۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه

من .....آیینه ....

با تردید وراندازم کرد، پا سست کنان برگشت و از اتوبوس پیاده شد.
شاگرد راننده هنوز داشت داد می زد: حرکت ، فوری . فوری ، حرکت.
کتابم را از کیف درآوردم  و سرم را گرم کردم  به خواندن برای خلاصی از دست گداهای رنگ و وارنگ بی دست و لنگان.
سنگینی نگاهی توی صورتم ماسید. خودش بود این بار مرددتر. از من گذشت. احتمالا تا ته اتوبوس رفت و برگشت که چند دقیقه ای طول کشید. ایستاد کنار صندلی و کمی عصبانی گفت : شماره من یازدهه .
نگاهش کردم که یعنی خُب.
پرسید : شماره شما دوازدهه ؟
بله.
یعنی جای من کنار شماست .
خُب .
ساک کوچک دستی اش را گذاشت بالای سرش و نشست.
بیست دقیقه ای طول کشید تا راه افتادن.عصر بود و خورشیدِ غروب بازی اش گرفته بود لابلای رنگ پریدگی قرمز پرده های  کهنه ی اتوبوس. با احتیاط بلند شد. ساکش را آورد پایین و از تویش یک کیسه میوه ی پاییزی درآورد و گذاشت روی پایش. گلابی ، سیب، انگور، و نارنگی های سبز.
تعارف کرد.
ممنون.
خواهش می کنم .
خوردن نارنگی از همه آسان تر بود.
شروع کرد به پوست کندن گلابی و سیب .
به نظر می رسید دلش قرص تر شده است. شروع کرد به صحبت: می دانید چرا اول که آمدم دوبار برگشتم و بار سوم هم با تردید پرسیدم که شماره صندلی تان چند است؟
نمی دانستم .
بدم می آید از این که کنار دست یک خانوم بنشینم و هنوز ماشین حرکت نکرده ، بشنوم که دارد به راننده یا شاگردش می گوید: آقا، لطفا جای منوعوض کنید.
لبخندِ گوشه ی لبم بیشتر برای پیدا شدن کسی دراین دنیا بود که مرا با آن هیبت خشن چریکی در قالب یک دختر خانوم می دید. 
.......
امروز که دخترک را دیدم با آن شلوار کماندویی و کوله ی خسته برپشت، یادم به خودم آمد و تصویری که سال هاست دیگر حتی خاطرم نمانده در آیینه ببینمش.
........
زندگی با آدم چه ها که نمی کند.
ارسال یک نظر