۱۳۹۳ بهمن ۱۳, دوشنبه

ایران ، ایران ، ایران ....

صدای کل کل هاشان نزدیک و نزدیکتر می شد. 
پشت سرم بودند. هر دوشان بالای هفتاد ، و آرام و باطمانینه قدم می زدند صبحگاه پارک را.

-  اونا هم الکی می گفتند نواره . ما که با همین چشم های خودمون دیدیم مردم چطور می رفتند تو خیابونا.
-  من که نمی گم نمی اومدن . می گم مردم گول خوردند . اونم بدجوری .

همیشه این روزها که می رسد این حرف ها را بیشتر می شود شنید. گویی با پخش هر سرود و نمایش هر فیلم و یا گرامیداشت سالروز هر خبراز آن روزها ، داغ عده ای بدجوری تازه  می شود.

معمولا بازماندگان دهه های اول و دوم آه حسرت می کشند و همین طور نور است که به قبرها می تابانند.
اکثر دهه ی سومی ها حرص می خورند که چی می خواستیم و چی شد .
دهه ی چهارمی ها که یک جورهایی جامانده به حساب می آیند از جمع رفیقان ؛ دل شان می گیرد از یاد سرِ بریده ی امیدهایی که ناامیدانه پژمرد و آرزوهایی که پرپر شد و شادی هایی که خون گریست و جان هایی که قربانی بی سیاستی سیاست شد.
و دهه ی  پنجمی های بازمانده از مهاجرت که صبورانه با نگاه های سنگین نکوهش بار و نیشخند های سرزنش آلود و سکوت های مرگ بار شماتت آمیز ، شلاق وار کبود می کنند تن خسته ی ماندن را ، آه  می کشند بی هوا.
دهه شصتی ها اما نسل خشم اند و نه سکوت که فریادهای اعتراض شان کر می کند گوش های هر که نامش پدر است و مادر است و خاله و دایی و عمه و عمو . که چرا آیا ؟!
اما امان از این دهه ی هفتادی ها و هشتادی های نازنین، انگار که هیچ در این دنیا نیستند که درعوالم خودشان سیر می کنند آن هم هپروتی، که نه آن آموزش های تحمیلی مدرسه ای کمی تا قسمتی دل شان را لرزانده و نه آن فیلم ها و سریال ها و سرودها و شعارها و تبلیغات سی و اندی ساله ی صدا و سیمایی ذره ای ذهن شان را خراشیده، که بچه های عشق اند و گیم و نت و ماهواره ، و انگاری نه خانی رفته و نه خانی آمده هیچگاه در این مُلک و مِلک .
......
....

مادر پنجره را باز می کند و می گوید : باز این پیرمرد کفاشِ سرِکوچه پیچ رادیوش را پیچاند تا آخر، می شنوی.
امروز12 بهمن ماه است و صدای سرود می آید :  ایران ایران ایران ، خون و مرگ و عصیان .
ارسال یک نظر