۱۳۹۳ اردیبهشت ۶, شنبه

درهوای دوست ....

نزدیک به چهار سال زیر یک سقف زندگی کردیم . توی یک زندگی کوچک. 
چه کسی می داند که چه شب ها و چه روزهایی با هم گذراندیم؟ چند بار با هم سینما رفتیم و عاشقی پیشه کردیم ؟ چند تالار تئاتر را کورمال کورمال زیر پا گذاشتیم و روشنفکربازی هامان عود کرد؟ چند مرکز خرید را با هم گز کردیم و چه خریدهایی که نکردیم؟ حتی با هم سفر هم رفتیم . سفرهای دور ، سفرهای نزدیک.
...
چیزی حدود 25 سال پیش، نه حدودِ، درست 25 سال پیش از هم جدا شدیم . او رفت پی زندگی اش و من پی روزگارم . اوایل گاه از هم خبری می گرفتیم ، دور، نزدیک. و بعدها دیگر هیچ . گم شدیم . من . او . گمِ گم.
...
بیست و پنج سال، عمری ست برای خودش. توی این سال ها چه ها که نشد. خوب، بد، زیبا، زشت.
توی این سال ها بزرگ شدیم و زندگی هامان بزرگتر.
...
توی این بیست و پنج سال، خیلی وقت ها به خیلی دلیل ها یادش کردم. خیلی وقت ها در خیلی جاها، جایش را خالی کردم. خیلی وقت ها در پاسخ خیلی حرف ها، حرف هایش را تکرار کردم.
...
این اواخر بدجوری توی یادم جا خوش کرده بود، کمتر روزی بود که به فکرش نباشم. حسی می گفت دوباره باید باشد، حتی اگر شده یک گوشه ی کوچک در این زندگی بزرگ.
...
یک و سال نیمی ست که دوباره پیدایش کرده ام ، به یمن و برکت فیس بوک.
یک سال و نیمی ست که هر بار قرار است همدیگر را ببینیم و هی نمی شود. مثل این که هنوز پیمانه به سر نیامده باشد.
یک سال و نیمی ست که صداهای مان می شود التیام دلتنگی و یادِ خاطرات می شود دلخوشی روزانه.
یک سال و نیمی ست که حتی سقف های کوچک و کوتاه در حسرت یک سایه مانده اند بر سرِ ما، و ما همچنان زیر سقف های بزرگ خانه هامان، زندگی هامان هر روز شلوغ می شود و شلوغ تر.
...
امروز صبح، وقتی صدایش لرزید و با بغض گفت: دیگر نمی توانم ، یک قرار برای همین روزها بگذار ببینمت. فکر کردم چه خوب که هنوز هم ما آدم بزرگ ها می توانیم کودکی کنیم تمنّاهامان را و بهانه بگیریم دل خواسته هامان را . و چقدر بچه بودن و بی تاب شدن خوب است ، وقتی پای یک دوست قدیمی و رفیق هم خوابگاهی می آید وسط. خیلی خوب.


ارسال یک نظر