگر به یک میلیون تومان دست نزنم در یک سال چقدر سود رویش می رود ؟؟؟ با یک میلیون تومان ..............
آرام تر که می شود می گوید : خوب که فکر می کنم می بینم بهتر است از خیر بازکردن حساب بگذرم و به یکی از همکارانم که گرفتار است و صاحبخانه ی معتادش به زن حامله ی پنج ماهه اش نظر دارد کمک کنم تا بتواند خانه اش را عوض کند و به جای امن تری برود. به نظرت بهتر نیست ؟؟؟؟؟

۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

کمک ....کمکم کنید لطفا ...

نمی دانم چه بلایی سر اینترنت شرکت آورده اند که اصلا از آن جا نمی توان وارد سیستم blogger شد . حتی کامنت ها را هم نمی شود خواند. پیغام می دهد اینترنت اکسپلورر، این صفحه را support نمی کند. ضمنا ما در شرکت عزیزمان ، اجازه نصب هیچ نرم افزاری هم نداریم ، وگرنه شیطان مرحمت فرموده، به سراغم آمد و راه حلی پیش پایم گذاشت که firefox  نصب کنم ، اما از او شیطان ترها، قبلا این راه را هم بسته بودند. خلاصه مثل خانوم ها ، پاشنه ی نوک تیز کفش های پاشنه بلند میهمانی ام گیر کرده است لای نرده ی پل های کوچک فلزی روی جوب های آب کنار خیابان ( تا خانوم نباشید به معنای واقعی این جمله پی نخواهید برد هرگز و درد روحی و جسمی گیرکردن پاشنه را درک نخواهید نمود عمراً . البته باید خانوم بود نه از این خانم های مثل من که کفش میهمانی مان کتانی آدیداس است و کفش عزای مان راحتی های دکتر شولز) بلانسبت شما،درست مثل گیر کردن خر می ماند در گِل، البته از آن هم بدتر، چون لااقل خرِ بیچاره برای عروسی یا میهمانی مجلل تشریفش را نمی برد آن وقت شب و بعد از کلی آرا بیرا . و اگر پایش هم گِلی شد مشکل حادی پیش نمی آید برایش از نظر روحی . اما پاشنه ی شکسته ی لعنتی تمام شب را زهرمار می کند لاکردار.
حالا ایهاالناس اینترنت باز، چه گِلی باید به سر مالید برای رفع این مشکل ، اصلا می شود کاری کرد ؟ یا اینجانب باید برای به روز شدن وبلاگم ، شب زنده داری پیشه بنمایم زین پس ؟؟؟
.....................
پ ن : نرم افزار فيلترينگ اداري براي سازمان هاي دولتي وغير دولتي ارائه مي شود.(*)


معاون شوراي عالي اطلاع رساني از ارائه نرم افزار فيلترينگ اداري براي سازمان ها و اداره هاي دولتي وغير دولتي طي 8ماه آينده خبر داد.بهروز مينايي در گفت وگو با موبنا با اشاره به اين که براي طراحي نسخه فيلترينگ اداري از تجربيات نسخه فيلترينگ خانگي استفاده شد، اظهار داشت: دبير خانه شوراي عالي اطلاع رساني به همراه مرکز پژوهش هاي مجلس در زمينه طراحي اين فيلترينگ بايکديگرهمکاري دارند.وي با بيان اين که فيلترينگ اداري براي سازمان ها و اداره هاي دولتي و غير دولتي به کارمي رود، اظهار داشت: با اين سيستم فيلترينگ، استفاده ازاينترنت براي کارکنان اداره مديريت و از اين طريق محدوديتي براي دسترسي به برخي از سايت هاي اينترنتي ايجاد مي شود.وي با اشاره به تهيه نظام نامه جامع فيلترينگ گفت:اين نسخه از فيلترينگ با همکاري وزارت ارتباطات،مرکز پژوهش هاي مجلس و دبيرخانه شوراي عالي اطلاع رساني تهيه و ارائه خواهد شد. چندي پيش دبير خانه شوراي عالي اطلاع رساني موفق به ارائه نرم افزار فيلترينگ خانگي شد که بر اساس آخرين آمار درحدود 250 هزار بار از طريق آدرس اينترنتي شورا دانلود شده است. مينايي همچنين ازعرضه نسخه دوم نرم افزار فيلترينگ خانگي با ويژگي هاي خاص خود خبر داد و اعلام کرد: ويرايش دوم اين نرم افزار به صورت پيشرفته تر سال آينده در اختيار کاربران قرار مي گيرد.

۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه

تعهد ، تخصص ،.... یا توهم ؟

سال های اول بعد از انقلاب بحث غلیظی سر گرفت بر سر اینکه تخصص در اولویت است یا تعهد ؟ وهمانطورکه همه شاهد بودیم  تعهد پیروز از میدان به درآمد ومتخصصین مجبورشدند دست اهل و عیال بگیرند و چمدان به دست روانه شوند جایی که جایگاهشان بود و قدرشان را ارج می نهاد و قدمشان بر سر چشم ها می نشست .
آقای رئیس بیمارستان شصت ساله با دو فقره فوق تخصص و بیست سال سابقه جراحی و پانزده سال تجربه ی مدیریت ، شال و کلاه کرد ورفت و آقای پزشک عمومی متعهد بیست شش هفت ساله که در جریان درگیری های انقلاب خون می رساند به مجروحین، شد رئیس بیمارستان. 
جنگ که تمام شد و سازندگی سردار شد. متعهدین کم تجربه شده بودند متخصصین با تجربه و کم کم عزم رفتن داشتند و سرداران متعهد آمده بودند در شهر و قصد کرده بودند بنشینند در جایگاه ریاست.
دوران اصلاحات، دوران یکی به نعل ویکی به میخ بود. گاهی تعهد حرف اول را می زد با فشار و زور، و گاه تخصص با مهربانی وعشق. دوره ی نُه روز یک بحران ،جنگ تعهد شد و تخصص. و متخصصین ِ متعهد ِ دیروز شدند خارچشم تازه به دوران رسیده های بی تعهد و بی تخصص آن روز.
نوبت که رسید به عصر معجزه ها، کار تعهد و تخصص با هم یک سره شد. دوره ، دوره ی توهم  شد و جادو و جادوگری شد رسم زمانه و خرافات شد آیین کشورداری. 
وحالا،آقای امیدواررضایی نماینده نازنین مجلس ، در پی تصویب طرح تشکیل وزارت ورزش فرموده اند :
با وجود اینکه آقای سعیدلو بیشترین مخالفت را با تشکیل چنین وزارتخانه ای داشته، اما به اعتقاد من ایشان بهترین گزینه برای سرپرستی وزارت ورزش می باشند، چرا که وجود ایشان برای ورزش کشور خوش یمن بوده است. خوش یمن.
این روزها نه تعهد و نه تخصص که پاقدم آدم ها مهم است و از برکات یمن قدم ایشان همین بس که دیشب میلیون ها ایرانی شاهد رد پای شکست بودند از سیمای جمهوری اسلامی ایران.

۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه

ایرانی های مقیم وطن

از این ماشین های مدل بالای خارجی بود . خیلی شیک . دروغ چرا ، اسمش را هم نمی دانستم . با خود فکر کردم از کنارم که می گذرد به نام و مدلش توجه کنم تا بلکه به اطلاعاتم افزون گردد واز قافله تکنولوژی کمتر عقب بمانم . بالاخره نخوردیم نان گندم ، می توانیم که ببینیم دست مردم .چند قدم مانده به من ، کشید گوشه ی خیابان و ایستاد. شیشه را داد پایین و سرش را خم کرد به سمت پیاده رو. فکر کردم لابد می خواهد چیزی بپرسد، سرم را بردم نزدیکتر. آقای متشخص و جاافتاده ای بود با کت و شلواری شیک و کراواتی خوشرنگ وهماهنگ با لباسهایش. از آن تیپ ها که فکر می کردی حتما یک جراح چیره دست در یک بیمارستان فوق مدرن خصوصی است یا یک مهندس قابل با یک دنیا پروژه فوق عالی در یک کشور اروپایی. مکثی کرد و بعد یک کیسه زباله پر از پوست پرتقال و موز و سیب و .... از زیر صندلی کناری اش آورد بالا و با یک نشانه گیری دقیق از همان پنجره باز پرت کرد به سمت مخزن زباله ی شهرداری کنار خیابان. ظاهرا هدف گیری خوبی نکرده بود که کیسه با خش خش و سرو صدا صاف افتاد داخل جوی آب . انتظار داشتم ، حالا که برای انداختن زباله در سطل قدم رنجه نفرموده اند، برای برداشتن کیسه تشریف بیاورند پایین . اما دریغ از خیال واهی. در مقابل چشمان متعجب و منتظر من ، حضرت آقا سری به تاسف چرخاند و گاز داد و رفت . و مرا جا گذاشت با یک دنیا تصوراز زندگی اروپایی یا آمریکایی اش در فرنگ با کلی ادا و اصول مدنیت .
 راستی چرا ما ایرانی ها در ایران تمدن مان آب می رود ؟؟؟

۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه

۱۳۸۹ دی ۲۸, سه‌شنبه

عشق نارنجی .......

نیمه های آبان که می رسید ، پوتین های سیاه پلاستیکی کفش ملی ، مهمان خانه های ما بچه ها می شد . فرقی نمی کرد دارا باشیم یا ندار. فرقی نمی کرد پدرمان تاجر باشد یا کاسب ، دکتر باشد یا معلم . همه ی بچه ها پوتین هایشان یک شکل بود. نمی دانم امکانات نبود یا تکنولوژی ، که حداقل پدرآمرزیده ها این پوتین ها را در رنگ های مختلف تولید کنند که حق انتخابی باشد و اعمال نظر و سلیقه ای.
در جمع فامیلی،ما چهار پنج دختر بودیم تقریبا هم سن وهم جثه وهم سایز وهم اندازه با شماره کفش های مشابه. و بالطبع وقتی همگی درخانه ای مهمان بودیم که اغلب هم ،خانه ی خانوم جان بود، موقع رفتن ولوله ای بپا می شد از یافتن لنگه های کفش که هر کدام نه جفت شده و منظم چون یک سپاه مقتدر در یک صف که چون لشکری شکست خورده و پریشان ولو بودند در چپ و راست .
پسرعمه جان ازهمه مان بزرگتر بود و باسوادتر. فکرش هم خوب کار می کرد. در عمرش سه چیز را بیش از همه دوست می داشت. شیرینی و سیب و رنگ نارنجی. محبوب ما دخترکان فامیل بود و بر سرش دعوا. با پول توجیبی هایمان برایش یام یام دو ریالی می خریدیم برای دلبری. ابتکار به خرج داده بود و آن روزها که هنوز ما سوادمان به خیلی چیزها قد نمی داد، توی پوتین هایمان با رنگ های مختلف ماژیک نقاشی،علامت ضربدر گذاشته بود تا بتوانیم از هم تشخیص شان دهیم این لنگه های آواره را.
من عاشق رنگ آبی بودم وهمیشه دوست داشتم همه چیزآبی باشد.اما آن روزها هیچ بزرگتری برای انتخاب و خرید لباس و پوشاک نظر ما بچه ها را نمی پرسید و بچه ها هم برخلاف امروزهمیشه راضی بودند ازداشته هایشان.
روزی که پوتین هایم را تحویل گرفتم و دیدم رنگ ضربدرش نارنجی است به اندازه تمام دنیای کودکی ام حرص خوردم ازآبی نبودن علامت ها.
سال ها بعد که بزرگتر شدم و عقل رس تر، تازه فهمیدم آن رنگ نارنجی یک نشانه بوده و نه یک رنگ . اما افسوس که دیگر خیلی دیر شده بود. در جوانی رفت. خدا بیامرزدش . 
........................
پ ن : درجستجوی عکس برای مطلبم در گوگل تایپ می کنم "پوتین پلاستیکی"،عکس آقای پوتین می آید درابعاد و ژست های مختلف .

