۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

تولد.... تولد ....


علامت سوال بزرگی را که توی چهره داشت تبدیل کرد به کلمه و پرسید : یعنی شما تا قبل از نوشتن وبلاگ جایی کار نوشتاری نمی کردید؟ 
شرمگین گفتم : نه .
حالت چشم هایش نیازی به گفتن چرا نمی گذاشت ، اما گفت.
خندیدم و گفتم : هیچ وقت فکرش را هم نکردم. 
آه کشید و گفت : حیف .
دلم خواست بگویم من راحت تر بودم که در تنهایی هایم برای دلم بنویسم که نگفتم.
..............
امروز 5 سال است که دارم توی این خانه می نویسم . گاه فکر می کنم که ای کاش زودتر شروع می کردم و گاه فکر می کنم هر چیزی زمانی دارد که تا فرا نرسد هیچ اتفاقی نمی افتد. 
امروز این خانه 5 سالش تمام می شود و پا می گذارد توی شش سالگی، و هنوز نمی دانم بگویم حیف چه دیر یا ....
امروز پیرفرزانه بعد از 5 سال دلش می خواهد بگوید چقدر خوشحال است که نه در تنهایی که در کنار دوستان مجازی اش برای دلش می نویسد و می گوید.
ارسال یک نظر