۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۷, چهارشنبه

کاش بودی و می دیدی !!!

یمین و یسارم دو تا ماشین ایستاده بودند یکی از یکی با کلاس تر. سمت راستی یک اسپورتیج مشکی براق بود با راننده ی آقایی حدود پنجاه و چند ساله، به شدت اخمو و مشخصا با ذهنی شدیدا درگیر. و سمت چپم یک سوناتای گیلاسی مامانی با یک دختر خانوم مو تیفوسی با شال آبی فیروزه ای و یک آقا پسر مو کمند ابرو کمون.
پشت سرم هم یک سمند سبز خطی بود با چهار تا مسافر ریز و درشت، و دو طرفش یک پراید مسافرکش با پیرمردی خسته از روزگار و یک ماکسیمای سفید با خانمی مسن و آراسته که می شد قسم خورد یا خانوم مهندس است با کلی بروبیا یا خانوم دکتر است آن هم از نوع پوست و مو و زیبایی.
اوّل صبحی در پی کشف هم چراغ قرمزی های پشت آن تقاطع شلوغ نبودم، داشتم ردّ آن صدای ملکوتی و آسمانی خانوم هایده را دنبال می کردم که با تمام قوا زمین و زمان و آسمان خیابان را مسخّر خود کرده بود. اما ظاهرا هیچ کدام از این اتومبیل های گران و ارزان و کوتاه و بلند میزبان خانم هایده نبودند آن وقت روز.
مرد که دست راستش  را به جای چراغ راهنما نشانه کرد به سمت خیابان رو به بالا و پیچید جلوی من ، تازه فهمیدم ای دل غافل ، خانوم هایده نشسته بوده ترک آن جوانک موتور سوار و داشته می رفته به همین آژانس پیکِ بادپای سرِ خیابان .

ای وای که عجب روزگاری شده هایده جان ، کاش بودی و می دیدی .
ارسال یک نظر