از کِی ؟؟؟

می گوید : سعی کن مدل خوابیدنت جنینی باشد . فرم های دیگر خوابیدن باعث فشار به مهره های گردن و پشت و کمرت شده است . راحت ترین حالت برای خواب ، حالت جنین در بطن مادر است .می گویم : قربان خدا بروم که از همان اول کار به فکر راحتی آن جنین های کوچک بوده دردل مادرهایشان . آنوقت ما که خودمان هم یک زمانی همان جنین های کوچک بوده ایم این قدر بی رحم شده ایم  برای آزار و اذیت خلق .
دو سه شبی است که تمام تلاشم را می کنم برای جنینی خوابیدن . در طول شب چندین و چند بار هراسان می پرم از خواب که مبادا ناگهان برگشته باشم به زمان قبل از جنینی .  چه استرسی ....
یعنی واقعا جنین هم در آن 9 ماه اینقدر هراسان بوده است و نگران برای بازگشت به زمان قبل ترش؟
یا هراسان بودن فقط از زمان تولد آغاز و تا مرگ ادامه می یابد برای ما آدم ها ؟

۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

مامور وظیفه شناس ....

پریشب ، توی اون هیاهوی برف که چشم چشم را نمی دید و خیابان لیز بازار بود و لاک پشت ها روی ماشین ها را کم کرده بودند در تردد و دربزرگراه ها از سفیدی چیزی به چشم نمی خورد جز سفیدی  و لابد ماموران راهنمایی و رانندگی سر چهارراه ها هم در گوشه ی امنی پناه گرفته بودند که سرو کله شان هیج جا پیدا نبود.
ایستاده بود با جثه ای ریز و صورت مهربان کویری ونگاهی جدی سر تقاطع نیایش ، سردار و هی دستانش را چپ و راست  می کرد برای هدایت ماشین ها . البته که در آن برف و سرما ، راننده ها کمتر می دیدندش و هر که به فکر خویش بود تا لابد زودتر به کاشانه اش برسد و زیر سقف خانه اش لم دهد روی مبل و  از پشت شیشه های بخار گرفته ، به تماشا بنشیند و لذت ببرد از زیبایی برف با طعم نسکافه یا هات شکلات .
می گویم : چون فکر می کند مامور وظیفه است این قدر وظیفه شناس شده یا چون وظیفه شناس بوده مامور وظیفه شده است ؟
می گوید : هر چه که باشد ، آن قدر مسئول است که فکر می کند اگر دستهایش را در این یخبندان چپ و راست نکند ، لابد چرخ مملکت نخواهد چرخید ،غافل از اینکه اتفاقا ، وقتی در این مملکت چپ و راستی در کار نبوده ، چرخ مملکت بهتر چرخیده .

شاه رفت و درآن هياهوي غريب،هيچکس صداي پيرمرد "بازرگان" را نشيند که گفت: دشمن ما استبداد است….

