۱۳۹۲ تیر ۳۰, یکشنبه

همیشه که نباید .....

همیشه که نباید وقتی نگاهت گره می خورد به بغض های خفه ی خفته و خاموش گلوگیر، که لابد به ملاحظه ی مرد بودن و اُفت داشتن و زشت بودن و ضعف داشتن، به هزار ضرب و زور گم شده اند پشت پرده ی پنهان اشک، صدا صاف کنی و با تحکم بگویی : آفرین ، احسنت ،  تو شجاع ترین آدم عمر من هستی که می توانی حتی در موقعیت سخت روی پاهایت بایستی و خم به ابرو نیاوری .
همیشه که نباید چون یک ناجی افسانه ای دست بگذاری روی نقطه ی حساس یک غرور و با افتخار بگویی : مرحبا ، هزار آفرین، می دانستم هیچوقت نمی شکنی .
همیشه که نباید وقتی پناه می آورد به آغوش شانه هایت و حس می کنی همین حالا هق هق گریه هایش ترانه ی درد خواهد شد زیر گوش دلسوزی هایت، دست روی سرش بکشی و با جسارت بگویی: ساکت، مرد که گریه نمی کند. مرد باش.
گاهی وقت ها هم لازم است سر از شانه برداشت و نگاه توی چشم های غم کرد و گفت : بغض پنهانت را رها کن ، غرور لعنتی ات را زیر پا بگذار ، مردانگی ات را بشکن و بگذار اشک سیلاب شود روی گونه هایت.
گاهی وقت ها حتی لازم است پابه پای درد ضجه زد، دوش به دوش اشک گریست، خط به خط زخم نالید، و تکه تکه با هم شکست.
فراموش نکنیم ، خیلی وقت ها باید خالیِ خالی شد تا خوب شود جای زخم هایی که تنها با بوسیدن خوب نمی شوند. 
ارسال یک نظر