۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

معجزه ی لوزان ...

ترمه ی ارزان قیمتی پهن بود روی خاک و معلوم بود یکی که تلاش کرده آبروداری کند، پنج شش شاخه گلایل سفید و صورتی را پخش و پلا کرده رویش. تنها دختر مرحومه نشسته بود به گریه و بقیه ایستاده بودند گرداگردش وهمان طور که کیک یزدی و آب پرتقال و موز می خوردند، از گرم شدن زودهنگام هوا و ترافیک عصر پنج شنبه ی بهشت زهرا و جمعه ای که روز مادر بود بی مادر، و توافق لوزان و تحریم هایی که به امید خدا برداشته خواهد شد و ارزانی ای که انشاءلله می آید به خانه ها، حرف می زدند. 
مرد که خواهش کرد جمع تر بایستند، در چشم به هم زدنی یک زیرانداز بزرگ پهن شد روی قبر کناری و یک ترمه ی گران قیمت زربافت افتاد وسطش . تاج ها و سبدهای گل آن قدری بودند که دیوار بسازند بین این ها، و آنهایی که ایستاده بودند دورتا دور ترمه و رانی پرتقال و هلو می خوردند با شیرینی دانمارکی، واز بهاری می گفتند که چه زود تابستان شده و مردمی که باز بعد از تعطیلات عید برگشته اند از ولایت های شان و خیابان ها را شلوغ کرده اند دوباره، و مادری که در روز مادر چقدر جایش خالی ست، و توافق لوزان و تحریم هایی که حالا دیگر می تواند نباشد و کالاهایی که بی هیچ دردسری از گمرک ترخیص می شوند به امید خدا و دلاری که ارزان می شود انشاءلله و .... 
پیرزن در حالی که چادر مشکی رنگ و رو رفته اش را یک وری می کشید روی صورتش، چنگ انداخت و یک مشت کیک یزدی برداشت. زن سیاهپوش با نگاهی نگران به کیک های باقیمانده ی ته جعبه، بی اختیار داد زد : هوی خانوم ، چه خبره ؟
....
آقای محترم کراوات مشکی همان طور که با نگاهش رد دست های چروکیده ای را که سه تا رانی خنک از توی یخ ها برداشته بود و داشت می گذاشت توی کیفش ، می زد ، هوار کشید : هی خانوم چندتا چندتا ؟
...
وانت نیسان آبی که با مسافران نشسته بر پشتش راه افتاد، بنز و ماکسیما و سانتافه ها هم آتش کردند و راهی شدند .
....
جایی بین دو قبرِخالی، چند دختربچه با دست های کثیف پینه بسته و دمپایی های پاره ی پلاستیکی ، فارغ از غم روزگار، چمباتمه حلقه زده بودند دور مادربزرگ در حال خوردن کیک و رانی و موز . ظاهرا توافق لوزان و رفع شدن یا نشدن تحریم ها هیچ ربطی نداشت به این آدم ها .

ارسال یک نظر