۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

نفرین به سفر که .....

چند روز بعد از رفتنِ تو، یکی از عکس هایت که از نگاهِ مادر زیباتر از همه بود، قاب شد و نشست روی طاقچه ی اتاق و مادر هرصبح قبل ازهرکاری چشم دوخت به چشم هایت و قربان صدقه ات رفت به همراهی اشک و آه، و نفرین کرد مسبب هرچه جدایی ست.
چند ماهی بعد، یک عکس جدید خودش را جا کرد جای عکس قبلی. خوش رنگ و لعاب تر، با پیراهنی رنگارنگ و موهایی پریشان، توی یک جنگل سبز یا شاید مقابل سردرِ یک هتل مجلل یا کنارِیک اتومبیل مدل بالای طلایی متالیک، و مادر همچنان هر صبح قربان صدقه رفت با اشک و آه، و نفرین کرد مسبب ها را کمی با طمانینه.
یک سال بعدتر، عکس جدیدتری رسید از آن سوی آب ها و رفت جای قبلی و باز مادر هرصبح ، قبل از هرکاری ، چشم دوخت به چشم هایت و آن چند تارموی سپیدی که از کنارِ گونه هایت می نشست توی نگاه ، و بلندتر آه کشید و آرام تر نفرین کرد بر هر چه باعث و بانی ، و مخفیانه تر اشک ریخت و دزدکی تر پاک کرد با پشت دست یا گوشه ی چارقدش.
حتی بعدها هم که عکس های تک نفره ی رنگ به رنگ ، شدند عکس های دونفره ی مهربان، باز، مادر اشک ریخت و نفرین کرد، و قربان صدقه رفت با ناله و آه.
و سال ها بعدتر، که عکس ها شد سه نفره و شاید هم چهارنفره، مادر، همچنان هر صبح ایستاد روبروی شان و اشک ریخت آرام و دزدکی. و دیگر نفرین نکرد هیچ کس و هیچ چیزی را و فقط آه کشید.
عکس ها که دوباره شدند سه نفره و بعدتر دونفره، مادر دیگر نای ایستادن نداشت و هرصبح غصه هایش را با چایی تلخ، بی قند، سر می کشید و اشک هایش را پنهان می کرد پشت بخار سماور.
حالا که دوباره یک عکسِ تک نفره رسیده از تو با موهایی بیشترسپید با تارهایی گاه سیاه، و چروک هایی عمیق تر دورِ چشم ها و پیشانی، وعمری که حسابی پیر شده و از دست رفته با سال ها وعکس ها. مادر دیگر تاب صبوری نمی آورد و بغض اش از دست می رود و اشک آبشار می شود روی گونه هایش و بی آن که بخواهد هق هق می زند و نفرین می کند باعث و بانی ها را بلندِ بلند.
چقدر تلخ است دیدن هر صبحِ مادری که، تا می شود، می شکند، و هر روز پیرتر می شود با هرعکس، بی آن که یادش باشد آن دخترکِ خندان و زیبای توی عکسِ روی طاقچه ی اتاقِ تو، جوانی خودش بوده روزی از سال هایی دور.


ارسال یک نظر