۱۳۹۳ شهریور ۳۰, یکشنبه

گُلخنده ....

مرد همانطور که زل زده بود به ما، نزدیک و نزدیکتر می آمد. دست مادر ناخودآگاه رفت سمت روسری اش و آن را کشید جلوتر. گفتم : مامان جان ، این آقا که کاری به این کارها ندارد. تازه حجاب شما هم که اصل جنس است.
پدر لبخندی زد و گفت : دارد مرا نگاه می کند . لابد با خودش می گوید : خوش به حال این پیرمرد که دو تا خانوم خوشگل نشسته اند در یمین و یسارش به تماشا.
...
خنده ی من گم شد توی شادی چشم های مادر که قند توی دلش آب شده بود.
ارسال یک نظر