۱۳۹۵ تیر ۷, دوشنبه

هشتادی ها ....

زن مسن بود و فربه .
دست بر زانو ، خستگی اش را نشاند روی پله ی بانک سپه وگفت : ای وای ، امان از پیری .
پسرک دست زن را بی حوصله کشید وغر زد : پاشید بریم دیگه مادرجون ، مگه خودتون نگفتید این بانک از شما هم پیرتره .
ارسال یک نظر