۱۳۹۲ آذر ۳۰, شنبه

خورشیدتان همواره مستدام .....

کرسی را به سختی کشید از درِ انباری بیرون و گذاشت کنار حیاط . ذوق کردم. خیلی.
عمه جان از توی اتاق فریاد زد: کبلایی گفت آخر هفته می آم می برمش. از الان گذاشتی بیرون که چی؟ برف و باران خرابش می کند مادر.
خندید و اشاره کرد آن سرش را بگیرم.
کرسی که نشست وسط اتاق، خانوم جان لحاف کرسی مخمل سرخ آبی را انداخت رویش و گفت : این هم ازعروس شب یلدا.
ارسال یک نظر