۱۳۹۵ تیر ۲۲, سه‌شنبه

کیف خانووم ووپی ...

قاب عینکش را می گیرد به طرف من و خودش را لوس  می کند : مامان ، عینک منو می ذاری توی کیف دستی ات ؟ 
بلیط ها را می دهد دست من و از توی داشبورت عینکش را بر می دارد و می گوید : خانوم عینک منو بذار توی کیف، توی سالن می گیرم ازت .
عینک ها را می گذارم توی کیفم ، کنارعینک خودم  و روزنامه ی تا خورده ی صبح وکرم ضد چروک دور چشم و سی دی امیر بی گزند چاوشی و دفترچه ی تلفن قدیمی و بطری آب معدنی دماوند و خودنویس جوهرافشان یادگاری و فلش مموری 16 گیگ و هزار خرت و پرت دیگر، و می خندم : اگه کسی امروز کیف منو بزنه ، با خودش فکر می کنه مال یه پیرزن هشتاد نود ساله است که هم دور را نمی بینه ، هم نزدیک را ، تازه چشم هاش هم آستیگماته .
پسرک می خندد : شاید هم فکر کنه کیف برای یه آدم چند شخصیتی ست که هم پسره ، هم زن و هم مرد. و همسرجان ادامه می دهد : شاید هم یه خانوم آلزایمری که خودش هم نمی دونه کیه .

بند کیف را روی شانه ام جابجا می کنم و به آن آدم حق می دهم که تمام این فکرها را بکند با این شرط که یادش نرود باربری شغل شریفی ست و پوزخند می زنم .
ارسال یک نظر