۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

به روایت تاریخ .....

مغموم نگاهش کرد و پرسید : سنش بالاست؟
سری تکان داد و گفت : نه ، فقط چهار پنج سالی از من بزرگتره. هم مدرسه بودیم.
آهی کشید و گفت : بیچاره ، زود بود که بیوه شود. خیلی زود!
...................
روی نیمکتی ، کنار هم نشسته بودند. دو تا از آن خانم های مسنّی که صبح به صبح می آیند توی پارک به بهانه ی پیاده روی، و به نیّت تبادل اطلاعات روزانه ی همسایه ها. 
یکی شان هفتاد را شیرین داشت و آن یکی حتما بالای هفتاد و پنج بود.
نمی دانم چرا ، بی دلیل یاد فقهای شورای نگهبان افتادم.
ارسال یک نظر