۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۴, یکشنبه

روحی جان ....

یک دانه نان نخودچی می گذارد توی دهانش و چشم هایش را می بندد و بیخود می شود از هر آن چه هست.
توی صورتم می خندد و می گوید : دختر تو مرا غیب کردی، برای چند دقیقه از این دنیا بردی. هیچوقت توی عمرِ هفتاد و پنج ساله ام این تجربه را نداشتم . هیچوقت.
پنجاه سال پیش همه چیزش را در ایران جا گذاشته و بی آن که حتی یک بار دیگر پشت سرش را نگاه کند راهش را کشیده و رفته، و حالا با خوردن چند دانه نان نخودچی برگشته به شهر کودکی هایش و آن در چوبی بزرگ گل میخ دار خانه ی ته کوچه ی بن بست باریک را گشوده و از کنار آن حوض آبی زلال که تویش ماهی های سرخ کوچک بازیگوش لِی لِی می کنند با خط خطی های طلایی خورشید، گذشته و از پله های نمناک آن مطبخ انتهای حیاطِ  پر از چنارهای بلند پایین رفته و نشسته توی دامن پیراهن سفید با گل های ریزِ آبی و نارنجی و زردِ مادرش که پهن شده روی آن گلیم رنگارنگ عشایری.
اشک ها را از چشم هایی که می خندند پاک می کند و دوباره می گوید : دختر، تو مرا غیب کردی . گم شدم توی کودکی هایم
ارسال یک نظر