۱۳۹۲ آبان ۵, یکشنبه

هم میهن.....

نیمه خواب و بیدار از توی رختخواب گفت: امروز هم میهن میاد، بگیر.
کیف ام را گذاشتم توی شرکت و یک هزاری گذاشتم توی جیبم به قصد دکه ی مقابل پارک. پا سست کردم و مردد یک هزاری دیگر چپاندم توی جیبم کنار اولی. چه می دانستم شاید این روزها، هم میهن قدر و قیمتش بیشتر شده بود.
پیرزن را از دور دیدم با یک جفت دمپایی مشکی به پاهای لخت بی جوراب و یک شلوار گرمکن بافتنی و یک چادر تیره با گل های ریز عنابی. از کنارش که گذشتم، حواسم پرت شد به سرمای هوا و لرزش دست هایش.
برگشتم و یکی از هزاری ها را گذاشتم کف دستش و توی دلم گفتم چه معنی دارد قیمت روزنامه بیشتر از هزار تومان باشد.
هم میهن را که داد دستم و هزاری اش را گرفت، لبخند محمدجواد ظریف پاشید توی صورتم و برق نگاه پیرزن وقتی هزاری را می گرفت با آن موهای حنا بسته ی نارنجی که از زیر چادرش زده بود بیرون، آمد جلوی چشم هایم  .
ارسال یک نظر