۱۳۹۲ آبان ۴, شنبه

من به تو حق می دهم ......

من به تو حق می دهم که آن قدر عصبانی باشی که خشم چشم هایت را کور کند و گوش هایت را کر.
من به تو حق می دهم که آن قدر خشمگین باشی که غضب تمام وجودت را بیاکند و زبانت را بگشاید به فحاشی.
من به تو حق می دهم که آن قدرغضبناک باشی که اراده از کف بدهی و عقل واگذاری و چنگ بکشی و دندان نشان دهی.
من به تو حق می دهم که یارای تحملت نباشد و توان نشکستنت، وقتی می بینی بعد از هزار روز که از هزار جا، هزار بار هزار سخن در مذمت و تخطئه و تخریب عزیزترین عزیزان یک ملت رفته، هنوز هم همچنان وقتی از نام مبارک شان یاد می شود سرها به نشانه ی احترام فرود می آید و دل ها می لرزد و چشم ها می درخشد و اشک قطره می شود در دلتنگی شان.
من به تو حق می دهم که ندانی و نتوانی به دانستن این همه مهر و صبر و گذشت و بردباری.
من به تو حق می دهم که تاب نیاوری این همه مردمی با نامردمی هایی که روا داشته ای و این همه مهربانی با نامهربانی هایی که دریغ ننموده ای.
من به تو حق می دهم که نبینی زیبایی لبخند لطف را وقتی دلت پر کینه باشد و نشناسی درخشش نور محبت را وقتی نگاهت تیره است.
من به تو حق می دهم که نتوانی شرع و دین و منطق و عقل و احساس وانگذاری وقتی ادراک یاری ات نکنند در فهم آزادگی انسان هایی که تو زندانی می پنداری شان و آن ها تو را هیچ به چشم زندانبان نمی نگرند.
من به تو حق می دهم که شگفتانه در بهت بمانی از بی انتهایی عمیق ترین عمق انسانیت آرام، و چموشانه بازگردی به دامان حیوانیت وحشی نا آرامت.
من به تو حق می دهم  چرا که  خوب می دانم عشق را هیچ چاره نیست. که تو عاجزانه ناگزیری به خواستن حتی اگر نخواهی که بتوانی.
ارسال یک نظر