گوینده ی اخبار ساعت دو بعداز ظهر تلویزیون ملی ایران با صدای رسا می گوید : 
ساعت‏ يك و ده دقيقه بعد از ظهر امروز سه شنبه 26 ديماه 1357 ، اعلیحضرت همایونی ، شاهنشاه آریامهر بطور موقت و برای معالجه بیماری شان کشور را ترک نمودند. و تلویزیون فرودگاه مهرآباد را نشان می دهد وشاه و فرح را . و یک عده آدم اتو کشیده با کت و شلوار و کراوات و عینک دودی بدرقه کننده را . خبرنگار می پرسد : اعلیحضرت برای چه مدت کشور را ترک می فرمایند ؟
شاه با حالتى پريشان، در حاليكه به زحمت جلوی گريه خود را مى‏گیرد، می گوید : "همانطور كه موقع تشكيل اين دولت گفته بودم، مدتى است كه احساس خستگى مى‏كنم و احتياج به استراحت دارم . ضمنا گفته بودم پس از اينكه خيالم راحت ‏شود و دولت مستقر گردد به مسافرت خواهم رفت. اين سفر اكنون آغاز مى‏شود و تهران را به سوى آسوان در مصر ترك مى‏كنم."
از كسانى كه براى بدرقه او به فرودگاه آمده اند خداحافظى می کند. از اعضاى خاندان سلطنتى فقط يك نفر، همسرش فرح با اوست . بقيه همگى در جريان انقلاب ايران را ترك گفته اند .
گوشه ی لب هایما ن به لبخند می شکفد و دل مان غنج می رود و حس شادی دیواره های تن را قلقلک می دهد و روح مان پرواز می خواهد .
عمه جان آه می کشد و ای وای بلندی می گوید.همه شاهد قطره اشک تلخی هستیم که از گوشه ی چشم آقابزرگ  آرام جدا می شود و روی گونه ی چروکیده اش به تانی سُر می خورد و می چکد روی دستان پیرش. سکوت سنگینی در اتاق حاکم می شود.خنده گوشه ی لب هامان می ماسد.از هوای سنگین اتاق که چون بختک فرود می آید، خفه می شود نَفَس آزادی و یکی یکی به بهانه ای می زنیم بیرون. از خانه می زنیم بیرون .
« شاه رفت»  بر دست هاي مردم ، روي ديوارها، پشت شيشه ي ماشين ها و هرجاي ممکن ديگر ديده مي شود، ماشين ها و موتور سيکلت ها با چراغ هاي روشن، بوق هاي ممتد و آهنگ دار مي زنند. روي برف پاکن هاي رقصان ، گل هاي ميخک و دستمال هاي سفيد در حرکت است . مشت مشت شيريني و نقل در هوا می رقصد . هزاران اسکناس که تصوير شاه از وسط آن بريده شده ، دست به دست مي شود و تیتر روزنامه ی کیهان می شود کلاهی بزرگ بر سر مردم .
ما تا شب درخیابان ها می مانیم  و آقابزرگ همچنان چپق در دست و تکیه بر پشتی ، تا خود ِ خود ِ صبح فردا ، می نشیند گوشه ی اتاق و نگاهش را می دوزد به صفحه ی تلویزیون شاوب لورنس سیاه و سفید مبله و خدا می داند چه ها که نمی بیند در آن صفحه ی سیاه خاموش. دیدنی هایی که تداوم سکوت را همچنان حاکم می خواهد برآن اتاق خسته ی دربسته تا تابستان هزار و سیصد و پنجاه و هشت که آقابزرگ در سن هشتاد وپنج سالگی وپس از دیدن دو پادشاه قاجار و دو شاه پهلوی و یک انقلاب و یک جمهوری اسلامی، به رحمت خدا می رود و خوشبختانه در زندگی واقعی اش نمی بیند آنچه نادیدنی است در این روزها .
و حالا بعد از این همه سال ما فکر می کنیم فقط شاید توانسته باشیم ببینیم گوشه ای از آنچه را که آن پیرمرد جهاندیده ، نه  در آن  صفحه ی خاموش تلویزیون که در ضمیر ناخودآگاهش دیده بود وآنقدر نادیدنی بود که تا آخرین روز زندگی اش ، در آن اتاق همچنان سکوت حاکم بود و سکوت حاکم ماند.

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

هزار افسوس ......

بعضی اشیا گنجینه اند وبا ارزش . بی قدر و قیمت . گرانقدرند و نه گران بها . که بر آن ها نمی توان بهایی تعیین کرد در حد لیاقت . این اشیا نه در ظرف مکان می گنجند و نه درگستره ی زمان . نه به دلخواه کسی خوار می شوند و نه به تمنای کسی عزیز . این اشیا در ذات خود بی بدیلند و در وجودشان ارزشمند . این ها اصل اصلند، چون منشور کوروش ، مونالیزای داوینچی . اهرام ثلاثه مصر. خرابه های تخت جمشید. آرامگاه پاسارگاد.
مهم نیست در موزه ای در آن سوی جهان باشند یا به امانت بیایند و بنشینند در کنجی به انتظار چشمان حریص سوداگران . مهم نیست ده ها کپی از آنها جعل شده باشد و جاعلین بازداشت ، یا یکی باشند به گرمای لبخند ژوکوند گسترده درپهنه ی گیتی . مهم نیست آرامگاه ابدی فراعنه باشند یا عظمت پنهان یک معماری بی نظیر . مهم نیست به آنها به چشم یک خرابه نگاه شود یا نماد تمدن هزاران ساله ی بشریت و سمبل کهنسال مدنیت . مهم نیست به بی تدبیری عده ای زیر آب روند یا به جاودانگی قومی ، روی آب بمانند برای همیشه ی تاریخ . مهم این است که هستند و وجودشان هستی است.مهم این است که ذاتشان بودن است و بودنشان ذات.
بعضی آدم ها هم ، این چنین اند .قدر و قیمت ندارند . نمی شود برایشان ارزشی تعیین کرد . بعضی آدم ها خود ِ ارزشند و قدر و قیمت . بعضی آدم ها اصل اصلند بی هیچ نیازی به تکذیب یا تائید .
حعفر پناهی یکی از این آدم هاست . آدمی که بزرگ است . انسان است . مرد است . نازنین است .
آدمی که در زمان و مکان نمی گنجد. مهم نیست که سبز است یا سرخ نیست ، مهم این است که آبی است به رنگ عشق .
و اوج است  به سان بادبادک های سفید صلح . و بی پیرایه و گوشه است به مانند دایره ی گرد زندگی . و قیمتی است همانند طلای سرخ . جعفر پناهی یکی از همین گنجینه هاست که نه می شود برایش ارزش تعیین کرد و نه می توان از ارزشش  کاست . حتی اگر آدمیان کوچک ِ بزرگ نما ، هزار بار هم بخواهند کوچکش کنند .جعفر پناهی مرد وارسته و آرسته ای است که فقط یک نام دارد. انسان . 
عصر پنج شنبه مراسم بزرگداشتی برای احمدرضا احمدی برگزار شد در خانه ی هنرمندان (+)، که همه بودند و خودش نبود. کسالت داشت . بیمار بود. اما بزرگش داشتند بزرگان بزرگی چون مسعود کیمیایی، داود رشیدی، شهرام ناظری و جعفر پناهی .
وجالب تر این بود که همه در کمال احترام مانده بودند چگونه پوشش دهند بزرگداشتی را که بزرگانش از نگاه بزرگ نماها، کوچک شمرده می شدند یا اصلا قرار بود شمرده نشوند.
مردم بی پیشینه آن سوی آب ها چقدر باید افسوس تاریخی را بخورند که بزرگی نداشته که پاس داشته شود و ناگزیر از چوب بزرگ تراشیده برای بزرگداشت  به بهانه های واهی و مردم تاریخی شرق چقدر باید بیشتر افسوس بخورند برای بزرگانی که آن قدر بزرگند که چشم هایی از دیدنشان کور می شوند و نگاه هایی از نگاهشان تاریک .
افسوس بر زمانه ای که باید پرده کشید بر بزرگی بزرگانش تا کسی به بزرگی نبیند آن ها را ، تا مبادا تیری رها شود از غیب و دامن شان چاک کند بی تدبیر .افسوس ....

