۱۳۹۲ فروردین ۱۹, دوشنبه

عاشقیتِ درد....


خیابان را که می پیچم رو به بالا ، کوه ها می خندند توی صورتم. نمی دانم از زلالی آسمان بعد از باران است که این گونه می درخشند و لپ های شان گل انداخته ، با از شرم جوانی بهار. اما هرچه هست خوشایند است. خیلی خوشایند. 
هنوز دارم طعم کوه را مزه مزه می کنم که صدای ترانه می نشیند روی تنهایی سکوت. و دلم می لرزد برای عشقی که آن دوردست ها گم شده توی کوه و بهار و ترانه.
و پرت می شوم به آن سال های خیلی دور، و آن دست هایی که به هم گره می زد عشق، و آن دلی که می تپید تا مرز جهیدن از جان، و آن مزه ای که جاری می شد در تن بعد از هر نگاه زیر چشمی شوخ و شرور.
و یادم مرا می برد تا برگ برگِ دفترچه ی خاطرات فراموش شده ای که آرام کنجِ یک قفسه ی چوبی در گوشه ای از انباری تاریکِ خانه ی پدری خاک می خورد سال ها و دیگر نیست.
و یادم می رسد تا رنگ هایی که زندگی بود و زندگی هایی که رنگ بود. زرد، سبز، سرخ، آبی، بنفش.
و دلم می سوزد برای خودم، برای خودمان، که شده ایم آدم بزرگ هایی با مدال های افتخاری از عقلانیت و منطق و حساب و کتاب بر سینه.
خیابان را که می پیچم رو به بالا، چقدر دلم دیوانگی می خواهد. وعاشق شدن. و لرزیدنِ دل. چقدر خیلی.
ارسال یک نظر