۱۳۹۱ اسفند ۱۴, دوشنبه

.... شاد کردن هنری والاتر

اتوبوس که ایستاد، با سر و وضعی کثیف و لباس های پاره و کهنه، آمدند بالا. توی دست پسرک یک دایره زنگی بود.
دخترک زل زد توی چشم هایم و دستش را دراز کرد برای گرفتن پولِ صدای ناهنجار دایره زنگی برادرش. محو رنگ و حالت چشم های میشی وحشی اش شدم که جان می داد برای گرفتن یک عکس هنری توسط یک عکاس حرفه ای. از آن چهره ها بود که تصویرش می توانست جزو عکس های منتخب سال مجله TIME شود.
دخترک به زبانی نامفهوم یک ریز حرف زد و التماس کرد. چند نفری دست به جیب شدند و کمک کردند.
اتوبوس که رسید به ایستگاه بعد ، پسرک دست از زدن کشید و رو به جمعیت با لهجه ای غریب گفت : تو را خدا به خواهرم کمک کنید، ناامیدش نکنید، خدا قهرش می گیرد.
جمله ی فیلسوفانه ی پسرک گیجم کرد، یک جورهایی وجدانم به درد آمد ازرابطه ی قهرخدا با ناامیدی.
هنوز با خودم درگیرِ مباحث روانشناسانه ی کمک به کودکان کار و بیکار و کم کار و بدکار بودم که صدای غش غش خنده ی دخترک که دست در دست برادرش، از اتوبوس می پرید پایین، حواسم را از خودم پراند.
تماشایی بود آن چشمان وحشی، وقتی 5000 تومانی را نشان برادرش می داد و اشاره می کرد به یکی از مسافرها، و تماشایی تر بود شادی برادر وقتی بی اختیار شروع کرد به زدن دایره زنگی برای خود و خواهرش در آن ایستگاه خلوت و بی مسافر، و تماشایی ترین بود درخشش چشم های هر دوشان که جز لبخند خدا هیچ نمی شد در آن ها دید.
..............
گاهی چه تلخ است افسوس جا ماندن از محبتی که می تواند سهم هر کدام ازما باشد درشادی این کودکان. خیلی تلخ ...
ارسال یک نظر