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

دوستی خاله خرسه .....

می گوید : دو تا دوست مثل شما داشته باشم  که دیگر نیاز به دشمن ندارم .
می گویم : درست مثل فراکسیون زنان مجلس برای احقاق حق همه ی خانم ها (+) و (+).

سزای خوش بویی ...


چند دانه برگ نارنج و نارنگی و کمی پوست پرتقال می گذارم روی شعله پخش کن اجاق گاز تا به یاد قدیم ها هم  بسوزد و عطرش خانه را بردارد و هم می گویند خاصیت ضدعفونی کننده دارد در این هوای آلوده به انواع میکروب وویروس و باکتری.
با تعجب می پرسد: مامان ، چرا اینها را گذاشته اید بسوزند؟
می گویم : آخه بوی خوبی دارند. وقتی می سوزند خانه را خوش بو می کنند.
رو می کند به پدرش و می گوید : پدر، مواظب باشید ادکلن که به خودتان می زنید ، خیلی خوش بو نباشد . خطرناک است .
می گویم : من نمی دانم از دست چه کسی لقمه گرفته ام در آن نه ماه بارداری ، که این قدر متلک گو شده این بچه .
می گوید : خوشحالم که یک نفر پیدا شد از پس تو بربیاید.
می بینید ترا خدا ، این هم از همسرجان ما....

۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

رسالت خبری ....تمام ...

کانال D ترکیه دارد اخبار شبانگاهی  پخش می کند. از سرقت بانک و تصادف جاده ای و دستگیری عده ای کلاهبردار و ...که یک دفعه خبرش را قطع می کند و به نقل قول از یونایتدپرس ، خبر سقوط هواپیمایی نزدیک ارومیه را در ایران بقول خودشان Flash می کند. و بعد اخبارش را ادامه می دهد.
با اضطراب می گویم : داره می گه یه هواپیما نزدیک ارومیه سقوط کرده ، بزنید کانال های ایران ببینیم چی شده .
شبکه یک  موسیقی ملایمی را روی تصاویر برف نشان می دهد. شبکه دو میزگرد هدفمندکردن یارانه ها دارد. شبکه  سه فوتبال دو تیم خارجی را نشان می دهد. شبکه چهار در خصوص مباحث دینی با حاج آقایی سخت مشغول گل گفتن و گل شنیدن است . شبکه پنج از این مسابقه های بی مزه تلفنی نشان می دهد و شبکه خبر که اصلا رسالتش اطلاع رسانی و خبر است ، میزگردی گذاشته با چند خبره مسائل روز در خصوص مشکلات سیاسی خاورمیانه و خاور دور و این ور دنیا و آن ور جهان .
جفت پدر و پسر به من می خندند و همسرم می گوید : شما هم با این ادعای اخبار ترکی فهمیدن ات . پسرم می گوید : مامان این دفعه که رفتیم پیش مامان جون اینا، یه کم ترکی تمرین کنید، براتون خوبه .
اما من بیدی نیستم که به این بادها بلرزم و سفت و سخت مطمئن ام که یک هواپیما سقوط کرده . و آنقدر کانال های مختلف را پی می گیرم تا بالاخره آقای رئیس ستاد بحران آذربایجان غربی در یکی از بخش های خبری اعلام می دارند  : خوشبختانه امداد رسانی خوب بوده و کلیه مجروحین به بیمارستانهای شهر منتقل شده اند . ایشان در جواب گوینده خبر که از آمار دقیق تعداد مجروحین و یا کشته شدگان احتمالی می پرسند می گوید : البته الان نمی توان آمار دقیقی داد. حدود 35 مجروح منتقل شده است که چون عده ای از مجروحین حالشان وخیم بوده نمی توان دقیق گفت وعده ای هم درگذشته اند که چون احتمال احیاء افرادی که به نظر می رسد فوت کرده اند می رسد نمی توان آماری از آنها نیز داد. از تعداد کل مسافرین وخدمه پرواز هم فعلا اطلاع دقیقی نمی توانیم بدهیم ، ظاهرا حدود 95 نفر بوده اند.
پدر آمرزیده مثل اینکه دارد مسئله ریاضی طرح می کند برای دانش آموزان دوم ابتدایی.
پسرم می گوید : مامان ، با این آماری که این آقا می دهد ، فکر کنم تا فردا صبح علاوه بر احیاء همه درگذشتگان ، چند مورد زاد و ولد هم خواهیم داشت .
تمام . هفتاد و هفت انسان که عصر دیروز با هزار امید و آرزو سوار هواپیما شده اند تا شب در کنارعزیزانشان، سر بر بالینی امن گذارند، به همین راحتی در این دل سیاه زمستان می خوابند در آغوش خاک سرد . تمام .

۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

چرا ؟؟؟؟

بالاخره این سرفه ها مرا از رو برد و مجبورم کرد که با وجود اینکه سفت و سخت وابسته ام به آیین مادربزرگان و مادر مادربزرگانم در طب سنتی و گل گاوزبان و سنبل الطب و به دانه و نشاسته و...... ، قدم رنجه کنم برای معالجه به مطب پزشک محترم . 
تازه آنجا بود که فهمیدم چه خبر است . قیامتی برپا بود از صدای سرفه و عطسه و ناله .
نشستیم به انتظار، چیزی که برای همه عمرازآن بدم می آید.نفرهشتم که رفت،پسر جوان درشت هیکلی با مادر نازنین اش وارد اتاق انتظار شدند.حال جوان خیلی بد بود.ظاهرا میگرن داشت و حالا با این ویروس جدید، سر دردش چند برابر قبل شده بود. خانم منشی بی توجه به حال پسر، نوبت هیجدهم را به آنها داد. بندگان خدا، آرام نشستند به انتظار، بی هیچ توقعی . مریض ها که یک به یک نوبتشان می رسید و می رفتند داخل، حال پسر جوان بدتر و بدتر می شد. اما نه مادرش چیزی می گفت و نه منشی نازنین متوجه وخامت حال پسر می شد. بعد از دو سه بیماری که ویزیت شدند ، خانوم کنار دستی من رو به مادرِ پسر کرد و گفت : خوب خانوم ، شما خواهش کنید بدون نوبت بفرستندتان داخل. نمی بینید که حال پسرتان چقدر بد است .
مادر بیچاره با معصومیت گفت : آخه ، باید خودشان متوجه شوند. 
منشی که تازه فهمیده بود اوضاع از چه قرار است ، گفت : خانوم ، مریض که آمد بیرون ، شما بروید داخل . 
چند دقیقه ای نگذشته بود که یک خانوم و آقای بسیار شیک و ظاهرا محترم از جایشان برخاستند و مقابل در مطب سنگر گرفتند با تمام وجود.  حالشان آنقدرها هم بد نبود که از چهره شان بتوان تشخیص داد کدامشان بیمارند.
بیمار که بیرون آمد ، این محترمان رفتند داخل و مادر و پسر جوان هاج و واج را جا گذاشتند پشت در. 
خانوم کنار دستی من گفت : وا ، چرا اینجوری کردند . خوب خانم می رفتید تو . و مادرمودبانه گفت : چکار کنم خانوم، وقتی خودشان نمی فهمند. 
من که دیگر طاقتم طاق شده بود و حالم هم بد و درد خودم را فراموش کرده بودم با دیدن رنج جوانک . با صدای بلند که گویی خشم  چندین سال انباشته در وجودم را فریاد می کنم ، گفتم : خوب ، همینه دیگه ، وقتی خودمان به خودمان رحم نمی کنیم چه انتظاری از دیگران داریم ؟ هی می نشینیم و غر می زنیم . حال پای حرفشان که بنشینی ادعای انسان دوستی شان گوش فلک را پر می کند. 
هیچکس هیچ حرفی نزد . نمی دانم حال نداشتند ، نمی دانم برایشان مهم نبود ، نمی دانم بیشتر نگران نوبت خودشان بودند و یا .......
بالاخره محترمین از مطب خارج شدند و سلانه سلانه و با لبخند و دست در دست هم رفتند و آن مادر و پسر هم داخل شدند . 
اما درد من کم که نشد بیشتر هم شد از این درد بی تفاوتی ، که نه ویروس است و نه باکتری . اما هر چه است بد واگیردار است . خیلی بد. 
راستی انسان دوستی مان را چه وقت از ما گرفتند  که خودمان هم نفهمیدیم ؟

از سر دلتنگی ....

جای دشمنان تان خالی، سرمای سختی خورده ام، از همین آنفلونزاهای مد روز. نمی دانم اسمش چیست.حیوانی است یا انسانی. این سوی آبی است یا آن سوی آبی . زمینی است یا آسمانی ، خلاصه هر چه که هست بد بیماری است . 
سرم شده به سنگینی یک کوه و تنم سرب داغ.  دهانم یک تخته سنگ تفتیده ازآفتاب سوزان ظهر، و سرفه هایم خنجری نوک تیز برای خراش هرچه سینه نامندش. حنجره ام چون گودال عمیقی صدای تنم را در خود خفه می کند و جز خس خسی آزار دهنده مجال بروز نمی دهد به فریاد . 
می دانم حال شما هم بهتر از من نیست ، این روزها همه ی ما سرما خورده ایم ، بد سرمایی هم خورده ایم . 
کجاست طبیبی که درمان باشد ؟؟؟ کجاست ؟؟؟؟

۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

لابد خیلی پرروییم .....

