۱۳۹۳ آذر ۴, سه‌شنبه

شرم خرید....

دو گوشه ی چادرش را سفت با دندان هایش گرفته بود و اسکناس های مچاله را دانه به دانه از گوشه ی زیپ باز کیف رنگ و رو رفته ی توی مشت اش در می آورد و با دست صاف می کرد و می داد دست مرد تره باری .
از پس کشیدن یک باره ی دست و برافروختگی ناگهانی گونه ها و نگرانی نگاهش، فهمیدم ته کیف اش به خالی رسیده است.
دستپاچه با صدایی لرزان رو به مرد که در انتظار بقیه ی پول بود، آرام و جویده ؛ طوری که کسی نشنود گفت : چقدرش کمه ؟ می شه از سرش کم کنی؟
...
با هر پرتقالی که مرد از کیسه درمی آورد ، صورت زن  درهم تر می شد و چروک دور چشم هایش پرچین تر.
.....
سرش را که به شرم پایین آورد و نگاهش گره خورد با گوشه ی پنج تومانی بیرون زده ازلای دهان جِر خورده ی کیف ، شادی پاشید توی صورتش و لبخند نشست روی لب هایش.
دست و پا گم کرده با صدایی بلندتر، طوری که دیگران بشنوند، با تحکّم گفت : همه ی پرتقال ها را برگردون تو کیسه ش ، بیا اینم پولش .
ارسال یک نظر