۱۳۹۲ بهمن ۹, چهارشنبه

پدرِ من ....

یک حرف هایی هست که نمی شود گفت.
یک حرف هایی هست که نمی شود پرسید.
یک حرف هایی هست که ترس توی دل شان خوابیده.
یک حرف هایی هست که بی آن که بخواهی پنهان می کنی توی دلِ یک حرف دیگر و با احتیاط ، با ترس و لرز، با تردید می گویی و می پرسی.
یک حرف هایی هست که بی آن که بخواهی وقتی می شنوی توی دلت خالی می شود و می ترسی از حقیقت نهفته ی دیر و دورش.
توی این چند ماه گذشته دومین نفری ست که از حضور تو متعجبانه خوشحال است. عکس هایت را توی یک مراسم افتتاح دیده و لینک کرده و فرستاده و پرسیده : آیا تشخیص اش اشتباه نکرده و خودتان هستید؟
پاسخش می دهم: خودتان هستید. سرحال و قبراق. و توی دلم غوغایی می شود از سنگینی کلام .
محوتان می شوم، ایستاده چون سرو با موهایی یک دست سپید، وغرور چنگ می زند در تمام وجودم .
چقدر دلم می خواهد برای دفع چشم شور، بزنم به تمام چوب ها و تخته های عالم. به تمام نیمکت های چوبی و درخت های کاج و صنوبر پیر آن پارک قدیمی قدم زدن های صبح گاهی.
چقدر دلم می خواهد برای دفع بلا، دخیل ببندم به تمام ضریح های تمام امام زاده های معصوم، و شمع روشن کنم کنار پنجره های فولادین تمام سقاخانه های بی کسی، و پارچه ببندم به تک تک شاخه های تمام درخت های کهنسال جهان.
چقدر دلم می خواهد برای سپاس بودن تان تمام دعاهای عالم را بلد باشم و بخوانم و بخوانم و باز بخوانم.
و خنده ام می گیرد از خیالی که وقتی پای شما می آید وسط، می رود تا ایتدای هر چه اوهام و خرافات، و می رسد تا انتهای هرچه دعا و نیایش.
نازنین پدرم ، نام تو که در میان باشد هیچ چیز نه بعید است و نه خنده دار.
ارسال یک نظر