نازی فقط گربه ی آقابزرگ نبود،تاج سرش بود وعزیز دلش. سرِ سفره ی نهار که می آمد ومی نشست کنار آقابزرگ، گوشت های آبگوشت سهمش می شد وسرشام ، تریت نان با آب خورشت مسمای چرب و چیلی . صبحانه اش هم نان با پنیر لیقوان اصل بود که نوش جان می کرد با کمی شیر . خلاصه خانومی بود برای خودش در آن خانه ی آبا واجدادی که نگو و نپرس .
همانقدر که نازی نزد آقابزرگ ارج و قرب داشت ، در چشم خانوم جان  پررو بود و بی چشم ورو. راستش را بخواهید خانوم جان  یک جورهایی می خواست سر به تن نازی نباشد و گاهی حتی ما نوه ها فکر می کردیم خانوم جان نازی را به چشم هوو می بیند و حسودی اش را می کند. خلاصه کل کل آقا بزرگ و خانوم جان به خاطر نازی خانوم ، حکایتی داشت دیدنی و شنیدنی .
هنوز هم بعد از این همه سال، هیچ کدام از ما بچه ها یادمان نرفته صبح روزی را که خانوم جان در نبود آقابزرگ، گربه را پیشت کرد و جارو را طوری پرت کرد طرفش که محکم بخورد به بشتش و فرار کند هشت دست و پا و بگذرد از هفت پشت بام همسایه ها مثل برق و باد . ضربه آنقدر کاری بود که همه به اتفاق گفتیم نازی برای همیشه می رود و پشت سرش را هم نگاه نمی کند . 
اما وقتی بعد از ظهر همان روز، نازی خانوم از لای در نیمه باز نگاهی کرد توی اتاق و وقتی خیالش راحت شد از حضورآقا بزرگ که تکیه داده بود به پشتی و چرت می زد  کنار کرسی، وسلانه سلانه تشریف اش را آورد داخل وصاف رفت نشست روی کرسی و با چشمهایی خمار، زل زد به نگاه متعجب و پر از خشم خانوم جان که داشت از کاسه در می آمد و مویرگهایش می ترکید از حرص ، باورمان شد که محبت آن قدرها شیرین است که با هیچ دسته جارویی از دل بیرون نرود.
...........................
این روزها حکایت ما شده حکایت نازی خانوم .(+)

دوست تان داریم و مهرتان از دل مان بیرون نمی رود هرگز....

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

دوباره می آیم ...........

 در را پشت سرم بستی و گفتی برو.................گریستم و رفتم .
در را به رویم گشودی و گفتی بیا .................خندیدم و آمدم .
در را پشت سرم می بندی و می گویی برو ............نمی گریم ، نگاهت می کنم و می روم  .
در را به رویم می گشایی و می گویی بیا ..............نمی خندم ، نگاهت می کنم و می آیم .
می دانم ، دوباره روزی در را پشت سرم خواهی بست و خواهی گفت برو......... و من خواهم رفت .
و دوباره روزی در را برویم خواهی گشود و خواهی گفت بیا ......... و من خواهم آمد.
من به این رفتن ها و باز آمدن ها عادت می کنم ، بی آنکه حتی بپرسم چرا ؟؟؟
تو از این رفتن ها و بازآمدن ها رنج می کشی ، بی آنکه حتی بدانی چرا ؟؟؟

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

آنکه آموخت به ما درس محبت می خواست.....عشق را دریابیم .

امروز ، روز تولد پدرم بود. 
نه ، امروز ، روز تولد پدرم هست . 
چقدر آهنگ فعل بود با فعل هست در آوای جمله می تواند متفاوت باشد. 
وقتی بود می آوری جمله ات روان است و گذرا. یعنی تمام شد . رفت .
اما ، وقتی هست می آوری جمله مکثی می کند برای توقف ، ماندن . ایستادن . 
دیگر بعد از این همه سال ، مهم روز تولد بودنِ امروز نیست ، این بود یا هست است که اهمیت دارد.
سال ها با فعل هستن یادت کنیم  تک درخت سربلند زندگی .
سال ها باشی و بودنت را جشن بگیریم  نازنین گرامی . 
تولدت مبارک هزاران بار .....

۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

Wireless Technology

قرار بود پولی را از حساب بانک اقتصاد نوین به حساب کسی در بانک پاسارگاد منتقل کنم .از  ATM  بانک صادرات استفاده کردم ، نوشت ، این عملیات امکانپذیر نمی باشد. به ATM بانک پاسارگاد که دوخیابان بالاتر بود مراجعه کردم . نوشته بود دستگاه موقتا کار نمی کند. به شعبه ی بانک اقتصاد نوین که 500 متری بالاتر بود رفتم ، برق نداشتند و ATM  قطع بود. برگشتم شرکت و یک ساعت بعد دوباره به قول بچه ها از اَزسّر. و دوباره یکی وصل و یکی قطع بود. و با اجازه ی شما یک صبح تا ظهر ما مدیون شرکت تحت پوشش دولت الکترونیک مان شدیم بخاطر یک کار کوچک انتقال وجه الکترونیکی مان .
پرنده های سرگردان را که در تصویر بالا دیدم فهمیدم این تکنولوژی جدید فقط ما را سرکار نگذاشته ، ظاهرا پرنده ها ی بیچاره هم آواره شده اند با این تکنولوژی  پیشرفته .

۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

عشق ممنوع .....

دستمان را دادیم به دست هم و شروع کردیم به راه رفتن . راه رفتیم و حرف زدیم . راه رفتیم و حرف زدیم . راه رفتیم و حرف زدیم وهیچوقت نفهمیدیم که چقدر راه رفته ایم و چقدر حرف زده ایم . و نفهمیدیم که چه وقت از انقلاب گذشته ایم و به آزادی رسیده ایم .
دستمان را دادیم به دست هم و شروع کردیم به راه رفتن. راه رفتیم و حرف زدیم. راه رفتیم و حرف زدیم. راه رفتیم و حرف .... کسی از پشت سر فریاد زد.ایست. مگر با شما نیستم. برگشتیم. نسبت مان را پرسید. قبل تر نام مادرها و پدرهایمان را با هم تبادل کرده بودیم .وجواب سوالات آن ها را حفظ  بودیم درست مثل یک شاگرد زرنگ مدرسه.از امتحان دروغ که سربلند بیرون آمدیم ، فاتحانه پارک دانشجو را رد کردیم و به جمهوری رسیدیم .
دستمان را دادیم به دست هم و شروع کردیم به راه رفتن . راه رفتیم و حرف زدیم . راه رفتیم و حرف ....صدای جیغ ترمز ماشین حرف مان را برید. رنگ مان پرید. کسی شیشه را داد پایین و با فریاد گفت : دور شوید ، دور شوید ، دارند می آیند . و ما دور شدیم هراسان ، توی خیابان های پشت میدان سپاه .
دستمان را دادیم به دست هم و شروع کردیم به راه رفتن . راه رفتیم و حرف ......نتوانستیم حرفی بزنیم . باید مراقب می بودیم ، باید پشت سرمان را می پاییدیم تا کسی ما را هنگام حرف زدن با هم نبیند . باید در خیابان های فرعی پاسداران حواسمان را جمع می کردیم به لشکری که پشت سرمان آزیر می کشید. باید ....
دستمان را دادیم به دست هم و شروع کردیم به راه ..... هیچ راهی نمی شد رفت. دست هایمان را پس گرفتیم از دست هم . مثل دو غریبه راه رفتیم در کنار هم ، با فاصله . یک گام پیش رفتیم و یک نگاه به پس ، در خیابان های موازی با نظام آباد .
دیگر هیچ وقت دست هایمان را ندادیم به دست هم . و هیچوقت هیچ راهی نرفتیم چه باهم ، چه در کنار هم . 
و تنها پاییدیم و پاییدیم و پاییدیم پشت سرمان را ، تا پاییدن سرنوشت نسل مان باشد برای همیشه و هر جا . آخر ، نسل ما ، نسل عشق ممنوع بود.
امروز دو دهه از آن روزها می گذرد ، و دوباره  ولنتاین ممنوع اعلام می شود و من هنوز به این می اندیشم که تا چند نسل بعد از ما و بعد از فرزندان ما ، باید همچنان نسل های عشق ممنوع باشد ؟؟؟

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

بخاطر خودش....

تنها عطری که مرا دلتنگ می کند بوی نرگس است .
عطری که مرا یاد هیچ چیزو هیچ کس نمی اندازد .
فقط بوی خودش را دارد وهمین .

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

لقمه هایمان را چگونه بشماریم ؟

ناهار آبگوشت پخته ام با گوشت نذری حسینیه . رومیزی ترمه انداخته ام روی میز و سفره ای آراسته ام با سلیقه ی یک کدبانوی تمام عیار به یاد خانوم جان مرحوم . سبد حصیری سبزی خوردن با تربچه های نقلی قرمز گلی را گذاشته ام یک سمت میز و  کاسه ی کریستال روسی لبریز از ترشی لیته ی دسترنج دائی جان را آن سوی میز . کاسه های لاجوردی سفالی را چیده ام دور میز و گوشت کوب چوبی آبا اجدادی را گذاشته ام وسط میز . و در نهایت یک تُنگ پر از دوغ ترش با تزئین گلسرخ خانه ی پدری و کاکوتی سبز محصول کوه های ولایت مادری را در کنار لیوان های پایه بلند بلورین طرح شاه عباسی نشانده ام بالای میز . همه چیز برای یک آبگوشت خوری سنتی مهیا ست . از داخل سبد نان ، یک نان سنگک می گذارم روی میز و می گویم : ببخشید ، نان خشک نداریم ، اینها را تریت کنید در آبگوشتتان .
نگاهش را می دوزد به دستم ومی گوید : مامان ، سنگک دانه ای جهارصد  تومان را خُرد کنیم توی آبگوشت ؟؟؟
............................
بخور بچه جان ، بخور، ما که سن تو بودیم نمی دانستیم نان را پدرمان دانه ای چند می خرد و گوشت کیلویی چند است .
خیلی دغدغه مان کم بود ، حالا باید تو نگران نانی هم باشی که می خواهیم لقمه اش کنیم یا تریتش کنیم توی آبگوشت ؟؟؟